«بخواب»

کودک من
دردانه گوهرم
بخواب…
باخیال کودکانه ات
بانگاه معصومانه ات
پربگشا
تاکوهستانها
تاباغ وگلستانها
چنان بخواب
که درآغوش منی
پروانه مست ومدهوش منی
آهسته ترازمژگانت
چشمانت راببند
بدان زیباترین رویاهایم
بدان اشکبارترین اشکهایم
انتظارتورا
لحظه ی دیدارتورا
بتصویرمی کشد
افسانه من
دردانه ی گوهرم
چشمانت راآهسته ببند
شایدمرابه خواب ببینی
دریکی ازروزهای افتاب ببینی
یادرکنارجوی…
چون ماهی درآب ببینی
بخواب
شایدمنم بخوابت آیم و
برگونه های گلفام ات گربوسه زنم
ب…
خ…
و…
ا…
ب…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)