آیا بدون رهبری میتوان انقلاب کرد؟

جنبش “زن زندگی آزادی” بدون شک جدی ترین بدیل در برابر رژیم ارتجاعی ولایت فقیه است که در این مدت نشان داده است بر خلاف جنبش سبز و حرکتهای اعتراضی دی و آبان ریشه های عمیقی در ذهنیت جامعه دارد و میتواند ایران را به سوی رهائی از چنگال ولایت فقیه رهنمود شود.اما این جنبش رهبری ندارد و این پرسش پیش می اید که آیا بدون رهبری میتواند به یک انقلاب تبدیل شود؟ شعار محوری این جنبش آزادی است، این آزادی را چگونه باید به دست بیاوریم؟بیم آن میرود که در نبود رهبری جنبش یا به هرز برود و یا توسط فرصت طلبان مصادره شود. چاره چیست؟ برای جلوگیری از شکست جنبش، ما نیاز به گفتگو داریم.اما گفتگو با چه کسانی؟ در شرایط فقدان تشکلهای سیاسی و انجمن های مدنی چه کسانی باید با هم گفتگو کنند؟ رضا پهلوی میگوید رهبر خود مردم هستند این حرف تنها نشان از رفع مسئولیت دارد.در دنیای مجازی هم کسانی هستند که نبودن رهبری را مزیت این جنبش می دانند نه ضعف آن. برای درک بهتری از شرایط باید به این پرسش پاسخ دهیم که چه می خواهیم؟ من شخصا خواهان برقراری دموکراسی به معنی “حکومت مردم، برای مردم و به دست مردم” هستم. من بر این باورم که از انقلاب مشروطه تا به امروز ما برای برقراری حکومت ملی و سپردن قدرت به مردم شکست خورده ایم و بدون بر آورده کردن این نیاز تاریخی قادر به حل مشکلات کشور نخواهیم بود. با نگاهی به تاریخ معاصر در می یابیم که تمامی احزابی که در این دوره شکل گرفتند همگی از اراده معطوف به قدرت حرکت خود را شروع کردند با این دیدگاه که راه حل آنها بهترین و تنها راه رسیدن به سعادت است.قدرت ودیعه الهی بوده است که به شاه تفویض شده بود و با حکومت مطلقه ولایت فقیه مستقیما به حکومت الهی با واسطه ولی امر مسلمین تغییر یافته است. در هر دو حالت از حکومت مردم خبری نبوده و نیست. ما باید حق مردم را که باید حاکم بر سرنوشت میهن خود باشند از غاصبان باز پس گیریم بی آنکه خود آن را غصب کنیم.پرسش بعدی این است که چگونه میتوان قدرت را به مردم منتقل کرد؟من بر این باورم که جمهوری اسلامی اصلاح پذیر نیست و تنها راه بر قراری حکومت مردم خلع ید از حاکمان فعلی است. واژه خلع ید را به کار بردم تا خود را تنها به یک روش برای انتقال قدرت به مردم موظف نکنیم.راه مبارزه با این رژیم را در واقع رژیم تعیین میکند.میتواند قهر آمیز باشد، خشونت پرهیز باشد و یا هر راه دیگری که در فرآیند عمل پیش پای جنبش قرار گیرد. برای رسیدن به این هدف بدون سازماندهی کار پیش نخواهد رفت و سازماندهی بدون رهبری ممکن نیست. در اینجا باید منظورم از رهبری را بشکافم. من به هیچ وجه رهبری یک فرد را مد نظر ندارم بلکه گروهی متشکل ازافرادی که به مردم سالاری( دموکراسی) بنا به تعریفی که ارائه شد را باور دارند به عنوان گروه موسس منشور راهبردی را منتشر کند و شرایط عضویت و معیار انتخاب افراد برای شورای رهبری را مشخص کند. با تشکیل شورای رهبری و انتخاب سخنگوی شورا میتوان جنبش را به سمت جایگزینی رژیم ولایت فقیه با حکومت مردم هدایت کرد.اگر فرض را بر این بگذاریم که با خلع ید از رژیم ولایت فقیه بلافاصله همه چیز به خوبی و خوشی پایان خواهد پذیرفت در اشتباه کامل هستیم. جامعه ای که تجربه زندگی در آزادی و مردم سالاری را ندارد تنها با آرزوی زندگی در چنین جامعه ای یک شبه به مهد مردم سالاری و آزادی تبدیل نخواهد شد.جامعه مجموعه ای ساده از جمع انسانها نیست بلکه مجموعه ای است بسیار پیچیده از روابط انسانی دیدگاه های مختلف و آرزوهای متفاوت.اینکه بتوانیم اکثریت مردم را برای پائین کشیدن نظام ولائی متحد کنیم به این معنا نیست که هم زمان توانسته ایم اکثریت مردم را برای جایگزین آن نیز متحد کرده باشیم. بدون شک برای دوران گذار باید دولتی موقت این وظیفه را به عهده بگیرد تا با نوشتن قانون اساسی جدید جایگزین نظام کنونی را قانونی کند تا در چهار چوب آن قدرت به مردم منتقل شود. در تئوری این کار اسان به نظر میرسد ولی با نگاهی به نقشه ایران در می یابیم با کشوری پهناور رو برو هستیم و هشتاد میلیون جمعیت. کشوری با توسعه نا همگون و ملیتهای مختلف. سرزمینی ثروتمند که فقر در آن عیان است. مردمی که بیش از چهل سال در زیر لوای ولایت قرون وسطائی و کشتار و سرکوب بیرحمانه مهربانی را نمی شناسد، همبستگی برایش واژه ای بیگانه است،با آرمانهای سیاسی بیگانه است و بزرگترین دغدغه اش رهائی از چنگال روحانیت و اعوان انصارش است. مردمی که هیچ نوع آشنائی با نظام چند حزبی و آزادی احزاب ندارند. در چنین شرایطی بزرگترین خطر شکل گرفتن خلاء قدرت است شرایطی که رژیم فعلی در قدرت نباشد و از طرفی اکثریتی قاطع در جامعه برای انتخاب جایگزین رژیم قبلی شکل نگیرد و چنین شرایطی یعنی فاجعه.برای جلوگیری از شکل گیری چنین شرایطی شکل گیری احزاب ضروری است. بدون احزاب سیاست معنی ندارد و مردم سالاری بدون حضور احزاب مختلف ممکن نیست. احزاب موجود که خود را در جبهه اپوزیسیون می دانند هیچ کدام پایگاه قابل توجهی بین مردم ندارند. احزاب ملی گرا در واقع محفلهای کوچکی هستند که دور هم جمع می شوند و به یاد دکتر مصدق فنجانی قهوه می نوشند. احزاب چپ که در فلاکت کامل به سر میبرند. با نگاهی به شرکت کنندگان در کنگره های این احزاب تعدادی چریک خسته در سن بازنشستگی را می بینید که برای تجدید خاطرات دور هم جمع میشوند و سرود می خوانند. این احزاب تنها با افتخار های گذشته زندگی می کنند و هیچ ربطی به شرایط امروز ایران ندارند. جای خالی حزبی که به حاکمیت مردم باور داشته باشد و خواهان قبضه قدرت نباشد خالی است.حزبی که به مردم هویت شهروندی بدهد. حزبی که قدرت را متعلق به مردم بداند و مردم سالاری را نه تاکتیک که استراتژی خود بداند. حزبی که آزادی را حق مسلم جامعه و مردم بداند. آزادی بیان،مطبوعات و تشکل را اصلی خلل ناپذیر بداند. حزبی که تنها از حاکمیت قانون حمایت کند و هیچ فرد یا گروهی را در برابر قانون استثنا به حساب نیاورد. من بر این باورم که برقراری “حکومت مردم، برای مردم و به دست مردم” باید هدف ما برای آینده ایران باشد. ساختن ایرانی آباد و آزاد با تنها با برقراری مردمسالاری امکان پذیر است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)