قاصدک: دیدم سایت تریبون زمانه داره به موضوع خشونت جنسی می‌پردازه گفتم این مطلب خواندنی را هم با خوانندگان شما قسمت کنم. به امید روزی بهتر

 

********

 

 

مقدمه مترجم: متن پیش رو ترجمه ای است از گفتگوی نشریه فمینیستی «اما» (Emma) با دو زن که به حرفه تن فروشی روی آورده اند. متن این گفتگو در شماره پاییز 2012 نشریه «اما» (از معتبرترین نشریات فمینیستی آلمان) منتشر گردید. انتخاب این متن برای ترجمه به این دلیل بوده که به نظر می رسد امروزه گرایش قدرتمندی در فضای عمومی فارسی زبان شکل گرفته است که بر مبنای آن معضلات زنان و ستم های وارد بر آنان نیز از منظری نئو لیبرالی خوانش می شوند؛ تا جایی که مقوله ی تجارت جنسی هم از همه ی ساختارهای اجتماعی و اقتصادی برسازنده اش تهی شده و با مفهوم «آزادی انتخاب» توضیح داده می شود.

زهرا جلالی

تغییر برای برابری – دو زن. یکی برای (مجله) اما ایمیل فرستاده است و دیگری در یک جلسه کتابخوانی (مجله) در معرفی اثری از آلیس شوارتسر شرکت کرده است وبالاخره به حرف زدن افتاده است. یکی 47 ساله و دیگری 21 ساله است. یکی بالغ و سرسخت به نظر می رسد و دیگری دختری نامطمئن که لبخند به لب دارد. یکی شلوار به پا دارد و دیگری دامنی بسیار کوتاه. یکی به نظر می رسد که راه خروج را پیدا کرده و دیگری دو هفته ی قبل دوباره به کارش بازگشته است.

بعد از گفتگو با هم نوشیدیم و خندیدیم. یک جور رهایی بود، آن هم نه فقط برای مصاحبه شونده ها.

شما در نامه ای که به مجله ی اما نوشتید، خودتان را از دسته ی زنانی معرفی کردید که با اختیار خود (چه کلمه ی قشنگی) به تن فروشی مشغول اند. درباره این موضوع کمی توضیح می دهید؟

ماری: خب من در آلمان این موقعیت را دارم که بدنم را بفروشم، چیزی که قانونی است و من می توانم درباره اش تصمیم بگیرم که این کار را انجام بدهم. این تصمیم، آزادانه و با اختیار من گرفته می شود. اما همزمان با این تصمیم، مشکلاتی هم آغاز می شود. من هیچ زنی را نمی شناسم که این کار را از روی اجبار احتیاج به پول انجام نداده باشد. مثلن آنها می گویند وقتی مردان همیشه نسبت به این مسئله حریص هستند، خب باید برای آن پول هم بپردازند. وقتی هم کسی برای این کار تصمیم خودش را می گیرد، خیلی ساده می تواند از طریق اینترنت وارد این کار شود. سایت های مختلفی برای این کار هست. خود من یک پروفایل در یک فروم اینترنتی ساختم، تعدادی عکس هم به آن اضافه کردم و بعد مردها از این طریق با من تماس گرفتند. خیلی راحت و آسان کار پیش می رود.

امیلیا: کاملن با حرف های ماری موافقم. در برلین خیابانی که روسپی گری در آن انجام می شد درست مقابل خانه ی من بود و من دخترانی را که آنجا می ایستادند، مشاهده می کردم. یک هفته بعد خودم آنجا ایستادم. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. انقدر ساده بود انگار که بخواهی در یک کافه ای برای کار سوال کنی. من هم این کار را به انتخاب خودم شروع کردم.

منظورتان این است که کسانی یا افرادی موسوم به جاکش ها شما را وادار به تن فروشی نکردند؟

امیلیا: نه. البته بودند مردانی که مشتری های تازه ای را به من معرفی می کردند و برای این کارشان سکس مجانی طلب می کردند.

امیلیا انگیزه تان برای تن فروشی چه بود؟

امیلیا: درآمد سریع. البته من این پول را برای زنده بودن نیاز نداشتم. انگیزه ام بیشتر تنبیه و یا حتا صدمه به خودم بود. از این طریق می خواهم به خودم صدمه بزنم. قبلا مساله را این گونه ندیده بودم. در بازنگری و یادآوری گذشته ام تازه این نکته را متوجه شدم. به من این حس را می دهد که کاری که دلم می خواهد را با بدنم می توانم بکنم. من این قدرت را دارم. اما وقتی اولین رابطه ی جنسی این چنینی را تجربه کردم، چیزی از قدرت در آن نبود، مثل مرده ها بودم. انگار که به وضعیت گذشته ام برگشته باشم. کاملا متاصل و درمانده. هیچ کنترلی وجود نداشت. چیزی که می خواستم از این طریق برای خودم داشته باشم اش.

منظورت از وضعیت گذشته چیست؟

امیلیا: پدرم در کودکی به من تجاوز می کرد. انگار دوباره آدم به نقش کودکی اش برمی گردد. حس ات مثل همان موقع ها می شود. حسی که از خودت فاصله می گیری و هیچ چیز دیگری حس نمی کنی. چشم هایم را می بستم و تا ده می شمردم و بعد دوباره از اول. این یعنی همین درماندگی. در آن لحظه نمی توانستم مثل یک آدم بالغ نه بگویم.

اولین بار چند سالت بود که شروع کردی به تن فروشی؟

امیلیا: هجده سالم بود.

ماری: اینجا بعضی ها می خواهند برای حمایت از تن فروش ها سن قانونی برای آغاز فاحشگی را به شانزده سال کاهش بدهند.

ماری تو چطور وارد این کار شدی؟

ماری: من به پول احتیاج داشتم. هزینه ی دانشگاه دخترم بالا بود و من دیگر از پسش برنمی آمدم. 45 ساله بودم که شروع کردم.

قبل از آن موقع چی؟ هیچ وقت تن فروشی کرده بودی یا فکرش به سرت زده بود؟

ماری: نه. اما یک داستان هایی هم توی زندگیم بود. دوازده سالم بود که مادرم مرد و پدرم هم وقتی چهار یا پنج ساله بودم به من تجاوز می کرد و من به شدت سعی می کردم که اینها را در خودم سرکوب کنم و فراموش کنم، به طوری که چیزهای مبهمی از آن در خاطرم مانده. اما تصاویر واضح تر برای زمانی است که به سن بلوغ رسیدم. مثلن یادم هست که تنها توجه و التفاتی که از پدرم دریافت کردم وقتی بود که با انگشتانش سینه هایم را سبک سنگین کرد و گفت: «چیز خوبی می شه» در حالیکه نامادری ام به ما نگاه می کرد. شانزده سالم بود که تجربه ی تجاوز بدتری داشتم، وقتی که برای اتواستاپ سوار ماشینی شدم؛ تا سرحد مرگ ترسیده بودم. در این میان زمان هایی هم بود که به افکار چپ گرایش پیدا کرده بودم و گاهی وقت ها مردهای چپ میانسال با من بحث و گفتگو می کردند. باهوش بودم و کلی کتاب خونده بودم. به همین خاطر می توانستند با من بحث کنند، گر چه فقط منظورشان بحث و گفتگو نبود. من پانزده ساله بودم و آنها بین 45 و 50. و این چیزها خیلی باعث آزارم نمی شد، چرا که یک چیزی مثل توجه توی اون بود، چیزی که وقتی مادرم مرد شناخته بودم. در واقع یک راهی بود که می توانستم عشقی دریافت کنم.

از شوهرت بگو.

ماری: نوزده سالم بود که با شوهرم آشنا شدم. و بیست و یک سالم بود که بچه دار شدم. بعد ازدواج کردیم. مغازه ای باز کردم و توانستم از این طریق چرخ زندگی را بچرخانم. شوهرم خودش را در کنار من کوچک و ضعیف حس می کرد و همه ی تلاشش را می کرد که من را ضعیف کند و تقریبا هم موفق شد. روز به روز حس اعتماد به نفسم را از دست می دادم و به اینجا کشیده شد که از او جدا شدم. در حالیکه این حس را داشتم که انگار به رشته ای باریک و سست آویزانم.

امیلیا: من هم با مردان میانسال وارد رابطه شدم، مردانی که می توانستند جای پدرم باشند. و از این طریق انگار می خواستم چیزی را که در گذشته خراب شده است، طور دیگری درست کنم.

وقتی شما شروع به تن فروشی کردید، بعد چه اتفاقی افتاد؟

ماری: قبل از اولین قرار ملاقات حس ام مثل امیلیا بود: این کار را فقط برای خودم انجام می دهم! اما واقعا تهوع آور شد: هتلِ حال به همزنی بود؛ متعجب بودم که چطور برای چنین هتل کثیفی پول زیادی باید پرداخت. مرد هم خیلی تهوع آور بود. اول فرستادمش تا دوش بگیرد، چون حسابی بوی عرق می داد. بعد هم خیلی سریع کار را انجام دادم. خیلی بد بود و بیشتر از این هم دیگر یادم نمی آید. واضح ترین چیزی که یادم مانده این بود که چطور خودم را به خانه رساندم در حالیکه پول هم توی کیفم بود.

چقدر بود؟

ماری: 150 یورو. خب تقریبا قیمت بالایی را پیشنهاد داده بودم. چون با خودم فکر می کردم، یک زن توی رده ی سنی چهل و خورده ای و وزن بالا و ساق پای کوتاه، شاید این مبلغ مانعی باشد تا کسی نتواند بپردازد. اما این طوری نبود. خیلی سریع فهمیدم که چطور می شود روی مردها تاثیر گذاشت و در چه جاهایی آنها را به دست آورد. قرارهای یک ساعته یا نیم ساعته می گذارند، اما بعد از یک ربع خسته و سیر می شوند. هر چقدر شهوانی و افسار گسیخته تر باشی، (آنها) هم زودتر خسته می شوند. تقریبا تصور غالب و کلیشه ای همین است. برای من وقتی وحشت آور و درد آور است که می بینم مردهای خوب هم همین طوری بودند: مردهای واکنشی. آنها از ازدواجشان می گویند، از همسرانشان، از اینکه روی روابطشان کار می کنند، اما روابط جنسی را هم می خرند. مسئله ی تن فروشی برای آنها مثل یک لکه ی کور است و این خیلی مایوس کننده است. از آنها سوال می کردم که خب (پس) چرا این کار را انجام می دهید.

چی جواب می دادند؟

ماری: زن هایشان حوصله ی سکس را ندارند. از یکی شان پرسیدم آنقدر که برای من به خودت زحمت می دهی و تلاش می کنی، در رابطه با زنت هم این طوری هستی؟ جواب داد: او اصلا این طوری نمی خواهد. دو هفته بعد برای من نوشت که بهترین سکس زندگی اش را با زنش داشته.

چه چیزی را به طور خاصی در خودت خیلی دشوار حس می کنی؟

ماری: اینکه باید مهربان باشی. طوری کارت را انجام بدهی که انگار کاملا هم شهوتی هستی. طوری کارت را بکنی که انگار دوست داری که مردها را ببویی شان. طوری باشی که انگار بوسه ها برایت دلنشینن اند. که انگار نگاه عمیق چشم ها را دوست داری. مردها فقط نمی خواهند که رابطه جنسی داشته باشند، می خواهند دوست دخترشان هم باشی. که برایشان حس (ویژه ای) هم داشته باشی.

چیزی که در تن فروشی های کلاسیک گذشته کاملن تابو بود.

ماری: آره اما این روزها باید این کار را بکنی؛ و به نظرم خیلی سخته: اینکه خودت نباشی.

مردها این را باور می کنند؟

ماری: آره. آنها این را یک چیز خیلی ویژه هم می ببینند. و می دانند که این یک بازی است. و هیچ حس تقصیر و یا چیزی مثل این را هم ندارند. یک دور باطل است.

امیلیا: به نظر من هم خیلی سخت است وقتی که مجبوری طوری کارت را انجام بدهی که انگار برایت خیلی هم عالی به نظر می رسد و خیلی هم نمی توانی به مرد مقابل نه بگویی چون که پول پرداخته است. این لحظه ای است که تو پیشاپیش این حق ات را فروخته ای (واگذار کرده ای) که بگویی چه می خواهی، و چه نمی خواهی. پس کاری نمی توان کرد. چون اگر هم بخواهم بگویم که ترس دارم، او به رغم ترس من، کارش را انجام می دهد. به همین خاطر هر دفعه برای من مثل تجاوز می ماند. می دانم که تجاوز چگونه است و می دانم که حس فروختن تن ات چگونه است؛ هر دو عین هم هستند.

ماری: همیشه باید کلی برای خودم خرج کنم. یک سوم پولم را برای عطر خوب و یا چیزهایی مثل این خرج می کنم.

امیلیا: این پول به طور ترسناکی خیلی ارزش دارد چون به خاطرش داری خودت را می فروشی. همیشه این حس را داشتم که چیزی که با این پول می خرم اصلن ارزش اش به اندازه ی ارزش این پول نیست.

امیلیا برای تو چطور بود وقتی اولین بار این کار را کردی؟

امیلیا: تجربه ی اول من توی کابین یک سکس شاپ بود.

چقدر پول گرفتی؟

امیلیا: سی یورو. قیمت ها را نمی دانستم. همان شب با مردهایی هم بودم که می گفتند سی یورو خیلی هم زیاد است.

بعدش چه حسی داشتی؟

امیلیا: کلی مشروب خوردم و صبح بعدش حس خیلی بدی داشتم. بیدار شدم و فکر کردم که با این کار خودم را از بین می برم. خیلی برایم دردآور بود. اما دوباره انجام دادم.

چرا؟

امیلیا: آدم خودش را ضعیف حس می کند و در یک لحظه متوجه می شود که شکسته است. اما همزمان یک جور سختی را هم در خودت داری. وقتی بیرون رفتم، حس کردم که پرتحرکم و تقریبا گستاخ. قبلش همیشه الکل می خورم. تقریبا مثل بیماری لاغری می ماند. آنجا هم به خودت آسیب می زنی و به رغم آن یک حس قدرت هم وجود دارد.

ماری: یک نوع عجیبی از (نیاز به) تایید خود است که به بیرون منتقل اش می کنی. من یک زن حدودا چهل ساله بودم و این تاییدی بود بر اینکه یک مرد برای چه چیزی باید پول بدهد. معنی پول برای مردها به گونه ای است که به هر اندازه ای که برای چیزی بپردازند، به همان نسبت هم با آن رفتار می کنند. این به معنی احترام به من نیست، بلکه احترام به پولشان است. علاوه بر این آنها می خواهند صبح ها در آینه به خودشان نگاه کنند و بگویند که من با زن ها با احترام برخورد می کنم، با تن فروش ها هم همین طور. خب آدم خیلی سریع و کوتاه مدت یک چیزی را در خودش به بیرون می کشاند. اما دوباره خیلی سریع از هم می پاشد. بعدش دیگر کاملا پوچ است.

امیلیا: من هم به تن فروشی روی آوردم چون دلم می خواست به بدنم نزدیک بشوم و پارادوکس قضیه این است که در تن فروشی به دنبال این نزدیک شدن می گشتم. آرزویم بوده که کسی مرا بغل کند و مسلم است که به روش غلطی این اتفاق افتاد و خب این دردآور است.

هر دوی شما احتمالا مشتری های خیلی متفاوتی داشتید…

ماری: هیچ تضمینی برایش وجود ندارد. من در فروم های مختلفی بودم. آنجا می بینی که عده ای می خواهند از طریق آلت جنسی مردانه شان به خودشان معنی بدهند و همه چیز هم با خودشان می آورند. این جوان ها طوری به این فروم های پاپ (Popp Foren) روی می آورند که انگار برای فروم های پارتنر یابی ثبت نام می کنند. آنها تمام تلاش شان را می کنند که همه چیز را هم به چنگ بیاورند و درخواست هایشان برای زنی که آنها را همراهی کند از تن فروش 15 یورویی تا 300 یورویی را شامل می شود.

ماری تو در نامه ای که برای ما نوشتی گفتی که کاری که تن فروشی با آدم می کند می تواند غیرقابل بازگشت باشد. منظورت چیست؟

ماری: منظورم حس ام به مردهاست. دیگر نمی توانم شکل مشخصی از اعتماد به مردها را تجربه کنم. دیگر هیچ وقت قهرمان سوار بر اسب برای من وجود نخواهد داشت. باهمه ی واقع بینی ها خودم را لایق این حس می دیدم. اما خب دیگر گذشته است.

امیلیا: مردی هست که واقعا دوستش دارم. اما فقط تا یک حدی می توانم نزدیک شدنش به خودم را تحمل کنم. باید به یک جشن بزرگ بروم و شادی کنم و در بهترین حالت یک قرص آرامبخش بخورم تا بتوانم با او بخوابم. یک بار وقتی با هم بودیم یک دفعه ای اشک هایم سرازیر شد و طبیعی است که نفهمد چرا، چون نمی داند که من تن فروشی می کنم.

دوست پسرت چیزی از این قضیه نمی داند؟

امیلیا: نه و هیچ وقت هم به او نخواهم گفت. باور دارم که دیگر نمی توانم به مردی اطمینان کامل داشته باشم. از نظر من هر مردی پتانسیل کار خلاف را دارد. چون آدم می داند این مردهایی که آدم هر روز به آنها سرویس می دهد، چه توانایی هایی دارند.

ماری: مثلا در مورد چیزی که به سکس ایمن مربوط می شود. برای من اتفاق افتاده است که مردی کاندوم را در لحظه ی آخر در آورده و اسپرم خودش را در دهان و باسن من تخلیه کرده است. خب این جرمی جنایی است. حالا برو مثلن به پلیس گزارش بده!

چند وقت است که تن فروشی می کنید؟

امیلیا: یک سال. چند بار در هفته.

ماری: دو سال. یک وقت هایی دو بار در هفته و یک وقت هایی بیشتر. بیشتر از یک بار در روز نمی توانم.

در اطرافیان تان هستند کسانی که از کارتان باخبر باشند؟

امیلیا: به یکی از دوستان قدیمی ام و یکی از مددکارهای اجتماعی گفته ام. آنها هم فقط گفتند که دیگر این کار را نکن.

ماری: عجب راه حل مفیدی! اما من به کسی نگفتم. دخترم هم نمی داند وگرنه خودش را گناهکار حس می کند. یک دلیل دیگر برای اینکه آن را مخفی نگه داشته ام، پول است. اگر تن فروشی ام را رسمی می کردم، هزینه های مربوط به بیمه بیچاره ام می کرد.

فکر می کنید به چه نقطه ای برسید که با خودتان بگویید دیگر این کار را نمی کنم.

امیلیا: یک زمانی بود که دیگر به مدرسه نرفتم و چند روزی در رختخواب بودم و خیلی حس بدی داشتم. توانی برای رفتن به مدرسه نداشتم و بدنم را مجروح کرده بودم. بعد خودم به کلینیک روانپزشکی رفتم.

به دکترها گفتید که تن فروشی می کنید؟

امیلیا: آره. اما در این مورد کاری نکردند. گفتند که باید بنویسم. وقتی شروع به نوشتن کردم، وحشتناک گریه می کردم و نمی توانستم خودم را آرام کنم. یک نفر آمد و آرامم کرد. اما هیچ کس درباره اش با من حرف نزد. هیچ کس نمی خواست چیزی در این مورد بداند. من تن فروشی را خودم انتخاب کرده بودم و چون خودم تصمیم به این کار گرفته بودم، نمی توانست آنقدر وحشتناک باشد. ولی انگار طور دیگری فهمیده بودمش.

ماری: پیشنهادهای کمک برای خروج از این راه کم است. برای ورود همه مشاوره می کنند، اما برای خروج؟ من به بخشی که مربوط به کار ما می شود زنگ زدم. آنجا قسمتی وجود دارد که مسئول زنان تن فروش است. اما تنها چیزی که مددکار اجتماعی به من پیشنهاد داد، گرفتن «هارتز فیر» (Hartz 4) بود، یعنی پول بخور و نمیری که دولت آلمان به بیکاران می دهد. اما من که برای پول به آنجا مراجعه نکرده بودم. به کمک نیاز داشتم. چون حس می کردم یک چیزهایی در من خالی است. انگار دیگر مقاوم نبودم. خیلی سریع اشک هایم در می آمد. مدام فکر های منفی می کردم. ساعت ها در خانه می نشستم و فریاد می زدم. بعد دنبال کمک می گشتم و چیزی پیدا نمی کردم. به مددکارم گفتم که حالم بد است، نیرویی در خودم نمی بینم و نمی توانم با موقعیتم کنار بیایم. او گفت که او هم الان چیز زیادی نمی داند. سه روز بعد زنگ زد و گفت می تواند کمکم کند تا برای درخواست کمک از دولت تقاضا بدهم، که با این تقاضا موقعیت مالی ام کمی مطمئن تر می شود و با وجود کم بودن هزینه، می توانم زندگی کنم. خب. مرسی به خاطر راهنمایی! من به موسسه «هیدرا» در برلین هم تلفن زدم. اما آنجا هم حسم این بود که آنها نمی خواهند درگیر مشکلات تن فروشی بشوند.

خب واضح است که هیچ حساسیتی برای صدمات روحی که به تن فروش ها وارد می شود وجود ندارد.

ماری: نه. مثلا دکتر زنان من گفت: «به نظرم خیلی عالیه که شما می توانید این کار را بکنید.»

چی؟

امیلیا: در مورد من هم همین طور بوده. من با کلی امید به کلینیک رفتم اما هیچ کس نمی فهمید که چرا این قدر حال من بد است. من جزو کسانی بودم که میانگین نمره های مدرسه ام خوب بود، موقعیت مالی خوبی داشتم. آنها می گفتند که ممکن است من در فاز سختی از زندگی ام باشم. من همه چیز را برای شان تعریف کردم. خب آنها آدم های متخصص بودند. اما به رغم این، من تنها بودم. پلیس هم کمکی نمی کند. یک بار توسط گشت پلیسی که مسئول کنترل زنان خیابانی غیر قانونی بودند، کنترل شدم. به آنها گفتم که مرا با خودتان ببرید. در اوج ناامیدی هایم بودم و برای شان همه چیز را تعریف کردم، برای شان کسی که مردها را به من معرفی می کرد و در واقع جاکش من بود را معرفی کردم. اما آنها دوباره مرا به خیابان پس فرستادند. هیچ کمک و راهی اصلا وجود ندارد.

ماری: مردها فکر می کنند که اگر مهربان باشند همه چیز حل می شود. اما این طور نیست. من باید مدام بیشتر و بیشتر از آن چه که واقعا مایلم از خودم بدهم (مایه بگذارم)؛ و نقشی که تو برای مشتری هایت بازی می کنی، همیشه یک قسمت از وجود خودت است. من هنرپیشه نیستم، نمی توانم چیزی را که از جنسیتم نمی شناسم تکثیرش کنم. انگار یک چیزی از درونت را می دهی، چیزی از درونت را داده ای. به همین خاطر اندوه بینهایتی برای چیزی که از دست می دهم دارم. وقتی تن فروشی را شروع کردم با خودم فکرکردم که من با قدرت و توانایی ام می توانم کارم را پیش ببرم. اما این اتفاق نیفتاد.

اما در گفتگوهای تلویزیونی تن فروشانی هستند که با هیجان از تن فروشی مختارانه ی خودشان حرف می زنند، کاری که اصلا برای شان اختلالی را به وجود نمی آورد.

ماری: چه چیز دیگری می توانند بگویند؟ مشتری ها دارند به آنها نگاه می کنند. اگر زن بگوید که من هیچ لذتی نمی برم، اما یک شوی قشنگ برای تان بازی می کنم. خب کسی دیگر پیشش نمی رود. علاوه بر این به نظرم این یک صیانت نفس خالص است. طبیعی است که من هم خودم را متهم می کنم که این شغل مناسب من نیست، اما یک وقتی یک طوری باید جبرانش کنی. یکی از آشناهایم که مدت طولانی تن فروشی می کند، قبل از اولین مشتری اش باید سه تا ودکا بخورد تا بتواند شروع کند. بعدها وقتی که الکل را ترک کرد متوجه شد که اصلن بدون الکل نمی تواند کارش را انجام بدهد. کس دیگری بود که سال ها از آزادانه بودن انتخابش و کارش با شور حرف می زد، اما آرام آرام شکست. آنهایی که از تن فروشی بیرون آمدند به این خاطر که دیگر نمی توانند انجامش بدهند، به این برنامه های تلویزیونی نمی آیند، چون برای شان خیلی سخت است، آنها یک زندگی جدید برای خودشان درست کرده اند و دلشان می خواهد که گمنام بمانند.

امیلیا: آدم می تواند از چشم هاشان بخواند. اگر یک تن فروش به من بگوید که این کار را از روی میل انجام می دهد، به چشمهایش نگاه می کنم، از توی چشمهایش می بینم که به او چه دارد می گذرد.

چطور توانستی که از این کار بیرون بیایی؟

ماری: دو تا کار جدید پیدا کردم و هفت روز هفته کار می کردم. نباید دیگر تن فروشی می کردم. با دو تا مشتری قرار داشتم و پیش دومی بود که فهمیدم من دیگر نمی توانم تن فروشی کنم.

ممکن است که یک بار دیگر به تن فروشی رو بیاوری؟

ماری: به هیچ وجه.

تو چی امیلیا؟

امیلیا: دو هفته قبل دوباره به تن فروشی برگشتم. توی کلینیک بودم و بعد هم برای معالجه به جایی بیرون از برلین رفتم. اما آنجا هم هیچ کس متوجه نبود که تن فروشی با من چه کرده. بعد وقتی یک هفته بعد در برلین بودم، دوباره شروع کردم. وارد برلین شده بودم و سریع وارد این چرخه شدم. دوباره حس کردم که چه چیزی من را به این مکان وصل می کند: تنفر از خود.

چه اتفاقی باید روی بدهد تا بتوان زن هایی مثل شما را نجات داد؟

ماری: تن فروشی باید ممنوع بشود. مردهایی که زن ها را می خرند باید مجازات بشوند. جایی که تقاضا وجود دارد، خب عرضه هم هست. و مافیاها، جاکش ها و قاچاقچیان انسان باید خیلی سخت مجازات بشوند. به خاطر رنج و درد بی اندازه ای که به زن ها وارد می کنند.

امیلیا: من هم موافق ممنوعیتش هستم. نمی شود به همین راحتی آدم ها را خرید.

ماری: این وظیفه ی دولت است که از من حمایت کند. آرزوی من بوده که دولت این کار را بکند، اما از من به عنوان یک زن هیچ حمایتی نمی کند. دولت مالیات می گیرد و از این راه در آمد دارد، اما هیچ راه حلی برای خروج از وضعیت ارائه نمی کند.

امیلیا: اگر به روی پلی بروم و خودم را پرتاب کنم، مردم می آیند و نجاتم می دهند، اما وقتی هر روز بدنم را می فروشم و آرام آرام خودم را از بین می برم، این طور به نظر می آید که تصمیم آزادانه ی خودم بوده است.

ماری: اینها همه محصول جامعه ای است که اینها را می پذیرد و به آن اجازه می دهد. چیزی هست که از شما سوال نکرده باشیم و یا چیزی که خودتان بخواهید اضافه کنید.

ماری: بله. این گفتگو خیلی حالم را خوب کرد. به من نیرو داد.

امیلیا: شما اولین کسی در زندگیم بودید که به من گوش کردید. قبل از این، هیچ کس نمی فهمید اینکه من تنم را می فروشم برای من چه معنایی دارد. . منبع:

Emma-Gespräch: „Ich fühle mich zum ersten Mal versatanden“ http://www.emma.de/ressorts/artikel…

/

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)