اعتراضات پس از قتل مهسا امینی، حالا دیگر شاکله جنبشی تمام عیار را به خود گرفته است. جنبشی با نماد ها و الِمان های بصری و معنایی متنوع: از اعتراض خیابانی گرفته تا تولیدات موسیقایی. با معترضانی مشخص، با خواسته هایی مشخص و با مخاطبانی مشخص.
جوانان صاحبان اصلی این جنبش هستند. آنان زندگی سالم و همراه با شرافت و کرامت انسانی را طلب میکنند و بر این باورند که مهم ترین چالش بر سر راه رسیدن به این شرافت انسانی، حکومت ولایی در ایران است. نماد این باور معترضان در پیوند خوردن «زن، زندگی، آزادی» و «مرگ بر دیکتاتور» در شعار هاست.
یکی از مهم ترین مشخصات این جنبش تنوع است. تنوعی که در راهپیمایی برلین خود را آشکار کرد. برای اولین بار در تاریخ معاصر ایران گروه های اقلیت جنسیتی(LGBTQ) خود را در پیوند با یک جنبش بزرگ اجتماعی دریافتند و جنبش نیز پذیرای آنان بود. آنچه فمینیست های رادیکال، بهائیان، بازماندگان هواپیمای اوکراینی، خانواده اعدام های دهه شست و … را در کنار هم قرار میدهد، طلب هویت و کرامتی است که در این سالها گروگان گرفته شده است. آنان خواهان التیام زخم های به جا مانده بر روحشان هستند.
در نگاه هر یک از افراد درگیر در این جنبش، حکومت ولایی در ایران، در نقطه ای از تاریخ خود، مشروعیت خود را از دست داده است. برای یکی در بهمن ۵۷ و برای دیگری در زمان سقوط هواپیمای اوکراینی. مشروعیت از دست رفته ای که ابعاد مختلف خود را در ترانه «برای» شروین آشکار میکند. هر «برای» نماد یک آرزوی بر جا مانده، یک ترس، یک یاس است. گستردگی سیاهه این آرزو ها به مخاطب این پیام را میدهد که جمهوری اسلامی حتی اگر بخواهد نیز نمیتواند از پس این همه تغییر برآید.
یک فرمول بندی ساده از این جنبش چنین میتواند باشد: معترضانی خواستار زندگی انسانی، در مقابل حکومتی که حقوق انسانی آنان را سلب کرده است. حکومتی که هویت خود را از قضا با همین سلب کرامت تعریف کرده است. یعنی حکومتی که برای طیف طرفدار خود بجز همین حجاب اجباری و چیزهایی از این دست، هیچ مزیت و معنایی ندارد. به همین خاطر، هم در نگاه معترضان و هم حکومت، رسیدن به این حقوق به معنای خالی از معنا شدن جمهوری اسلامی است. این چنین میشود که معترضان دیگر به چیزی غیر از برچیده شدن حکومت رضایت ندارند.
معترضان در این نقطه از جنبش مقصر تمامی این مشکلات را حکومت دینی میدانند. اندیشه ای دینی که تنوع و تکثر را بر نمیتابد. سلطه بر تمام ارکان خصوصی زندگی مردم را حق خود میداند و خود را در مقام مولا و مردم را رعیت هایی که باید به جای آنها تصمیم گرفت تصور میکند.
اما، آنچه در این برهه از جنبش هنوز آشکار نیست، این است که آیا برآیند این جنبش، خواستار دموکراسی نیز هست؟ آیا آنچه از دل این جنبش بر خواهد خواست، یک الیگارشی غیر دینی نخواهد بود؟ یک الیگارشی با رهبرانی مقتدر که بتوانند هم ایران را از دست حکومت ولایی نجات دهند و هم در حکومت محتمل آینده، کشور را از بحران های فراگیر فعلی، از اقتصادی گرفته تا زیست محیطی، نجات دهند؟
از طرفی: شدت سرکوب در جمهوری اسلامی آنچنان سهمگین بوده است که بسیاری از ایرانیان را در «حسرت یک زندگی معمولی» قرار داده است. این زندگی معمولی چیزی است که بسیاری از گروه های غیر دموکرات نیز میتوانند، مژده آن را بدهند. برخی حتی میتوانند رزومه خود را نیز بر روی میز بگذراند. مثلا خانواده پهلوی.
در دیگر سو: تمامی رهبران فعلی جنبش، از حامد اسماعیلیون گرفته تا علی کریمی، مردمانی عادیاند. افرادی که نه تنها اندیشه سیاسیشان بر کسی آشکار نیست، بلکه نماد خواهندگان یک زندگی معمولی نیز هستند. زندگی معمولی ای که معمولا چندان آشکار نیست که لزوما بر پایه دموکراسی است یا نه.
در صحنه اعتراضات هم فضا به همین شکل است. تا این لحظه معترضان با عقاید و سلایق مختلف تنها «در کنار هم» قرار گرفته اند. بی حجاب در کنار محجبه. سلطنت طلب در کنار کورد خواهان سرزمینی مستقل برای خویش. آنها به خاطر هدفی مشترک با هم پیوند خورده اند. آنها علیه دشمن مشترکشان «شعار» داده اند؛ اما تا این لحظه با هم «گفتگو» نکرده اند. عرصه عمومی در حال حاضر عرصه مبارزه است اما تا این لحظه عرصه تضارب آراء نبوده است.
برای نتیجه گیری و اعلام حکم درباره ماهیت این جنبش هنوز بسیار زود است. جنبش در آغاز راه خود قدم برمیدارد و هنوز تجسمی کامل پیدا نکرده است. جنبش مهسا، با سرعتی زیاد در حال دگردیسی است. آنچه آشکار است این است که، خیابانی به نام مهسا در ایران تأسیس شده است. خیابانی که در آن صداهایی که سال ها در گلو مانده اند، در حال فریاد زدن اند. اما آیا خیابان مهسا به جاده دموکراسی ختم خواهد شد؟ پاسخ این پرسش هم نیازمند زمان است و هم کنش فعال کسانی است که به دموکراسی همچون یه آرمان مینگرند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.