مدرسه فمینیستی: امروز، حالا، در این زمان – مکان، بعد از قرن­ها حرف و حدیث درباره­ی انسان و حقوق انسانی، صداقت و ارزش­های اخلاقی، برابری، عدالت، و هزاران اصطلاح معجزه­گر و جذاب دیگر، هنوز هم باید نقش بازی کرد؛ هنوز هم نمی­توان حرف­ها را شفاف زد؛ هنوز هم برای زن و مرد رُل بازی کردن و انواع سوء استفاده­ها از هم­دیگر هنر زندگی و صداقت محسوب می­شود.

 

از زنِ لوند می­گویند و عشوه­گری­اش؛ نکند زنِ انسان موجودی اسطوره­ای بوده یا افسانه­ای؛ رؤیایی یا خیالی؟

 

گفتمانی دوطرفه و شفاف جای خود را به تک­گویی بیرونی از یک طرف و عشوه­گری از طرف دیگر داده است. در این زمان هم راه حل مشکلات خانوادگی لوند بودن می­شود. تا حالا کم و بیش این­گونه بوده است، اما آیا در این زمانه­ی پر از شک و تردید هم، نمی­شود در این مورد تردید کرد؟ در زمانی که تغییرات چنین سریع روی می­دهد، بعضی چیزها چگونه قطعیت پیدا می­کنند؟ مگر زمان، زمان عدم­ قطعیت نیست؟

 

انرژی­ای که بهتر است برای شیوه­های جدید یادگیری، ارتباط و احترام متقابل، که تضمینی است برای همگام شدن با تغییرات، صرف شود، برای تمرین نمایش­های تکراری هر لحظه در صحنه به هدر می­رود، که باید برای همیشه به گوشه­ای برای فراموش شدن رانده شوند.

 

قدرت کاذب دادن به شخص مقابل روشی برای زندگی کردن و حل مشکلات شده است، اما کسی که راه را درست می­رود، نیازی به بده – بستان ندارد. آن­ها را هر جور که دوست دارند، تصور می­کنند، اما در ظاهر با قدرت و مسلط­شان می­خوانند و این برای آن­­ها کافیست تا احساس قدرت و بزرگی کنند و این گونه برخوردها را عین صداقت بدانند و واقعا همانی شوند که متصور شده­اند. این­گونه زندگی کردن و رفع مشکلات خانوادگی که نه، سَمبَل کردن مشکلات، نسل به نسل منتقل می­شود و متأسفانه شکل پیچیده­تر و پنهان­تری به خود می­گیرد و جایی برای گفتگو و ارتباط سالم باقی نمی­گذارد.

 

زمان­هایی هست که پرده­ی بین تصور و واقعیت فرو می­افتد و صحنه و پشت صحنه یکی می­شوند، و اینجاست که حقوق انسانی از زیر این همه که نمی­دانم نامش را چه بگذارم خودش را بالا می­کشد. دیگر نمی­خواهد تک گویی را با عشوه پاسخ بدهد و حقوق انسانی و احترامی متقابل طلب می­کند، اما بر خلاف کلمه­های خیلی بزرگ­تر از واقعیتِ عمل برتابیده نمی­شوند. بعد از این لحظه است که تهدیدتان می­کنند، بر سرتان فریاد می­کشند، تحقیر و مسخره­تان می­کنند و… تا جایی که دیگر ذره­ای اعتماد به نفس برای انجام کارهایتان باقی نماند و احساس بدی نسبت به خودتان پیدا کنید. همه چیز را در درون­تان دفن کرده، با باری گران از احساس گناه و ناتوانی تنها بمانید.

 

بعد از همه­ی این برخوردها و نظارت بر همه­ی آن­ها وقتی حرکت یا برخوردی غیر از آن­چه تاکنون دیده­اند، می­بینند، از آرامش و ضرورت آن سخن می­گویند، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. همه، حتی هم­جنس­هایت آن را فراموش می­کنند و خیلی راحت از کنارش می­گذرند.

 

همه­ی این اتفاق­ها با بهانه­هایی مثل دوست داشتن، اهمیت دادن، عشق و توجه زیاد روی می­دهد. با ریسمانی نرم دست و بالت را می­بندند و ابتکار عمل و پرواز را از تو می­گیرند، بی­آن­که جای ریسمان باقی بماند.

 

شاید دیگر وقت آن باشد که در عصر کوانتومی که یک ثانیه هم زمان زیادیست، تغییراتی ایجاد کنیم تا دیگر انرژی­مان بیش از این هدر نرود.

 

برای شفاف بودن آیا بهتر نیست که لباس محبت و عشق را از تن خشونت درآوریم و لباس خودش را بپوشانیم؟ آیا در این صورت جرأت خواهد کرد با لباس مبدل برای جا زدن خودش به جای دوست داشتن و توجه و عشق کمر محبت ببندد؟

 

احساس می­کنم، باید از جایی نه چندان دور، ما هم شروع کنیم، از خودمان، از درون­مان.

زبان ذهن و دلمان را باز کنیم. از لایه­های زیرین وجودمان سخن بگوییم. تمامی کلمه­ها و الگوهایی را که به ذهنمان تحمیل و در آن­جا تلنبار شده­اند، آرام – آرام به بیرون بفرستیم. آن­وقت با هر کلمه­ای که از ذهن­مان و هر کلمه­ای که از دهانمان خارج می­شود، سبک­تر می­شویم. ادامه دهیم تا پَری شویم که با نسیم صبحگاهی هواگردی می­کند. تمام اشغال­گران ذهنمان را درست به سان خودشان آرام و بی­صدا و بدون حتی ریختن قطره خونی به بیرون بفرستیم و مالک ذهن و قلبمان شویم.

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)