شرایط ایران هرروز بیشتر از پیش اسطورهای و خیالانگیز میشود. اهریمن درحال تجمیع قوای خویش است. در بازداشتگاههای زیرزمینی و مخوف اطلاعات سپاه، قوۀ قضاییه، وزارت اطلاعات و نیروی انتظامی. خدا میداند وقتی حشرۀ کبیر، صراحتا در پیشگاه نیروهای مسلح کشور آنهم از سر لطف و برای آنها که مجرم نیستند دستور به ʼتنبیهʽ میدهد، چه آخر-و-عاقبتی در انتظار ʼمجرینʽ است. متخصصین شکنجه حاضر به یراق میشوند تا تمامی گناهان کرده و ناکردۀ عالم را به معترضین و انقلابیونِ خشمگینِ پاکباخته نسبت دهند. در همان حال که قوای اهریمن ابزارهای شکنجه را صیقل میدهند، انقلابیون نیز صیقل میدهند سلاح آبایی را برای روز انتقام؛ آنها صراحتا میگویند: ʼوای به روزی که مسلح شویمʽ و آنهایی از مردم که محافظهکارترند یا در کوران حوادث تاریخ معاصر ایران استخوانی خُرد کردهاند خود را به نشنیدن میزنند. هیچکس طالب برادرکُشی و حال بهتر است بگوییم خواهر کُشی نیست ولی هرچه پیشتر میرویم، به موازات آنکه بر عناد حکومت افزوده میشود، خشم و کینۀ مردم نیز فزونی میگیرد. خیابانهای شهرهای ایران حتی در مناطق کردنشین هنوز تجربهای از کشتارها و گورهای دستهجمعی مثلا از آن نوعی که در کمون پاریس شاهدش بودیم، ندارد، و مباد که داشته باشد اما این ترس و این واهمه درون همه هست. حوادث اخیر زاهدان، گواهی است بر مسیری که حکومت در آینده درپیش خواهد گرفت و نسخهای که احیانا برای سایر نقاطِ دستکم حاشیهای و امنیتی پیچیده است: دستور تیر به نیروی انتظامی و قوای اطلاعاتی تا به هر جنبندهای شلیک کنند، استفاده از لباس شخصی و محلی، و حتی اگر دستشان برسد آتشزدن و تخریب اموال عمومی تا چهرۀ انقلاب قریبالوقوع را تاریک کنند؛ و انفعال عجیب و باورنکردنیِ نیروهای انتظامی و پلیس شهری. شهری که به یکباره و ظرف چند ساعت به شهر ارواح بدل میشود و ترسی که بر هر کوی-و-برزنی حکم می راند. قابل فهم است که مردمِ به جان آمده و قتل عام شده، بانکهای وابسته را نمادی از اقتصاد دستوریِ فاسد پنداشته و آن را به آتش بکشند. قوای حکومتی از آسمان نازل نشدهاند؛ اینجا و آنجا برای بستگانِ خویش درد-و-دل و شکوه میکنند که چرا اینچنین رویاروی مردم قرار گرفتهاند آنها حس میکنند نه راه پیش دارند نه پس و لذا دستورهای شنیعِ وحشتناک را بیهیچ فکر و ملاحظهای اجرا میکنند، نامها و نشانهاشان همه جعلی است و از اختلال هویتی عجیب در رنج و عذاباند، وجدان معذبی که شاید روزی روزگاری سر بلند کرده و سبب شود تا از دستورات سرپیچی کنند. آنچه برای زندهیاد، نیکا شاکرمی رخ داده شاهدی است حی-وحاضر از ابتلای قوای امنیتی به بیماریهای روحی-روانیِ مزمن؛ پدوفیلیا و پارافیلیایی که عزم جزم کرده تا نشان هر زیبایی را را با ابزار تجاوز، شکنجه و دریدنِ قساوتبار تن از صفحۀ روزگار محو کند. در حکومتی که بیوقفه بیتالمال کشور را صرف شعارها، و مراسمات پوچ و مشمئز کنندۀ مذهبی میکند، هم آنها که حکم میدهند و هم مجریان احکام، هردو مبتلا به انحرافاتی عجیب درغلطیدهاند. پول را در یک دستشان و مجوز تعرض و تجاوز را در دست دیگرشان بگذارید تا به طرفهالعینی ایران را با تمامیِ هستندههایش به آتش بکشند. آنچه برای این دخترکِ معصومِ سرشار از زندگی رفته در امتداد آن ددمنشی است که زندهیاد ترانه موسوی را در ۸۸ به کام مرگ و آتش کشاند. آن لحظات از اساس برای ما غیر قابل تصور است و تنها باید تجربهاش کرد؛ لحظاتی مرزی که مرگِ همراه با درد و تحقیر بر جسمی اسیر دامن میگسترد؛ مرگی که فزونی مییابد توامان با یک زندگیِ خاموششونده. حرکت از دستور رهبرِ خودخوانده مبنی بر ازدیاد نسل، به تجاوز و دریدنِ تنی که مطیع نمیشود توسط آتش-به-اختیارانش، حرکتی است از سیاستِ زیستیِ فوکو به سیاست مرگِ اِمبِمبه: دستور این است ʼیا اینچنین که میگوییم میزید یا اینچنین خواهید مردʽ. در خیابانهای ایران و در این روزها، آنچنان که جایی در توضیح سیاستِ مرگ نوشته شده؛ مرز میان مقاومت و خودکشی، ازجانگذشتگی و رهایی، شهادت و آزادی به شدت مغشوش شده و هیچکس نمیداند درصورتی که بماند و تحت لوای رژیم کنونی زندگی کند یا اینکه بمیرد چه برچسبی به او میخورد. تا اینجای کار این نسل نوظهور ایران بوده که بر سر گسیل خود به سوی وادی مرگ به اجماع رسیده چه رژیم را از پای درآورد چه نه. آنها که از تعیین طریق زندگی خویش محروم شدهاند؛ در تقلا هستند تا دستکم شیوۀ مرگشان را خود مشخص کنند. خامنهای سیاست را همچون نوعی جنگ در نظر میآورد که میدان آن کوی-و-برزن ایران و دشمن کذاییاش که مدام از آن دم میزند نه غرب که تنِ شهروندان است. خامنهای چونان تمامیتطلبی که افسار تنها را در دست گرفته، همواره دم-و-دستگاهِ خویش را در ʼوضعیتِ حساس و استثناییʽ نگاه میدارد تا زندگی را به حالت تعلیق درآورده و بدنها – بهویژه بدن زنها- که چشمۀ جوشان زندگی و زایندۀ زندگی هستند را سترون کرده یا ناپدید سازد. برای دیکتاتور، عرصۀ سیاست- و در وضعیتهای شبه انقلابی، خیابان- معرکهای است برای آزمونِ حقِ کشتن، مرگْ و ستاندنِ حق تعینبخشی یا بازنمود تنها از تکتکِ شهروندان. در این میان، جبهۀ مقابل اهریمن، هرچه از جهان مادونِ ناسوتی به جهانی برین و والا پر میکِشد. از انتزاعیات بهره میبرد، از ترانه و سرود و شعار و از کنشهایی که اینروزها جنبش دانشجویی را احیاء و جنبش دانشآموزی را یکراست از تفریحات بچهگی، از اعماق یک نظام آموزشیِ سترون به کوران حوادث پرتاب کرده است. هرچه اهریمنْ تنها را بیشتر شکنجه داده خُرد میکند میدرد میسوزد و ناپدید میکند؛ جبهۀ مردم بیشتر استعلاء مییابد، جاودانه میشود رو به کمال میرود و مفهومْ پشت مفهوم و کنشْ پشت کنش ابداع میکند. و درست از همین جهت است؛ از جهت زنانگی و زندگیبخشی است که نزاع اسطورهایِ میان خیر و شر، در بطن جهان تکنولوژیزده، به پیروزیِ خیر خواهد انجامید و رهایی و آزادی را چونان یک غایتِ دستیافتنی درآغوش خواهد کشید. شر – چونان قدرتِ تامِ منفی- گرچه در سرتاسر زندگی پخش است و اهریمن همیشه در جبههای در کمین، اما درست در بطن انقلاب، شرارتْ سرتاپا تسلیم و بیاختیار خواهد شد؛ دستکم طی انقلاب!

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.