برای اینکه بهتر سهراب را بشناسیم باید در واژه واژه هایش خیمه بزنیم و مدتهای طولانی بمانیم و درآنها سیروسفرکنیم تا اینکه بدانیم که سهراب سپهری کیست ونگاه عرفانی اش. نگاه فلسفی اش به انسان وپدیده های درآن چگونه بود…

گاه دررگ یک حرف/خیمه بایدزد/…همانگونه که مولانادررگ اندیشه هاوافکارشمس تبریزی
خیمه زدوروح واندیشه اش رابه یکباره دگرگون گردیدوتوانست خودرابه مرحله ای برساند که
باخودهزاران.هزارانسان دیگررانیزمتحول کندوبه مرحله رشدوتعالی برساند
نقدوبررسی وتحلیل اشعارواندیشه های والای سهراب کارمن نیست منتهاچون بااشعارسپهری
بزرگ شده اموچه شبهای ازشب تاسپیده دم هشت کتاب رابه دست گرفته ام وباتامل خوانده ام
ودرافکارش ونگاه ملکوتی وعرفانی اش غوطه ورشدم وگاهگاهی نیزبه یاداش اشک ریخته ام
وجای اوراچه خالی حس کرده ام وبرای یادی ازاین شاعربزرگ وتوانانگاهی گذرابه آثارش و
افکارش می کنم که هم یادی باشدوهم ازوجودعرفانی اش .فلسفی جهان بینی اش بهره ای برده
باشیم وبه گمانم گزاف نگفته ام که اگربگویم:
سهراب تنها و یگانه شاعری است که درجمع نوسرایان وحتی درمیان سرایندگان فارسی زبان در
دوسه قرن گذشته ایران به شمارمی رودکه نگرانی اش ودغدغه اش عمیقا فلسفی است واین هم
به این مفهوم نیست که سهراب می خواسته به فلسفه بپردازد.بلکه منظوراین است که سهراب بر
خورداش بامسایل واتفاقات ورویدادهای جهان وزاویه اش به جهان هستی.زاویه ای است فلسفی
وجستجوگرانه وخیلی کنجکاوانه به آن می اندیشدومی پردازدوخوشبختانه دراین موردنیزبه
موفقیتهای چشم گیری نیزنایل آمده وگرچه عمراش کوتاه بوداما«یک شبه ره صدساله پیمود»
وعرفان وفلسفه رابه قله های رفیع پیروزی می رساندوهنگامی که«صدای پای آب »وی که در
سال ۱۳۴۳که آن موقع شاعرتنها ۳۶ سال داشت منتشرکرداین مجمموعه تاپایان زندگی اش
جهان بینی اش بروجودهماهنگی کل هستی استواربودامانه دروحدت وباکمال صراحت یکی شدن
رابا واقعیت موجودوحدت نفی می کرد.
نه وصل ممکن نیست/همیشه فاصله ای هست/اگرچه منحنی آب بالش خوبی است/برای خواب
دل آویزوتردنیلوفر/همیشه فاصله ای هست ….وغم تبسم پوشیده/نگاه گیاه است
ناگفته نماندکه دربینش عرفان هیچ لازم به وحدت وجودنیست وهمانطورکه اقبال لاهوری باهمه
توجه اش به عرفان چندان اعتقادی به وحدت وجودنداشت .غبارعادت پیوسته درمسیرتماشاست/
همیشه بانفس تازه بایررفت/…وانسانهابایدبانگاه تازه باجهان بینی نوین وذهنیتی خلاق وپاک وبی
آلایش به پدیده های هستی نگاه کندوباآن پدیده هاواشیابرخوردی مناسب داشته باشد
نام رابازستانیم ازابر/ازچنار.ازپشه .ازتابستان/…روی ترباران به بلندی محبت برویم/دربه روی
بشرونوروگیاه وحشره بازکنیم/…ودرچنین مقطعی است که انسان قادرخواهدبودبه شناخت درست
ایدئولوژی درست اندیشه درست برسدومنطقی به پیرامون خودنگاه کندوهرگزکورکورانه قضاوت
ننماید.چرامی “ویند:/اسب حیوان نجیبی است/کبوترزیباست…/وازدیدگاه سپهری هیچگاه نباید
پدیده های هستی رادرتنگناقراردهیم وآن رابامصلحت وسودوزیان شخصی خویش بسنجیم ویامورد
تحلیل وبررسی ونقدوقضاوت قراردهیم وززندگی راآنگونه که هست دوست بداریم وحتی مرگ را
نیزکه بخشی اززندگی است وهرگزبیگانه باقضیه مرگ برخوردنکنیم وفکرنکنیم که بامرگ همه
چیز تمام می شود…نخواهیم مگس ازسرانگشت طبیعت بپرد/ونخواهیم پلنگ ازدرخلقت برودبیرون/
وبدانیم که اگرکرم نبود/زندگی چیزی کم داشت/واگرخنج نبود/لطمه می خوردبه قانون درخت/واگرمرگ
نبوددست مادرپی چیزی می گشت/…وآنگاه مامی دانیم وبه آن بینش وآگاهی می رسیم که
روی قانون جمل پانگذاریم/ونگوئیم که شب چیزبدی است/ونگوییم که شب تاب نداردخبرازبینش باغ/…
وآنوقت می دانیم :که باید بیاوریم سبد/ببریم این همه سرخ/این همه سبز/…وبایدغبارازچهره هابرداریم و
نقاب ازنگاه هایمان وپاک وبی آلایش به جهان هستی نگاه کنیم
چشم هارابایدشست/جوردیگربایددید/واژه هارابایدشست/واژه بایدخودواژه باشد/خودباران باشد/چترهاراباید
بست/زیرباران بایدرفت/فکرراخاطره رازیرباران بایدبرد/
وبایددرلحظه ای زندگی کنیم که اکنون درمدارش هستیم وبیشترتاکیدمان برزمان حال باشدتاگذشته وسعی کنیم
الان رابسازیم چراکه الان رانتوانیم بسازیم گذشته راهرگز..برای گذشته تاگذشتگان فکرشان رابه آن دورها
مشغول نکندوباموانع هاکمتربرخوردکندویااصلا برخوردنکندوبااحتیاط قدم بگذارد
زندگی ترشدن پی درپی/زندگی آب تنی کردن درحوضچه اکنون است/…وبایدبه این حقیقت برسیم که
پشت پرده نیست فضاییزنده/پشت سرمرغ نمی خواند/پشت سرباد نمی آید/پشت سرخستگی تاریخ است/لب دریا
برویم/توررادرآب بیندازیم/وبگیریم طراوت راازآب/ورخت هارابکنیم/آب دریک قدمی است
سهراب سپهری درسطرسطراشعارش درواژه واژه های شعرهایش چنان عاشقانه چنان پاک وبی آلایش وباسرو
صورتی شسته به جهان پیرامون خودمی نگردکه همه انسانهارانیزباخودهمسفرمی کند
زندگی رسم خویشاوندی است/وهرگزنبایدلب طاقچه ازیادمن وتوبرود/…ودراوج الهام شاعرانه اش چه زیبامی گوید
بیازندگی رابدزدیم وآن وقت/میان دودیدارتقسیم کنیم/….وسپس ترانه زندگی راترانه چگونه زیستن راچنین می خواند
زندگی خالی نیست/مهربانی هست/سیب هست/ایمان هست/آری تاشقایق هست/زندگی بایدکرد/…درنگاه سهراب سپهری
زندگی بال وپری دارد…به وسعت مرگ/پرشی داردبه اندازه عشق/…وسهراب همیشه مرگ راجززندگی می دانست
وهرگزازمرگ نمی هراسید..مرگ پایان کبوترنیست/…مرگ تولدی دیگراست وخودنوعی زندگی است وآغازی دیگر
عبوربایدکرد/وهمنوردافق های دوربایدشد/که درسفرهایی تورادرکوچه دلشان خواب می بینند/ترادرقریه های دور
مرغابی به هم تبریک می گویند/…ودرجهان بینی سهراب تمام آفریده های خدادوست داشتنی وقابل احترام اندواصلا
درعالم هستی چیزی به اسم«بد»و«زشت»وجودنداردچراکه درهربدی ای خوبی ای نهفته است ودرهرزشتی زیبایی ای
نهفته است بنابراین طبیعت رابابدی ها وزشتی هایش دوست بداریم وآنهاراباموقعیتهای روحی وجسمی خودنسنجانیم
به مهتاب بدنگوئیم/اگرتب داریم/دیده ام گاه زخمی که به پاداشته ام /زیروبم های زمین رابه من آموخته/
گاه دربستربیماری من حجم گل چندبرابرشده/وفزون ترشده است/قطرنارنج شعاع فانوس

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)