موقعیت بحرانی حکومت اسلامی بر همه و از جمله طبقۀ حاکم اسلامی بسیار روشن است. دستگاهشان دارد میرود به سوی فروپاشی و سرآسیمه اند که چاره ای بجویند و نمی یابند. اوضاع کمابیش به دوران آخر حکومت آریامهری شباهت پیدا کرده، البته با تفاوتهای قابل توجه. در این میان صحبت از حکومت نظامی ها و احیاناً کودتای نظامی هم میشود. باید از نزدیک دید که اصلاً معنای این حرف چیست.
اصلاً نظامی ها قرار است چه بکنند که از دست دولتهای معمولی برنمیاید؟ اول از همه نشان دادن قاطعیت در مهار مخالفان و سرکوب آنها. این کمابیش همان تصوری بود که در دورۀ شاه رواج داشت. عده ای برای این کار منتظر اویسی بودند، ولی شاه ازهاری را به ریاست دولت منصوب کرد، چون دنبال دولت محلل بود نه سرکوبگر. به هر حال، امروز اسباب سرکوب از همه جهت مهیاست و روی کار آمدن نظامیان در این امر تغییری نمیدهد.
تصور دوم این است که نظامیان با قاطعیت عمل میکنند و در جایی که دولتهای معمولی در تردیدند و اراده و همت کافی برای گشودن گره مشکلات ندارند، لشکریان که به سائقۀ نوع فرماندهی و فرمانبری در ارتش، در اجرایی کردن تصمیمات دودلی ندارند، از عهدۀ کار برخواهند آمد و گره را با لبۀ شمشیر خواهند گشود. ولی مسئله اینجاست که ارتشیان، اگر هم چنان قاطعیتی داشته باشند، باید آنرا در راه اجرای برنامه ای به کار بگیرند که معین باشد. قدرت با خود برنامه نمیاورد، باید در خدمت برنامه ای قرار بگیرد و در جایی اثری از برنامه ای نیست، حتی در حد خطوط اولیه، از قدرت خالی کاری برنمیاید. چنین حکومتی وسیله است برای کاری، خودش هدف نیست.
باید در وهلۀ اول به مشکل اصلی حکومت نظر کرد و معلوم کرد که چیست، بعد معلوم نمود که آیا حلش از دست حکومت نظامی برمیاید یا نه.

مشکل اصلی از هم پاشیدگی نظام اسلامی است که مخالفت مردم در آن نقش کوچکی دارد. اشکال اصلی از خود نظام است که با طرح توتالیتر روی کار آمد، ولی نه فقط از روز اول از حزب لنینی که اسباب اساسی هر حکومت توتالیتر است، محروم بود، کار را سعی کرد به دست یا لااقل به زعامت گروهی انجام بدهد که اصلاً هیچگونه سنخیتی با این نوع سازماندهی مدرن نداشت و ندارد. روحانیت شیعه متحجر ترین و سنتی ترین بخش جامعۀ ایران بود و جا افتادن و عمل کردنش در قالب حزبی لنینی همانقدر بعید بود که هنرنماییش روی صحنۀ باله. احزاب چپ و بخصوص حزب توده که تا اندازه ای کاربلد بود، به یاری حکومت آمدند و حزب جمهوری اسلامی هم در اصل با هدف بازی کردن نقش حزب واحد، تأسیس گشت و تصوری هم که مؤسسش، بهشتی، از نقش آن داشت بسیار روشن بود. گروه های چپ که از میان حذف شدند و بهشتی و تیمش هم که در انفجار مقر حزبشان کشته شدند. حزب ماند و اسقاط شد و بعد از مدتی هم به دستور خمینی که از این حرفها مطلقاً چیزی سرش نمیشد، تعطیل.
فروپاشی حکومت توتالیتر از همان زمان آغاز گشت. البته جنگ عقبش انداخت و بعد هم وصله و پینه هایی که انجام شد. شاخصترین اینها، شورای نگهبان است که در عمل بخشی از کارکرد حزب توتالیتر را که تولید وحدت بین طبقۀ حاکم است بر عهده گرفت، با نظارت استصوابی و… ولی اینها چارۀ کار نشد، چون نظام به باندهای مختلف تقسیم شد که هر کدام برای خود تیول و منافعی دست و پا کردند و سهمی از قدرت را تصاحب نمودند که منافع اقتصادی شان را تضمین کند. بی اعتباری ایدئولوژی هم که در کمین هر نظام توتالیتر است، به این ترتیب سریعتر جلو رفت و کار را رساند به جایی که چندین قطب قدرت و چپاول ایجاد شده و وحدتی، حتی در حد شخص رهبر هم در کار نیست که بتواند اینها را اداره کند و وادارشان سازد به تصمیمات اساسی سیاسی که ممکن است خلاف منافع گروهیشان باشد، گردن بگذارند.

امروز مهمترین مشکلی که نظام اسلامی با آن رو به روست، تبدیل شدن به نوعی ملوک الطوایفی است که مهار شدنی نیست. از هم پاشیدگی امروز نتیجۀ مستقیم جهل عمیق نسبت به مهمترین ابزار اساسی سیاست مدرن است که عبارت است از دولت و حزب. نباید گول درست کردن مجلس و داشتن وزارتخانه را خورد. اینها را دیگران در ایران ساخته بودند و اسلامگرایان هم به ارثشان بردند. استفاده ای که از آنها برای ادارۀ مملکت کرده اند، تناسبی با منطق حاکم بر این نهادها ندارد.
ولی در مورد حزب و دولت کار بدتر بود و هست. اینها دو رویۀ وحدت و کثرتی هستند که دمکراسی های سیاسی مدرن را میسازند. حتی نظامهای استبدادی عصر جدید که درست به دلیل همین مدرن بودن محتاج حزبند و میکوشند تنوع حزبی را به وحدتی مصنوعی کاهش بدهند، وحدت دولت را حفظ میکنند، به همان ترتیب که نظامهای قدیم سیاسی طی قرنها کرده بودند.

نکته اینجاست که روحانیت چند هسته ای شیعه که طی قرنها نتوانسته بود خود به وحدتی مبتنی بر تکیه به عصمت برسد و همیشه برای کسب آن چشمش به دست دولت مانده بود و از این راه به جایی نرسیده بود، وقتی خودش هم صاحب دولت شد، نتوانست وحدت مطلوب را از این راه کسب نماید. درست است که تا خمینی بود، به ضرب قدرت دولت ریاست میکرد، ولی او تعدد را مهار کرده بود، از اساس تغییرش نداده بود. جای تعجب هم نبود، فکر سازمانی او در باب روحانیت از حد ریاست خودش فراتر نمیرفت و اصلاً شکل و مایه ای نداشت. اینجا هم به همان اندازۀ سیاست، عقب مانده و از مرحله پرت بود. با این تفاوت که اگر در زمینۀ سیاست، دیگران دولت و دستگاهی ساخته بودند که بتواند مصادره کند و مورد استفاده قرار بدهد، اینجا اصلاً نهادی در میان نبود که به کار نظامش بیاید. باید خودش میساخت و نه فهمید و نه توانست. روحانیت شبیه دولت نشد، دولت را شبیه خودش کرد، چند قطبی و از هم گسیخته.

امروز دو راه پیش پای نظامی اسلامی است که در بحرانی عمیق و برخاسته از عوامل درونی فرو رفته است ـ بود و نبود نظامیان گزینه ای بر این دو نمی افزاید. یکی رفتن به راه جمع و جور کردن این ملوک الطوایفی است، دیگری اصلاح، البته نه از نوعی که «اصلاح طلبان» تبلیغ میکنند ـ جدی. نکته اینجاست که اصلاح هم در نهایت مستلزم ایجاد وحدتی است که نظام هیچگاه به طور ساختاری از آن برخوردار نبوده است. به اجرا گذاشتن اصلاحات محتاج اقتدار است و اگر این نباشد، آن ممکن نمیگردد.
یعنی چه نظام بخواهد به همین ترتیب و با همین سیاستهای مخرب و مضحک ایدئولوژیک به حیات خود ادامه بدهد و چه بخواهد بالاخره جلب رضایت مردم را بکند تا بتواند به آنها تکیه نماید، باید وحدت دولت را به عنوان مرکز تصمیمگیری و اختیار، تأمین نماید. از این دیدگاه است که معلوم میشود، بحران امروز نظام اسلامی، در حقیقت عمیقتر از بحران سیاستگذاری است که بتواند با تغییر سیاست و یا حتی به کار گرفتن قاطعیت بیشتر، حل بشود. مشکل نداشتن اقتدار است و کودتای نظامی هم، اگر صورت بپذیرد که در چنین نظامی ایدئولوژیکی بسیار بعید است، بیرون از این راهی که ذکر شد، گامی نمیتواند بردارد. یعنی باید بار ایدئولوژی را زمین بگذارد و برود به طرف ساختن نظامی اتوریتر و تحکیم اقتدار دولت با برچیدن ملوک الطوایفی، همزمان با جلب رضایت مردم.
زایش نظامی اتوریتر از دل اسلامگرایی رو به نزع امروز، همانقدر مشکل و بعید است که برقراری دمکراسی ولی چیزی که روشن است این است که اولویت اصلی هر دو احیای اقتدار دولت خواهد بود.
۹ آوریل ۲۰۱۸
این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
rkamrane@yahoo.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)