ماشین را پارک کردم و از راهرو تابستانی مدرسه که حاشیه آن با گلکاری و چمن قشنگی تزیین شده بود، بطرف دفتر مدیر مدرسه راه افتادم. توی راهرو مدرسه، یکهو با صدای نسبتا بلند و ناخشنود دخترکی که درکنارمن ودرحاشیه گلکاری و چمن راهرو نیمه ایستاده و به چیزی زل زده بود، متوقف شدم. ظاهرا دخترک کمی زودتر از من وارد راهرو شده بود تا وضعیت چمن و گلکاری های مدرسه را تماشا کند. اما بنظر میامد که چیز عجیبی پیدا کرده که یکهوو همزمان با گذرمن از کنار خودش به صدا در آمد.

من هم غفلتا و با شنیدن صدای او بطرفش روی برگرداندم. او با نگاهش به من که رنگ آشنایی پیشینه داری را نشان میداد، از من خواست که چیزی را که او نشان میداد من هم تماشا کنم. او اشاره به یک سوسک خارکی میکرد که ظاهرا با چنگالهای درشتش مشغول حمل یک مورچه یا یک موجود کوچک دیگری بود که بمراتب از جثه خودش کوچک تر و ضعیف تر نشان می داد.

و این، برای دخترک بسیارعجیب و آزار دهنده می نمود. که این سوسک خاکی این مورچه نحیف و ضعیف را با چنگال درشت خود بدرون لانه اش میبرد. من هم با نگاه خود باو فهماندم که نمی دانم چه بگویم. اما دخترک بناگهان نگاهش را از آن صحنه برگرفت و رو بمن کرد. این بار نگاه او متفاوت بود، نه فقط آشنا که پرسان گفت:

دخترک: شما عموی همایون هستید؟

من: بله ولی شما از کجا میدونید؟

دخترک: من شما را درخانه … دیده بودم. همین تعطیلات که بدیدن همایون آمده بودید.

من: شما اونجا چیکار میکردید؟

دخترک: من هم درآن خانه موقتا سکونت دارم. آخه پدر و مادر من هم از همدیگه جدا شدند و هیچ کدوم از اونا نمیتونند منو نگه دارن. بهمین خاطر اداره سوسیال منو در نزد خانواده دیگه ای فرستاده تا از من مراقبت کنند. اما من یه سوال از شما دارم. چرا این دفعه شما بدیدن همایون اومدین؟ معمولا پدر و گاهی هم مادرش درروزهای تعطیل بدیدن او میایند.

من: این دفعه پدرش نتونسته بیاد. چون اون همکارمنه و خودش درسفربود. این شد که من آمدم. لابد مادرش هم نتونسته بیاد. خب حالا من یه سوال از تو دارم. پدرو مادرتو چی؟  اونا بدیدن تو میان؟ من که اونا رو اون روز ندیدم.

دخترک: نه اونا معمولا به دیدن من نمیان. من خیلی وقته که اونا رو ندیدم. ولی وقتی بابای همایون بدیدنش میاد، یک جعبه شیرینی برای اون میاره. بعدش همایون شیرینی ها رو بین بچه ها تقسیم میکنه. من هم یه چیزی گیرم میاد.  این دفعه هم دیدم که شما شیرینی براش آورده بودین.

من: خب دوست داری که من هم توی تعطیلات بدیدن تو بیام و برات شیرینی بیارم؟

دخترک: آره اگه خودت بخوای چون من اون شیرینی ها رو خیلی دوست دارم.

… صحبت هامون با دخترک تا انتهای راهرو مدرسه به درازا کشید. بعد من از او جدا شدم و بطرف اطاق مدیر مدرسه رفتم.

 

هوشیار سروش/ 8 می/2018

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)