گفته می شود که «اقتصاد سیاسی» حوضه مطالعه کلیت تولید اجتماعی و مناسبات اقتصادی در رابطه شان با مالکیت و طبقات و قانون و دولت و تقسیم ثروت و بطورکلی در ارتباط با حوضه سیاست است. کاربرد این مفهوم و یا حوضه مطالعاتی در ابتدا توسط بنیانگذاران نظری نظام سرمایه داری نظیر آدام اسمیت برای تبیین هستی شناسانه و مثبت همین نظام بود. اما سپس با تحلیل انتقادی کارل مارکس از نظام سرمایه داری و انتشار رسالات «نقد اقتصاد سیاسی» و «کاپیتال»از طرف وی، اقتصاد سیاسی نقد شد و بعدها به «علم» اقتصاد صرفا توجیه گر نظام استخراج سود از انسان یعنی سرمایه داری بدل گشت و مامور حفظ و تنظیم و بهبود کارکرد این نظام شد.

مستقل از معنای مفهومی اقتصاد سیاسی و سیر تحول تاریخی آن اما بهر حال اکنون هر کس که مدعی است می خواهد موضوعی اجتماعی را اندکی عمیق و همه جانبه بررسی کند و با طرح پرسش های اساسی آن پاسخ هایی قابل تعمق برایشان بیابد آنرا از منظر اقتصاد سیاسی بررسی می کند. رویکردی که توسط مدافعان و منتقدان نظام سرمایه داری بطور یکسان و البته با نتایج متفاوت بکار می رود و در چنین اشکال متنوعی طرح می شوند: «اقتصاد سیاسی رشد اقتصادی»،«اقتصاد سیاسی امنیت ملی»،  «اقتصاد سیاسی مناقشه اتمی»، «اقتصاد سیاسی حقوق حیوانات»، «اقتصاد سیاسی برجام»، «اقتصاد سیاسی بحران آب»، «اقتصاد سیاسی انتخابات»، «اقتصاد سیاسی توسعه»، «اقتصاد سیاسی روحانیت شیعه»، «اقتصاد سیاسی فساد»، «اقتصاد سیاسی نابرابری درآمدی»، «اقتصاد سیاسی بحران تامین اجتماعی»، «اقتصاد سیاسی شورش های نان»، و اقتصاد سیاسی …………………….

اگر همین سطح از معنای مفهومی و کاربردی اقتصاد سیاسی را که مدعی توضیح عمیق تر مسایل و طرح پرسش های اساسی و ارایه پاسخ های قابل تعمق است در نظر بگیریم، آنگاه پرسیدنی است که اقتصادی سیاسی مبارزه طبقه کارگر در ایران چیست؟ اقتصاد سیاسی ای که پرسش های اساسی این مبارزه و پاسخ های آنرا طرح می کند کدام است؟ چرا تبیین اقتصاد سیاسی مبارزه کارگران توجه جدی ای را جلب نکرده است؟ چرا با فقدان اقتصاد سیاسی مبارزه کارگری مواجه ایم؟ پاسخ به این سوالات برمی گردد به این واقعیت که اگر این اقتصاد سیاسی بخواهد به ادعای خود مبنی بر تبیین عمیق مسایل و طرح پرسش های اساسی  و پاسخ های واقعی در این مورد خاص یعنی مبارزه کارگری  وفادار بماند و تیشه نقدش را حقیقتا به ریشه مصائب کارگران و وضعیت کنونی آنان فرود آورد چاره ای جز نقد رادیکال و تمام عیار کلیت نظام اقتصادی و سیاسی سرمایه داری در ایران ندارد و لذا چنین تیشه ای با نقد هرچند عمیق اما هنوز در بستر همین نظام و نهایتا متکی بر آن جور در نمی آید  و ناممکن می شود. اگر اقتصاد سیاسی می خواهد در تبیین مبارزه کارگری سازنده و یاری دهنده باشد می باید ابتدا بی تزلزل و جسورانه با نفی کلیت نظام اقتصادی و سیاسی سرمایه داری ایران از آن عبور کند.

اما آنچه که می تواند بطور بنیادین ریشه های مصائب و وضعیت کنونی طبقه کارگر را توضیح دهد و راهگشای یافتن پاسخ هایی به آنها باشد طرح سوالاتی است که بمدت یک قرن در زندگی و مبارزه این طبقه جاریست. سوالاتی که طبقاتی – تاریخی اند و نه فقط در دوران جمهوری اسلامی با همه جناح هایش که بسیار شدید تر هم طرح اند، بلکه در عصر سلطنت و دوره رضا پهلوی و سپس محمد رضا پهلوی و حتی دولت هایی که خود را ملی و لیبرال می نامیدند مانند محمد مصدق و مهدی بازرگان و ابولحسن بنی صدر طرح و جاری بودند. این یعنی در یک تاریخ صد ساله می توان بسادگی مشاهد نمود که همه اقشار  و سیاستمداران و روشنفکران طبقه سرمایه دار ایران آنجا که دست شان بقدرت سیاسی رسید کارگزاران استثمار مطلق و بردگی طبقه کارگر بودند.

سوالات مقابل جنبش طبقه کارگر اینهاست: چرا در این صد سال علی رغم دهها هزار اعتراض و مبارزه کارگری و هزاران مورد اخراج شدن های فعالین کارگری و بازداشت ها و شکنجه ها و جان باختن ها و تبعید شدن آنها، وضع اقتصادی و امنیت شغلی و حقوق سیاسی و حرمت انسانی طبقه کارگر سیر نزولی داشته و دارد؟ چرا علی رغم رشد بسیار گسترده مناسبات سرمایه داری در ایران و افزایش عظیم ثروت اجتماعی اما شکاف طبقاتی بطور فزاینده گسترش می یابد؟ چرا شاهد تمرکز ثروت نزد اقلیت کوچک طبقه سرمایه دار در یکسو، و تمرکز فقر و فلاکت و نداری و بی حقوقی نزد اکثریت عظیم جامعه که تنها تولید کننده همه ثروت موجود و صاحبان اصلی این ثروت هستند یعنی طبقه کارگر در سوی دیگرهستیم؟ چرا میزان افزایش دستمزد در ایران تنها توسط دولت و بدون مداخله نمایندگان مستقل و معتمد کارگران و آنهم همیشه بر اساس حداقل تعیین می شود؟ چرا همین حداقل همیشه دو، سه، چهار، پنج بار زیر خط فقر رسمی است؟ چرا مزد در ایران در رده پایین ترین ها و ارزان ترین ها در دنیاست؟ چرا همین مزد ناچیز بموقع پرداخت نمی شود و هر بار باید برای دریافت آن جنگید؟ اگر تنها امکان کارگران برای احقاق حقوقشان و برای بهبود وضع کار و معاش و زندگی شان چیزی جز مبارزه جمعی و سازمانیافته کارگری نیست، آنگاه چرا در صد سال گذشته هیچیک از دولت های طبقه سرمایه دار که تنها صاحبان قدرت سیاسی حاکم در این دوران هستند هیچ سطحی از تشکل یابی مستقل کارگران حتی به معنای خفیف ترین و صنفی ترین آنرا به رسمیت نشناختند و همواره غیر قانونی اعلام داشتند؟ چرا هیچگاه حق مذاکره و قرارداد جمعی مستقل کارگران را نپذیرفتند؟ چرا هیچگاه نمایندگان مستقل کارگری را به رسمیت نشناختند و آن موارد نادری که قبول کردند تنها دامی  برای شناسایی و حذف آنان بود؟ چرا همه دولت های طبقه سرمایه دار اعتصابات و اعتراضات کارگری را یا مستقیما بخون کشیدند و یا با تهدید و اخراج و بازداشت و شکنجه و حبس و تبعید و وثیقه و محرومیت اجتماعی فعالین و رهبران کارگری آن مبارزات را سرکوب می کنند؟ از آنطرف چرا به جای پذیرش حق تشکل مستقل و قرارداد جمعی مستقل و حق اعتصاب که از حقوق بدیهی و مرسوم کارگری در اغلب کشورهاست، به نام کارگران و برای آنان تشکلات دست ساز دولتی و امنیتی و باند سیاهی و مافیایی برپا می کنند تا بموازات سرکوب مستقیم از طریق این تشکلات ضد کارگری نیز مبارزات کارگری را منحرف و کنترل و خنثی نمایند؟

سوالات بالا تا اینجا صرفا مربوط به تلاش کارگران برای بهبود وضع کار و معاش و زندگی شان در نظام سرمایه داری و مربوط به مطالبات فوری و پاسخ نگرفته و انباشته شده آنان در این نظام است. اما کارگران بویژه آنگاه که نسبت به موقعیت طبقاتی خود اندکی آگاهی می یابند حق طبیعی خود می دانند عیله موقعیت تحت ستمی که هستند معترض باشند و با دست دادن شرایط مناسب علیه آن بشورند. محدود شدن مبارزات کارگری به مطالبات فوری و جاری در زیر سیطره نظام سرکوب، محدویتی تحمیلی و اجباریست و به معنای پذیرش آن توسط کارگران نیست. کارگران همیشه حق خود می دانند که به نفس استثمار نیروی کارشان توسط دیگری، و تصاحب دسترنج شان توسط اقلیتی بیکار و ستمگر، و به اساس موقعیت بردگی شان معترض باشند. در ذهن کارگر معترض دیوار چین بین شدت بردگی و نفس بردگی موجود نیست. از اینرو گرایش به انقلاب علیه بردگی مزدی و علیه مالکیت سرمایه داران بر ابزار و وسایل تولید و علیه ارکان قدرت سیاسی طبقه سرمایه دار همیشه یک گرایش زنده در درون طبقه کارگر و در جنبش مبارزاتی آنست. گرایشی که در موقعیت پر مشقت و بی حقوقی مطلق کارگران در ایران بسیار هم زنده است و در سه مقطع تاریخی دهه 1300 و دهه 20 و انقلاب 57 شاهد خیزهای بلند آن بودیم که بترتیببا قانون ضد سوسیالیستی رضا پهلوی و کودتای 28 مرداد محمد رضا پهلوی و کشتار دهه 60 توسط جمهوری اسلامی به خون کشیده شدند.

اینجا نکته قابل تعمق اینست که مبارزات کارگری برای اهدافی فراتر از مطالبات فوری و علیه نظام سرمایه داری اگر چه به نتایج مورد انتظار دست نیافتند، اما ممکن بود که حداقل توازن قوای طبقاتی را تا حدی بهبود بخشند که پس از هر دوره وضع زندگی و حقوق کارگران نسبت به قبل بهتر شود. اما همین مبارزات آنچنان درهم کوبیده شدند و آنچنان بی حقوقی به طبقه کارگر تحمیل شد که هر بار می باید از همه نظر از صفر شروع می کرد.

بنا براین با نگاهی به تجربه یک قرن مبارزه طبقاتی در ایران سه سوال اساسی در مقابلمان قرار می گیرند: چرا طبقه سرمایه دار ایران با همه حکومت ها و دولت هایش هیچگاه رویکرد دیگری غیر از تحمیل فقر و محرومیت به طبقه کارگر نداشت؟ چرا این حکومت ها به هیچیک از مطالبات کارگری پاسخ مثبت نداده اند؟  و بالاخره چرا هیچ بارقه ای از مبارزات مستقل کارگری را تحمل نمی کنند و مورد سرکوب قرار می دهند؟

پاسخ درست به این سوالات کلید درک علل ریشه ای وضعیت کنونی طبقه کارگر و مبانی ای برای تعیین استراتژی و تاکتیک های مبارزاتی اند که در زیر اشاره می شود:

1- هیچیک از اقشار و احزاب و حکومت ها و دولت های سرمایه داری در صحنه سیاست  ایران به تنهایی مسئول وضعیت فلاکتبار طبقه کارگر نیستند، آنها همه، هم به تنهایی و هم جمعا و مشترکا به مثابه اجزا ارگانیک یک طبقه استثمارگر مسلط و حاکم در وضعیت اعمال شده به طبقه کارگر ذی نفع اند و برای حفظ و تحکیم و تقویت بردگی کارگران  متحد و یکپارچه تلاش می کنند.

2- علت این انسجام طبقاتی و تاریخی بورژوازی ایران علیه طبقه کارگر و ضدیت بی وقفه آن با مطالبات و مبارزات کارگری در پایه ای ترین سطح به ماهیت سرمایه دارانه این طبقه و نظام اجتماعی اش و نیاز اساسی آن به  انباشت سرمایه و خود گستری آن مربوط است. گرایش تاریخی انباشت سرمایه به سمت تنزل سطح زندگی طبقه کارگر است. در کل تاریخ دنیای سرمایه داری تنها سه دهه پس از جنگ جهانی دوم، و تنها در برخی از کشورهای اروپایی و امریکای شمالی با رواج دولت رفاه از این قاعد مستثنا شد. استثنایی که خود نیز به دلیل فشار بهرحال نوعی سوسیالیسم جهانی بر سرمایه داری ممکن شد.

3- اما در سرمایه داری ایران انباشت سرمایه ویژگی خاص خود را دارد و تا زمانی که این ویژگی جاریست عامل تعیین کننده و توضیح دهنده رویکرد بشدت ضد کارگری و یکسره ارتجاعی طبقه سرمایه دار علیه طبقه کارگر است. اگر به انباشت سرمایه در دوسطح اولیه و گسترده توجه کنیم، و اگر بطور کلی دوره تاریخی کودتای 29 اسفند رضا پهلوی تا اصلاحات ارضی محمد رضا پهلوی را دوران فراهم نمودن ملزومات سیاسی و اقتصادی و ایدئولوژیک و قانونی انباشت اولیه سرمایه بدانیم، آنگاه از سال 42 به اینسو همین سرمایه داری وارد دوران انباشت گسترده بریایه ایجاد و حفظ و تحکیم و تقویت استثمار نیروی کار ارزان طبقه کارگر رشد کرد و گسترش یافت.

4- نیروی کار ارزان از یکسو یعنی همین دستمزدهای ناچیز و چندین بار زیر خط فقر و تحمیل فلاکت به طبقه کارگر، و از سوی دیگر یعنی تنها منبع تولید ارزش اضافه و فوق ارزش اضافه و تنها منبع گسترش سرمایه و افزایش ثروت موجود در ایران. غالبا و به نادرست به نفت به عنوان منبع ثروت در ایران اشاره می شود. این در حالیست که ارزش نفت مانند هر کالای دیگری با ارزش کار تجسم یافته کارگر در آن تعیین می شود. نفت بدون این کار تجسم یافته کارگر در آن فاقد ارزش مبادله و منبعی بی مصرف در طبیعت خواهد بود. اگر دستمزد بطور کلی و بویژه دستمزد کارگران نفت در ایران به اندازه دستمزد کارگران در اروپا و آمریکای شمالی بود آنگاه ارزش نفت در اقتصاد ایران هیچگاه به اندازه اکنون نمی بود.

5- ایجاد و حفظ و تحکیم نیروی کار ارزان به عنوان اساس اقتصاد سرمایه داری ضرورتا روبنای سیاسی متناسب خود را ایجاد می کند. بورژوازی ایران تا روزی که به نیروی کار ارزان متکی است از لحاظ سیاسی نیز به حکومت استبدادی یعنی به سرکوب بی وقفه مطالبات و مبارزات مستقل کارگری متکی خواهد بود. اینجا ما با رابطه ارگانیک و ضروری سیاست و اقتصاد در کشوری مواجه ایم که اقتصادش برپایه استثمار نیرو کار ارزان و تحمیل بردگی مطلق به طبقه کارگر بناشده است. بنابراین استبداد مطلق روبنای سیاسی استثمار نیروی کار ارزان است. همین رابطه ضروری است که پایه مادی و اقتصادی استبداد سیاسی در یکصد سال اخیر ایران را توضیح می دهد و نشان می دهد که چرا در این کشور هیچگاه دمکراسی لیبرال طرح نشد و در آینده هم تا زمانی که اقتصاد بر همین پاشنه می چرخد سرابی بیش نخواهد. این تبیین در عین حال نادرستی  تز «استبداد نفتی» را نیز توضیح می دهد.

6- حکومت سرمایه داری که بنابر نیاز اقتصادی اش به نیروی کار ارزان حکومتی استبدادی است، ضرورتا به فراگیر نمودن استبداد و گسترش آن به کل جامعه می رسد. حکومت استبدادی سرمایه داری نمی تواند برای طبقه کارگر استبدادی باشد و در همانحال برای بخش های دیگر جامعه لیبرال دمکراسی باشد.

7- حکومت های سرمایه داری ایران که همیشه استبدادی بودند با فراهم نمودن ابزارهای ایدئولوژیک و سیاسی لازم همه آزادیهای سیاسی و اجتماعی را درهم می کوبند و با اعمال سطله مطلق اختناق بر جامعه منافع و اهداف اقتصادی و طبقاتی خود را پیش می برند. جمهوری اسلامی با ابزار سازی ایدئولوژیک از اسلام و تیز نمودن آن یکی از خونین ترین حکومت های استبدادی سرمایه داری را علیه طبقه کارگر و علیه زنان و و علیه جوانان و علیه هر آنچه نشانی از انسانیت دارد برپا نمود و بر جامعه تحمیل کرد.

8- در جمهوری اسلامی وسعت سیطره استبداد و گسترش کارکرد آن تا خصوصی ترین زوایای زندگی مردم بخش زیادی از جامعه را در مبارزه علیه استبداد وسیعا ذی نفع و بطرز رادیکالی فعال نموده است. تا جایی که امروز اکثریت عظیم مردم در ایران علی رغم نگرانی های که برای آینده سیر تحولات سیاسی دارند اما بی تردید خواهان سرنگونی و کنار رفتن جمهوری اسلامی اند. در میان این توده ناراضی و مخالف جمهوری اسلامی اما جنبش های حق طلبانه و برابری طلبانه زنان و جوانان وهنرمندان و خلق های تحت ستم و همه انسانهای آزادیخواه متحد طبیعی طبقه کارگر در مبارزه علیه استبداد حاکم و برای آزادی و برای فردایی بهتر پس از استبداد هستند.

در پایان، اهمیت توجه به این مبحث برای ما فعالین جنبش کارگری، یعنی توجه بیش از پیش به مبانی اقتصادی و سیاسی مبارزه ای که به آن مشغولیم، اینست که نکات برشمرده در بالا نشان می دهند لازم است مبارزات کارگری بر رویکردی انقلابی قرار گیرند و بر این پایه پیش بروند. رویکردی که در مبارزات جاری برای کسب مطالبات آنی و فوری با نفی توهمات  قانونگرایانه  و رد تشبثات امکان گرایانه و محافظه گرایانه بر عمل مستقیم و مستقل توده کارگر و مبارزه متحد آنان برای تحمیل مطالبات به مدیران و سرمایه داران و حکومت متکی شود. در همانحال با آگاهی به تنگناها و محدودیت های اعمال شده توسط استبداد حاکم بر مبارزات جاری لازم است توجه داشت که در چنین شرایط نتیجه بخشی همین مبارزات هم به تحولات بزرگ سیاسی در ایران و به ایفای نقش طبقه کارگر در سطح کلان مبارزه سیاسی گره خورده است. لذا بسیار حیاتی است که در عین پی گیری مبارزات جاری و تحمیل هر درجه از مطالبات، خود را برای فراتر رفتن از جمهوری اسلامی و کلیت نظام سرمایه داری آماده ساخت و هر گام از مبارزات جاری را به امکان و سکویی برای پیشروی به سمت این افق رهایی بخش نیز بدل نمود.

امیر پیام

9 فروردین 1397

29 مارچ 2018

amirpayam.wordpress.com

***********************************

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)