*در ادبیات فارسی تمثیلاتی وجود دارد که (در مرز طنز و هجو) تئوری «فرار» را زیر ذره بین گذاشته اند. در هر دوره ای «فعل فرار» صورت گرفته و چه بسا «فرار» در زمان ماضی بیشتر از زمان حال و مضارع رخ داده است! از خواننده محترم خواهش می کنم که از ربط دادن مطالب زیر با فرار «سعید مرتضوی» اکیداً خودداری کنند.

*زیدی نزد یکی از همسایگان خود رفت تا الاغ او را برای اسباب کشی قرض بگیرد. همسایه گفت: شرمنده ام؛ امروز الاغم از خانه فرار کرد. ناگهان صدای عَرعَر الاغ بلند شد. زید گفت: گویا الاغِ شما در خانه تشریف دارند. همسایه گفت: شما حرف مرا قبول ندارید، حرف الاغ را قبول دارید؟

*اعرابی را شُتر از بند فرار کرد. سوگند خورد که اگر شتر خود را یافت، آن رابه یک درهم بفروشد. اتفاقا شترش پیدا شد. اعرابی که طاقت نمی آورد با آن قیمتی که قسم خورده بود بفروشد، گربه ای را بگرفت و به گردن شتر آویخت و گفت: شتر و گربه را با هم می فروشم؛ شتر یک درهم و گربه پنجاه درهم. اعرابی دیگری از آن جا بگذشت گفت: اگر آن گردنبند نبودی شتر چه ارزان بودی.

* دزدی (که مست هم بود) از دست عسس می گریخت و به مردم تنه می زد. آدم تنه خورده ای جلوی دزد را گرفت و عصبانی گفت: مگر کوری که آدم به این بزرگی را نمی بینی؟ دزد مست گفت: اتفاقا تو را به جای یکی، دوتا می بینم. آدم تنه خورده گفت: خوب پس چرا به من تنه زدی؟ دزد مست گفت: چون من می خواستم از وسط شما دوتا رد بشوم.

*روزی «بادمجان دور قاپ چینی» غاز پخته ای برای حاکم تازه وارد هدیه برد. در بین راه گرسنه شد و یک ران غاز را خورد. حاکم وقتی غاز را با یک پا دید پرسید: خوب پس یک پای دیگر این حیوان کجاست؟ پاچه خوار گفت: قربان در شهر ما غاز بیشتر از یک پا ندارد. اگر باور نمی کنید غاز هایی را که در کنار حوض منزل تان ایستاده اند مشاهده کنید. حاکم به کنار پنجره آمد و به کنار حوض نگریست. اتفاقا چند غاز به روی یک پای خویش ایستاده و به خواب فرو رفته بودند. پاچه خوار با خوشحالی گفت: نگفتم قربان غاز های این شهر بیشتر از یک پای ندارند. در همان وقت غلامان آمده و با چوب غازها را به طرف لانه راندند. غازها با هر دو پا شروع به دویدن به طرف لانه کردند. حاکم رویش را به طرف پاچه خوار کرد و گفت: دیدی دروغ گفتی و غازها دو پا دارند. پاچه خوار فکری کرد و گفت: چوبی که آنها نوش جان کردند اگر شما هم نوش جان می کردید به جای دو پا -چهارپا می شدی و فرار می کردی!

* زیدی مقدار زیادی جنس خریده و و آنها را در کیسه بزرگی ریخته و هِن و هِن کنان می رفت. شیادی به او رسید و گفت: می خواهی کیسه را بر دوش بگیرم و زحمت ات اندک کنم؟ زید قبول کرد و برای اینکه راه را به شیاد نشان دهد خود جلو جلو می رفت و شیاد باربر از پشت سرش حرکت می کرد. زید پس از اینکه از چند کوچه گذشت در مقابل خانه اش توقف کرد اما چون رویش را برگرداند، باربر فرار کرده بود. ده روز گذشت. در روز دهم وقتی با یکی از رفقایش از کوچه می گذشت ناگهان باربر شیاد را دید که باری بر دوش داشت. زید رو به رفیقش گفت: نگاه کن این همان باربری است که ده روز است با بارِ من فرار کرده و من ده روز است دنبالش می گردم. دوست پرسید: پس چرا نمی روی دستگیرش کنی و مالت را پس بگیری؟ زید گفت: مگر دیوانه ام؛ هیچ می دانی اگر او را دستگیر کنم باید، ده روز پول باربری اش را به وی بدهم!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)