بخشی از نامه ی ارسالی به سازمان جهانی حقوق بشر (گزارشگر ویژه ناپدید شدگان جهت تشکیل پرونده علیه رژیم جمهوری اسلامی)

 

برادرم امیر بختیاری پنج سال پیش ناپدید شد. درست در انتهای روزهای چهل و دو سالگی اش.

زنده یاد مادرم (ملوک آزادی) که سال گذشته چشم از جهان فرو بست، چهار سال از عمر خود را با امید به یافتن فرزند، ساک بدست زندان ها، مراکز پلیس، اداره آگاهی، مراکز نیروی انتظامی، بیمارستان ها، قبرستان ها و پزشک قانونی، تهران و کرج و شهرستانها را برای یافتن امیر و بقول او دیدن پاره ی جانش اینگونه سپری کرد.

هیچ ارگان و نهاد و شخصی از حکومت جمهوری اسلامی پاسخگو نبوده و همگی از دادن اطلاعات درباره برادرم خودداری می کردند.

امیر در یک غروب دلنشین بهاری درست در زمانی که مادر از کرج جهت دیدار فامیل و دوستان به بندرشاهپور (بندرخمینی) سفر می کند، خانه را ترک تا دیداری با دوستانش در یکی از محله های شهر کرج داشته باشد. جوان رشید، بسیار محجوب و پاکی که روزهای جنگ با بمباران بندرشاهپور در نوجوانی این شهر را ترک و به زادگاه پدر و مادر به بروجرد می رود. مرگ پدر در این شهر و سختی حضور در خانه ای که دیگر پدر نیست آنقدر دردناک و تلخ می شود که امیر، مادر و خواهران را به کرج کوچ می دهد.

امیر بختیاری

دیدار دوستانش در یکی از محله های شهر کرج و کشیدن سیگار و خنده و مهر تنها دقایقی بیش طول نمی کشد که ماشین گشت نیروهای انتظامی متوقف و آنها را مورد تفیش بدنی و بازجویی قرار می دهد.

امیر خشمگین و معترض، همراه سه تن از دوستانش توسط مامورین دستگیر و با زور و ارعاب سوار اتومبیل های گشت کرده و به کمیته می برند. امیر به دلیل عشق و علاقه مادر به اوو بلعکس در راه به دوستانش می گوید « آرزو میکنم هر چه زودتر آزاد شویم تا مادرم از دستگیری او مطلع نشود. آنقدر نگران حال و آینده مادر و خانواده می شود که با باز کردن پنجره اتومبیل گشت، کارت شناسایی خود را به بیرون پرتاب میکند و از دوستانش می خواهد تا او را با نام امیر بندری صدا کنند.

امیر با توجه به بیماری سرع از ماموران درخواست می کند به خانه بروند تا داروهایش را همراه بیاورد. ماموران به او پاسخ منفی می دهند.

پس از بازجویی کوتاه همراه دوستانش روانه بازداشتگاه می شود و دقایقی بعد بیماری سرع جان او را به رعشه می اندازد. محمد دوست امیر هر چه در سلول فریاد می زند و به درهای بازداشتگاه می کوبد پاسخ و فریادرسی نمی یابد. مامورین دو ساعت بعد در را باز می کنند… محمد با چشمان اشک آلود مامور را نگاه میکند و امیر با دهان کف کرده، سر بر زانوی محمد جان باخته است. ماموران جسد برادرم را با نام امیر بندری به نقطه نامعلومی منتقل و به گور می سپارند. 

اکنون با یافتن اطلاعات از محل بازداشتگاه و تاریخ دقیق جان باختن امیر، علیرغم تلاش و مراجعه خواهرانم ارگان های مسئول نظام جمهوری اسلامی همچنان از دادن اطلاعات درباره محل دفن او خودداری میکنند.

 

امیر دومین قربانی خانواده ما.

 

آقای خامنه ای… آقای روحانی… با آمدن قطار، سرتان را محکم روی ریل راه آهن نگه میدارم!

 

 عباس بختیاری – پاریس – بیست و دوم ماه مه دو هزار و هجده       

 

 

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)