محمد نوری زاد از نویسندگان پیشین روزنامه کیهان چند سالی است که به صف منتقدان حاکمیت پیوسته. او به شیوه خودش با مقامات جمهوری اسلامی صحبت می کند. او در این نوشتار حاج علی فضلی را سردار پاک نهاد خطاب قرار می دهد. شما در مورد ادبیات محمد نوری زاد چه فکر می کنید؟ آیا سرداری که به گفته نوری زاد در زمان سرکوب‌ها مسوولیت داشته را می شود سردار پاک نهاد خطاب کرد؟ من بهداد بردبار علاقه مند هستم که نظر شما را در مورد این مقاله بدانم.

——————-

حاج علی فضلی که درمیان بچه های جنگ، نامی آمیخته به شکوه بود، امروز روزهای سختی را سپری می کند. علتش را می گویم. این سردار پاک نهاد ما افسوس که دستش به خون بی گناهان سال هشتاد و هشت آلوده شد، وگرنه این مرد لاغر و استخوانی برای ما همت و باکریِ حی و حاضری بود که هر وقت دلمان هوای صمیمیت می کرد، می توانستیم به سراغ او برویم و در هوای اطراف او نفس بکشیم.
در سالهای جنگ، همه او را صمیمانه و از سرِ صدق، دوست می داشتند. اسم حاج علی فضلی که بمیان می آمد، ناخودآگاه همگی از فرط محبتی که در دلهایشان پای می کوفت، به یاد “ادب” می افتادند. تجسم او، و حال و هوا و شکل و شمایل او کار چندان دشواری نبود: جوانی لاغر و بلند بالا، با گونه هایی استخوانی، و با یک چشم “رفته” از زخم ترکشی سفیرکشان. همین جوان، اکسیری با خود داشت که می توانست در همان گام نخست، قله های بلند غرورِ مخاطبانش را نیز فتح کند.
راز جذابیت حاج علی فضلی، این جوان بی ادعای تویسرکانی، خروجِ او از مناسبات متداول و جاریِ جنگ بود. او علاوه بر تخصص و کارآیی اش در حرکت های مبتکرانه ی نظامی، کارهای مربوط به خودش را خودش انجام می داد. و مخفیانه برای دیگران نیز. بدون آنکه خودِ این دیگران بدانند: آن پتوهای مرتب شده، و آن کفش های واکس خورده، و آن ظرف های شسته شده، و آن تفنگ های روغن کاری شده، و آن آب و جاروی هر از گاهِ سنگرشان توسط جوانِ سر به زیرِ یک چشمی انجام می شود که سنگر فرماندهی اش هفت سنگر آنطرفتر است.
حاج علی فضلی وقتی آوازه ی توانمندی های نظامی اش بالا گرفت، شد: فرمانده ی لشکرده سیدالشهدا(ع). یعنی لشکری که جوانان شر و شور و عاشق و شیدای تهرانی و کرجی را به صف می کرد و سامانشان می داد و خطوط بسیار توانفرسا و حساس جنگ را به آنان می سپرد.
جنگ که پایان گرفت، بسیاری از فرماندهان پاسدار به سمت سرهنگی و سرداری و سرلشکری، و درجه های پت و پهن روی شانه ها خیز برداشتند. حاج علی فضلی اما همچنان بسیجی ماند. روحیه اش را می گویم. که هرگز از حس و حالِ بسیجیان “همت” گون فاصله نگرفت.
گرچه درجه های پت و پهن، ناگزیر بر شانه های سردار ما نیز نشست اما هرگز او را از تواضع بسیجی بودنش دور نساخت. یعنی او هرگز “وزن”ی از آن درجه ها بر شانه های خود حس نکرد. برخلاف بسیاری که همه ی همّ شان لمسِ وزنِ همان درجه های پت و پهن روی شانه هایشان بود و هست.
من بارها این سردار شریف را پیش از واقعه ی دهشتناک سال ۸۸ دیده بودم. دیده بودم که او با آن درجه های پت وپهن روی شانه هایش، هنوز همان حاج علی فضلی خودمان است در سالهای جنگ. ساده و صمیمی و بی ادعا. من با اطمینان می گویم: او اکنون نیز چیزی از مال دنیا برای خود ردیف نکرده است. برخلاف سرداران و سرلشکرانی مثل محسن رضایی که حتی ثانیه های ایام جنگ خود را نیز بر طَبَقِ ترازو نهاده اند و بابتش کرور کرور فرصت و رانت و دلارهای نفتی طلب کرده اند و طلب می کنند.
زمان گذشت تا این که همه ی ما و بویژه روحانیان و مراجع تقلید و سرداران صاحب نام سپاه، و این سردار یک چشم ما – که با همان یک چشم باقی مانده اش به عرصه های وسیعی ازافق های نامکشوف می نگریست – به آزمون رستم شکنِ سال ۸۸ داخل شدند. در این آزمون، بسیاری از روحانیان و سرداران پرطمطراق، با ملاج بر زمین سفتِ نکبت و خیانت فرود آمدند. دست بسیاری از آنان به خون بی گناهانی آلوده شد که تنها به اعتراضی ساده – و نه بنیان کن – به خیابانها آمده بودند. در این میان، ای بدا که سردار علی فضلیِ ما نیز در میانه ی برزخی از رفتن و ماندن دل دل کرد و سر آخر به همه ی آن حس و حال و ادب و شرافتِ بسیجی گون خود لگد کوفت و همان شد که بالاتری ها از او می خواستند.
در غوغای حوادث سال هشتاد و هشت، ای دریغ و درد که آن حاج علی فضلیِ مخلص و شرموک و شریف سالهای عاشقیِ ما، برای سرکوب هموطنانِ معترضش هرچه توانست آدم های لات و چاقوکش و قمه بدست و آدم های هیچ نفهم و جاهل و لایعقل و مدعی ولایی بودن را از شهرک های اطراف تهران جمع کرد و اتوبوس اتوبوس به تهران ملتهب سرازیر کرد. این شعبون بی مخ های مذهبی، به اسم حفظ نظام و در هیبت بسیجیان جان برکف، با زدن و کشتن مردم و تخریب و سوزاندن اموال مردم،  هم نظام را و هم همه ی هیمنه ی حاکمان را بخاک انداختند.
باور کنید من آنقدر که از تماشای چهره ی این روزهای سردار علی فضلی غصه می خورم و در خود می گدازم، از عربده ی سردارانی که تا خرخره از دلارهای نفتی انبان اندوخته اند، مشمئز نمی شوم. حاج علی فضلیِ خوب ما خود را قاطی بازی بزرگانی کرد که به دستهای پاک او حسد می ورزیدند. آنان، او را به میانه ی بازی خونین خود کشاندند و یکی از غیر انسانی ترین نقش های خود را برای این مرد دوست داشتنی کنار گذاردند.
من اطمینان دارم امروز، سردار علی فضلی، با همه ی عقبه ی پاک و شایسته ای که برای خود ذخیره کرده بود، از دو ناحیه بشدت در رنج است. یکی وامداری مدام او به آسیب دیدگان سال هشتاد و هشت، و دیگری تنزل یافتنِ قدر و قیمت او، که وردست سردار نقدی فرمانده ی بسیجش کرده اند. یادم نمی رود که هر وقت به او سلام می گفتیم، پاسخ می داد: سلام از ماست. و اکنون من سخت دلتنگ سلام گفتن او به همه  ی گل های سرخ سرزمینمان ایران هستم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)