وقتی برای اولین بارازشماخواندم: کودکی ازنردبان/بالامی رفت/تابرای مادرش/ستاره بچیند… ویا کودک دیگری… نامهای را/به خدانوشته /بدست پستچی محله میدهد…. بخود گفتم: در دههاکتاب روانشناسی
مدرن امروزی. هرگزنمی توانستنداینگونه به ژرفای درون وسیع وپرابهام کودکی رخنه کنندوقادرنبودنداینگونه
کوتاه. ساده. تفکربرانگیزواثرگذارازرازشناختهی عالم کهکشانی وپرستاره کودکی پرده بردارند… وقتی شما
پروازکبوتران گرسنه رابرفرازسیلوهای گندم میبینید… وقتی میدانید. درخت ازتبرشدن اندوهگین
میشود… وقتی غمی درازای زمان نتوانسته است تصویرتیروکمان کودکی شماراباگنجشکهای برسنگ
افتاده… ازذهنتان پاک کند… وقتی کنارسنگ زیبای بلورین. شب عید… غمگنانه به تماشای ماهیهای
اعدامی مینشیند…. دیدگاهتان رامی ستایم.
وقتی شمافقط انارخورده هارا… بادهان قرمزخونین میتوانیدبپذیریدونه هیچکس دیگررا… وقتی
شما… دست وپایی… دست وپاگیرنمی خواهید.. بلکه پروبال پروازراطلب میکنید… وقتی بایک
نوع ژرف نگری حیرت انگیزی آگاهیدکه مابایدبه عکسمان نگاه کنیم تابفهمیم چقدربرعکسیم…
تعمق ووسعت فکریتان میخکوبم میکند
وقتی میبینم شماازبهشت خداهم میگذریدچون نمیخواهیددرآن جهان هم ازدرها. دیوارها
عبورکنید. به زاویه نگاهتان روی مسائل گوناگگون ارج میگذارم…
وقتی آب شوریده. برای شمادریایی ازرنج مادراست وآنگاه که شماهمه رنج مادربودن رادرچشمان
همیشه خیس مادرخودتان میبینید… فقط قلبهارابااحساسات رقیق نمیفشرید… آدمی رابه
تفکروامیدارید… وقتی میبینیدسایه حتی سایه خودش رابه حجم گستردگی کارگرهامی گستراند
وماانسانهاهنوزنتوانستهایم… برای کارگربی نام برج ومابروساخته آلونک نشین. نامی به یادگار
داشته باشیم… بااین چنین حس انساندوستانه من به شماحق میدهم آرزوکنید… هواهمیشه/
ابری باشد/تاکسی سایه شمارا/باتیرنزند… زیرااگرشماتیربخوریدتفکرتان پرپرمیزندوبه زمین میافتد
واین خودحیف است… وقتی شمافضلیت عشق رابه آن سرحدی درک میکنیدکه درفقداناش تمام
هستی وحیاتتان راخوراک گربه گرسنهتان میکنید.. وقتی پروانه رابدنبال یک شکست عشقی از
بالای پلی پرتاب میکنید… به مامی فهمانیدکه «دردسقوط» رافقطدرغرق شدن ویادست وپاشکستن
نمیدانید…. آنگاه ماشگفت زده میشویم که چگونه تفکری بااین وسعت درکلماتی بدین کوتاهی
جاگرفته است؟….. ازیکی ازبزرگان میخواندم کوتاه نویسی صعب العبورترین راه است که کمتر
کسی میتواندازآن عبورکندولی هنرمندپس ازعبورازآن به قلهای میرسدکه آفتاباش درخشان
است من درلس آنجلس دربه دربدنبال کتابهای شماگشتم چراکه میخواستم اثارشمارابدون
ویرایش بخوانم… بگمانم مشکل است مادربیرونیت پنهانی هنرمندامروزی بتوانیم به آسانی راهی
به جایی پیداکنیم… ولی میل دارم ازاین صحبت بگذرم… وامااین مسله فرم وتبدیل اندیشه به شعر
که باشماازآن بسیارصحبت شده… درجهان هنرامروزکمی پیچیده وگاهگاه متفاوت میتواندباشد
وقتی شعرصلیب زنگاربسته راخواندم بلافاصله دوست نقاشام رابخاطرآوردم که اثری داردبه نام
«آیافقط مسیح» وتوی ذهنم خط ارتباطی یافتم بین این که اثرهنری. جادوی عجیبی است وارتباط
واتصال فکری هنرمندان ازگوشه وکنارجهان به یکدیگرخودمسله حیرت انگیزوشگفتی آوری است
واین امیدرادرون مازنده نگه میداردکه شایدروزی هنرمندان نه سیاستمداران بااین هم آهنگی
واتصال فکری دست دردست هم جهان ماراازاین تاریکی هابرهانند… این دوست نقاش من همه عمر
روی رنجهای بشری مثل. زندان. جنگ. شکنجه. اعدام. خشونت. بی رحمی. ناعدالتی. گرسنگی. فحشا.
خفقان. ناامنی. جهل وغرافات کارکرده است وخاطرم میآیدوقتی دریک مصاحبه ازاوسوال شدچرا
اینقدرجنگ وزندان وشکنجه وغیره وغیره… درجواب گفت:
همه زندانهای من زندان بامیلههای آهنی نیست بلکه بیشترزندانهای درونی ماست که پشت
میلههای نامرئی آن عمررامی گذرانیم دردرون خودمان آگاه نیستیم. جنگهای من فقط باتوپ و
تفنگ وخمپاره نیست بلکه جنگ هاوکشمکشهای خودمان است که هرگزنمی توانیم ازآنهارهائی
داشته باشیم واسیرچنگال مخرب ان هستیم وباخشونت ازدیگران نمیبینیم ماگاهی خودمان با
خودمان بی رحم ترین وخشن ترین موجودمی توانیم باشیم… خالدعزیزدراینجاخاطرم میایدمصاحبه
کننده ازدوست نقاشام پرسید… چه جورماباخودمان خشونت میکنیم؟
ماازقضاخیلی هم خوددوست هستیم!… دوست من درجواب گفت: پسرودخترجوانی که سوزن ماده
مخدررابه بدن ظریف وزیبای خودش فرومی برد. بالاترین حدبی رحمی وخشونت رانسبت به خودش
تجربه میکندویادم میآیداضافه کردکه من ازپوچی هاوبیهودگیهای درونی ازفقروتنگدستی فکری
. ازغربت وغریبی خودمان ازحصارهاوفضاهای تاریک دست ساخته باشماحرف میزنم ولی درهمین
حال نهانیهای خاموش دیگران راهم بگوش شمامی رسانم. خالدعزیزسرت رادردآوردم. فکرکردم
شایدآثاراین دوست عزیزمن که درعین تاریکی وسنگینی پیامی راباخودش همراه داردبه یک باردیدن
به ارزدخصوصاکه گفته بودی نقاشی رادوست داری
هنوزهم ازفکرماهی که میخواهددنیا راآب ببرد بیرون نمیآیم
ماهیای که
به خشکی میرسد
دوست دارد
تمام دنیاراآب ببرد
(خالدبایزیدی (دلیر
………………………………………………………………..
شاعرگرانمایه. ودوست اندیش اگرفرصت کردیدچندکلمهای برایم بنویسید. یااگروقت کمتری دارید
فقط شماره تلفنتان رابرایم بنویسیدتاباشماصحبت کنم که چگونه میتوانم به کل آثارشما
دسترسی پیداکنم… یک دوست… دوستدارآثارشما… کالیفرنیا
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.