یکی از مشکلات اساسی که سر راه برقراری دمکراسی در ایران قرار دارد، رویکرد منفی نسبت به دولت است. تعداد قابل توجهی از فعالان سیاسی هنوز نتوانسته اند تکلیف خود را با این نهاد مهم روشن کنند و همه جور عیب به آن نسبت میدهند، یک حسن در آن نمیبینند و حتی خواستار نابودیش هم میگردند. این کار بدترین نوع خیالپردازی سیاسی است. از بابت نظری اسباب اغتشاش فکر است و از بابت عملی فاجعه بار. زیرا نه فقط مهمترین اسباب ادارهُ جامعه را در معرض انتقاد های نابجا قرار میدهد، برای جایگزین کردنش هم افسانه هایی میپردازد که صد رحمت به حکایات جن و پری.

دو گروه دولت ستیز
اساس حرف این است که دولت ماهیتاً نهادی است زورگو و زورگیر و نبودش بهتر از بودش است. مروجان این سخن ـ بر خلاف انتظار ـ از دو افق بسیار دور سیاسی میایند و مطلقاً هم به هم آشنایی نمیدهند.
یک دسته نئو لیبرال ها هستند که هنوز در ایران ریشه ای ندوانده اند، ولی گفتار سست و اقتصاد مدارشان که از بابت سیاسی مضحک و کودکانه است، این تصور را که دولت اصولاً نهادی مزاحم است و باید از میانه حذف گردد، اینجا و آنجا طرح کرده. خوشبختانه تمایز بین این دسته با لیبرالهای کلاسیک که فکرشان اساساً سیاسی است، به تناسب زود پذیرفته شده و جا افتاده. این نورسیده ها، دولت را انگلی میشمرند که از فعالیت اقتصادی جامعه ارتزاق میکند و حذفش راه را برای آزادی کامل فعالیت اقتصادی خواهد گشود.
گروه دوم، مارکسیستها هستند که مروجان قدیمی این فکرند و از قرن نوزدهم به این طرف، در باب مضرات دولت سخن پراکنی میکنند. از دید اینها، دولت ابزاری است که کارکردش اساساً و اصولاً تحمیل قدرت یک طبقه به دیگران است و ضامن بهره کشی اش از بقیه. اینجا هم قرار است حذف دولت با برقراری جامعهُ بی طبقه واقع گردد تا مردم بتوانند همگی از آزادی حقیقی بهره مند گردند.
این دو گروه دو وجه اشتراک عمده دارند که به دو دلیل مایل نیستند به وجودش اعتراف کنند: اول دلیل اینکه از بابت سیاسی، در نقطهُ مقابل یکدیگر، یعنی منتهاالیه چپ و راست قرار دارند و چشم دیدن همدیگر را ندارند؛ دوم اینکه مطلقاً مایل نیستند بپذیرند که در عین ادعای اهم شمردن اقتصاد، موضعگیری هر دو شان در درجهُ اول از سیاست تأثیر میپذیرد.
هر دو گروه، چنین تصور میکنند که میشود جامعهُ مدنی داشت و دولت نداشت. همانطور که زمانی، در گذشته های بسیار دور، بشر بدون دولت میزیسته است، میتواند دوباره به آن حالت بازگردد و از خیر دولت بگذرد، یا به تصور اینها از شرش خلاص شود. از این گذشته، هر دو، اسّ و اساس حیات اجتماعی را در فعالیت اقتصادی میجویند، نه در جای دیگر. اگر برای آخوندها ساختار جامعهُ مدنی قبل از هر چیز، مذهبی است، برای اینها اقتصادی است. از این بابت تفاوتی بین اقتصاد دان لیبرال و قاطعی مثل فرضاً فون میزس و مارکس نیست: «اقتصاد بالاتر از همه».
یکی از دلایلی هم که باعث میشود برخی افراد بتوانند به این راحتی بین این دو مشرب موضع عوض کنند، همین خویشاوندی عمیق است. به دور و برتان نگاه کنید، ببینید چند تا اقتصاد دان میشناسید که سابقاً مارکسیست دوآتشه بوده اند و حالا لیبرال دوآتشه شده اند و هنوز هم همان قدر ایدئولوژی زده هستند که قدیم بودند. لیبرال حرف میزنند، ولی با لهجهُ مارکسیستی و حالیشان هم نیست که چقدر زننده است. قبلاً راه نجات بشریت را به قاطعیت میدانستند، هنوز هم میدانند، فقط راه عوض شده ـ خودشان مطلقاً.
گاه خواننده تشابه لحنی بین مجلهُ تیپیک لیبرالی مثل اکونومیست انگلستان و جزوه های مارکسیستی قدیم، سراغ میکند که در وهلهُ اول مایهُ تعجب میشود، ولی با کمی توجه رفع میگردد. اقتصاد مداری، گفتار ایدئولوژیک و البته اعتماد به نفس ایدئولوژیکی که استحکامش از سنگ پا گذشته و به سنگ خارا پهلو میزند، در هر دو مورد بسیار همسان است. استدلال ها و ترتیب عمل، متفاوت است، ولی تصویر جامعهُ آرمانی که به این دو رویکرد شکل میدهد و افق تاریخیشان را میسازد، یکیست. هر دو منظره، به یکسان از سیاست و بخصوص دولت، خالی است.
حال از شرح خویشاوندی گذشته، برسیم به اصل مطلب. امروز، مشکل اصلی، ارث مارکسیسم است، وگرنه نئو لیبرال ها در ایران وزنه ای نیستند.

دید مارکسیستی
دعوا بر سر دولت و نقش آن و به طور غیر مستقیم، نظام دمکراتیک، یکی از قدیمیترین دعواهای تاریخ چپ اروپاست و مارکسیستها، از روزگار خود مارکس و انگلس درگیر آن بوده اند و جدلهای بسیاری هم بر سر آن کرده اند. جدلهایی که چون طنین دعواهای اولیه و بازتاب نوشته های مادر، در دیگر نقاط دنیا نیز تکرار گشته است و به گوش و چشم همهُ ما هم رسیده است.
خطوط اصلی دعوا روشن است. اول اینکه آیا میتوان با وجود دولت (بورژوآیی) و در قالب این دولت، حق کارگران را احقاق نمود یا نه. دوم اینکه برانداختن دولت لیبرال موجود، چگونه راه به جامعهُ بی دولت میبرد. دعوای اولی با سوسیال دمکراتهاست و دومی با آنارشیستها. لنینیستها که خود را وارث اصلی و برحق و نمایندهُ راستین مارکسیسم میشمرند، در این هر دو جبهه جنگیده اند.
کتاب معروف و البته بسیار خسته کننده و جدلی و مجوف «دولت و انقلاب» لنین که متأسفانه هنوز توسط برخی از چپروان ایران، جدی گرفته میشود، در این مبحث نقش محوری دارد. کتابی که هیچ ردی از تفکر مستقل در آن نیست و مثل تمامی نوشته های جدلی مذهبی، حرفهایش را از دهان بنیانگذاران و به صورت نقل قول از آنان، میزند و در عین حال متنی است صرفاً متوجه به عمل و معطوف به بیرون راندن حریفان از میدان.
نویسنده، از یکسو باید کسانی را که به هر ترتیب میکوشیده اند در چارچوب دمکراسی، حقوق بیشتری برای کارگران به دست بیاورند و به شهادت تاریخ، میبینیم که آورده اند، به همکاری به بورژوآزی و انحراف از مارکسیسم، متهم میکرده و از طرف دیگر آنارشیستهایی را که خواستار نابودی آنی دولت بوده اند، خیالپرداز معرفی مینموده.
لنین و لنینیستها، از دیرباز، در صدد بوده اند تا مقام و موضع خود نسبت به دولت را در شکافی که بین این دو گرو قرار داشته است، تعریف کنند و لانهُ ایدئولوژیک خود را در آن بسازند. موضعشان در مقابل سوسیال دمکراتها این بود که دولت اصولاً نهادی قابل اصلاح نیست و دولت بورژوآیی باید فوراً نابود گردد. زیرا در جامعهُ بی طبقه جایی برای دولت نیست. موضع در برابر آنارشیستها این بود که درست است دولت باید از بین برود، ولی این کار را نمیتوان یکشبه انجام داد. باید فرجه ای را در نظر گرفت. خلاصه اینکه با چشمبندی دیالکتیکی، دولت که ذاتاً نهادیست سرکوبگر، قرار است هم باشد و هم نباشد. فرجهُ رسیدن به جامعهُ بی طبقه، باید با حفظ دولت ترجیحاً تحت نامی دیگر، ولی کارگری کردن آن و دیکتاتوری پرولتاریا پر شود که زور گفتن اکثریت است به اقلیت، برعکس دولت بورژوآیی که زور گفتن اقلیت به اکثریت است. طبعاً این نکته که حکومت اقلیت با رأی گیری بر جا میماند و حکومت اکثریت حاجت به رأی گیری ندارد، مغفول مانده است.
حرفها اساساً بسیار ساده بود و عملش از این هم ساده تر. خلاء زاده از فروریختن دولت روسیه، درست با همین چیزی پر شد که لنین وعده داده بود. حزبی مرکب از انقلابیان حرفه ای ـ یعنی حقوق بگیر کمیتهُ مرکزی ـ نایب مناب پرولتاریا شد و در برقراری آن دیکتاتوری که وعده داده بود، چنان موفق عمل کرد که ثبت تواریخ گردید. قویترین دولت توتالیتری را که دنیا به خود دیده است، بر پا ساخت و تسمه از گردهُ مردم روسیه و هر کشور دیگری که توانست در آن بچه بکند، کشید. طبعاً جامعهُ بی طبقه و بخصوص بی دولت که قرار بود پیامد از بین رفتن طبقات باشد و در آن حکومت کردن بر مردم، جای خود را به ادارهُ مادی حیات آنها بدهد و از هر کسی هم بربیاید و… حواله شد به ظهور حضرت.

گرفتاری امروز ما کجاست؟
متأسفانه، امروز روز هم، ما داریم با فاصلهُ زیاد، معمولاً به طور به طور غیر مستقیم، تاوان همین افکار ابتدایی را میدهیم. هنوز این فکر که دولت اصولاً نهادیست مزاحم و باید از بین برود، بر ذهن بخشی از چپ ایران، مسلط است. گویی نه انقلاب اکتبری واقع شده و نه پیامدی داشته است؛ هنوز همان اوهام در بارهُ لزوم نابودی دولت بورژوآیی و ادامهُ همان خیالات نیم پز و ناروشن در بارهُ چیزی که باید جایگزین آن گردد. تنها راه رفته هم که افتضاح توتالیتاریسم است و فرزند خلف خشونت انقلابی، طوری از افق بحث حذف میشود که گویی از اول نبوده است. تصورات راجع به جامعه ای که قرار است در آن دولت نباشد، از قرن نوزدهم و کمون پاریس و خودگردانی چند کارگاه دولتی در این شهر، تا به امروز توفیری نکرده است. هنوز هم فرضاً میایند و میگویند در فلان نقطهُ دورافتادهُ آمریکای لاتین، خود کارگران فلان کارخانه یا مجتمع کشت و صنعت را اداره میکنند و به طور ضمنی چنین نتیجه میگیرند که برای ادارهُ کل جامعه راه نوینی یافته اند… دل آزار و تکراری.
از دو گروهی که لنینیست ها دشمنشان میداشتند، آنارشیسم دیگر نیست و کسی هم از نبودش شاکی نیست. میماند سوسیال دمکراسی که موردش به کلی متفاوت است، چون به وجودش در هر دمکراسی احتیاج است و بخصوص در ایران. مشکل اصلی چپ ایرانی و البته دمکراسی ایرانی که محتاج چپ دمکرات است، این بوده که از اول ناف چپ این مملکت را با ضدیت با دمکراسی زده اند و خلاصه اینکه از ابتدا لنینی بوده است. اگر در دیگر نقاط دنیا، کمونیسم و لنینیسم از دل سوسیالیسم بیرون آمده است، در ایران وضعیت بر عکس شده است و باید سوسیالیسم را از دل کمونیسم بیرون کشید!
از جهتی، موقعیت ما به فرانسه بی شباهت نیست. حزب کمونیست، در همهُ کشورهای اروپایی با انشعابی اقلیتی از احزاب سوسیالیست موجود شکل گرفت. ولی در این کشور، به طرزی استثنایی، کمونیستها اکثریت داشتند و برای همین هم بود که روزنامهُ اومانیته را که ارگان سوسیالیستها بود، بعد از طلاق با خود بردند.
از آنهایی که سوسیال دمکرات انقلابی، یعنی پیشا لنینی و پیرا لنینی و از این حرفها بوده اند که بگذریم، ما هر چه که شخصیت سوسیال دمکرات به معنای درست، یعنی پابند به آزادیهای دمکراتیک، داشته ایم، تکرو و تنها بوده و تصویرش بیشتر به کار تزئین دفتر و کتابخانه میاید تا سالن سخنرانی. در عوض هر چه حزب بوده و دسته و گروهی که توانسته اسمی در بکند و کاری به انجام برساند، از نوع لنینی بوده است و وارث این سنت نکبت که دستکمی از سنت خمینی ندارد.
این وسط یک نفر واقعاً استثناست که خلیل ملکی است که تنها نماند و گروهی دورش جمع شد. اینها اول از حزب توده بیرون آمدند، بعد وارد حزب زحمتکشان شدند و پس از موضع گرفتن بقایی در برابر مصدق، نیروی سوم، و چند سال پس از کودتا، جمعیت سوسیالیستهای نهضت ملی را به راه انداختند. میزان دشمنی هایی هم که با او شد بر همه روشن است، بخصوص محبتی که توده ایها به او داشتند و هنوز هم بر جاست و یکی از دلایلش اینکه تنها نماند و گروهی راه انداخت و میراثی به جا گذاشت.
وقتی به سیر تحول وقایع نگاه میکنید، میبینید که در ایران، عملاً حزب سوسیالیست بوده که در انشعابی اقلیتی از اکثریت کمونیست جدا شده است، نه برعکس. کشور عجایب!

حرف آخر
ما، به دلیل برتری افکاری که ذکرشان رفت، نه فقط در دورهُ پهلوی از پیدا کردن حزب درست و حسابی سوسیالیست باز ماندیم، بل بعد از چهل سال حکومت اسلامی هم تا یکی از چپگرایان پیدا میشود و دو کلمه حرف حساب در بارهُ ترویج عدالت اجتماعی در عین حفظ آزادی، میگوید، عده ای به سرش میریزند که این چه بود تو گفتی و چه انحرافی بود و سرمایه داری چنین است و دولتش چنان است و هر دو باید از بین برود و… خلاصه برمیگردیم سر جای اول، در بهترین حالت با دست خالی، اگر این وسط فرصتی هم هدر رفته باشد و خونی هم ریخته شده باشد که تکلیف معلوم است.
دمکراسی حاجت به دو قطب چپ و راست دارد و این میراث مزاحم و چسبناک مارکسیسم لنینیسم، مانع قوام گرفتن قطب چپ آن است. امروز مزاحم شکل گرفتن جبههُ آزادیخواهان است در مقابل نظام اسلامی و فردا مزاحم جا افتادن دمکراسی لیبرالی خواهد شد که سالهاست مردم ایران به دنبالش هستند و هنوز به دستش نیاورده اند.
آیندهُ ایران همانقدر محتاج فاصله گرفتن مؤمنان از اسلام خمینی است که جدا شدن چپگرایان از میراث لنین. کنار گذاشتن اسم این میراث ها کافی نیست، باید از شر خودشان خلاص شد.

۲۲ مارس ۲۰۱۸
این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
rkamrane@yahoo.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)