«طرح»
سیلوها!
ازخروارهاخروارگندم
انباشته اند…
امامن هنوز
غم نان دارم
………………………………………….
«طرح»
گونه هایم را
باسیلی
سرخ می کنم
کودک ام می گوید:
باباچه زیباست …
گونه های سرخ ات؟!؟!
………………………………………….
«سایه ها»
سایه هامی دانستند:
که کارگران
درپناه اش می آسایند
پس خودرا
به حجم خستگی شان گستراند
……………………………………………..
«کارگر»
آه…!
جهان راساختی
اماهنوز
کوچه ای حتی
بنام ات نیست؟!
………………………………………….
«طرح»
کارگری!
بربلندای برجی که می ساخت
به این می اندیشید:
که خودهنوز
ساکن آلونکی ست؟!
………………………………………….
«کارگر»
ای کارگررنج دیده
ای هرگزشادی ندیده
ای که هماره کشتی امیدت به گل نشسته
باکوله باری ازرنج برپشت مایوس وخسته
شکوه درختان دردستان توجاری است
بی تودرین گلستان هرگلی خاری است
باعرق جبین توکویرترمی شود
درصحرائی برهوت بهاربارورمی شود
دریچه ای به سوی بهاربازمی شود
فصلی نو.روزی نوآغاز می شود
توهمیشه درآغازفصل زمستانی
بی بهره ازسایه دلنشین بهارانی
مادرخانه وتودرزیربرف وبارانی
مادرسایه بان وتودرزیرگرمای تابستانی
چون ناخدای کشتیدائما نگرانی
هرلحظه درقهربادوطوفانی
……………………………………………..
«قسمت»
لقمه نانی و
دیگرهیچ
گفتم:
فقط همین…
گفت:
سهم تو!
ازبدوتولد
همین بوده؟!
………………………………………….
«طرح»
کارگرشهرداری
درسپیده دم سردزمستانی
آئین نامه های قانون کاررامی سوزاند
تاخودرا
باآن گرم کند؟!
………………………………………………………….

خوشه گند م ای!

رویای گرسنه ای را می دید…

سپیده دم که بیدارشد

کارگران سیلو رادید:

که به انبارهای سیلو می برنداش

……………………………………………………

کارگری!

قبل ازاینکه تکه ابری سپیدرا

برای بچه هایش بیادگارببرد

بربلندای برج ای به پائین افتاد

کبوتران آسمان

چون ابردربهاران

ناله وشیون سردادند

درخت شاتوتی نیزبه سرخ ای خون اش

درنگاه زن وبچه هایش شکوفه زد

…………………………………………………

به گمانم!

خداوکارگرشبیه ی هم اند

هردو خالق جهان اند

اما بااین تفاوت

که خدا دارای تمام هستی است

اما کارگربی بهره ازتمام هستی است

………………………………………………….

نان چه شرمگین درنگاه کارگر

سرخودرابه پائین انداخت

گاه که دید:

اینگونه دشواربه دست کارگران می افتد

اماچه آسان به دست سرمایه داران؟؟!!

……………………………………………..

کارگری!

مدام غصه ی این را می خورد

که روزبه روز

شهروروستاهارا بزرگ ترمی کند

اما خانه ی خودرا

روزبه روزکوچک تروکوچک تر می کند؟؟!!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)