پیش‌درآمد: دختری که حداکثر بیست‌ساله می‌زند و پشت به دوربین دارد با عزمی راسخ به سوی دسته‌ای پرشمار از نیروهای امنیتی حرکت می‌کند و با آنها وارد گفتگو می‌شود، دیگری در میانۀ دود و گاز اشک‌آور با کِشی موهایش را پشت‌سراش می‌بندد و عازم معرکه می‌شود، آن دیگری بر بالای سکویی رفته و چشم‌درچشمِ زنانِ چادری که از نیروهای امنیتی‌اند جسورانه سخن می‌گوید…. اینها زنان ایران‌اند؟ در جمهوری اسلامی؟ ما انگشت به دهان می‌مانیم.

این دیگر جنبش خستگان نیست، جنبش پاک باختگان است. آنها که در عین تضادهای عمیقی که می‌تواند میانشان باشد و هست، از یک تجربۀ درونی واحد، و یک تجربۀ جمعی یکسان برخوردار بوده و به قول میشل فوکو نجواگر یک نیایش بی‌وقفه‌اند: آنها انقلاب را زمزمه می‌کنند و پاک‌باخته به مصاف مرگ می‌روند. آنها مشخصا در وادی‌ روح گام نهاده‌اند و خشم‌شان انگاری که خشم خداست؛ خدایی که مهسا امینی تنها یکی از رسولان‌اش، نخستین رسول‌اش بوده. تنها و تنها با مسلح‌بودن به خشمی روحانی و معنوی است که می‌توان این‌چنین در برابر نیروییِ تا بنِ دندان مسلح سینه سپر کرد، در برابر گلوله‌های ساچمه‌ای و جنگی، در برابر ماشین‌های زرهی سیاه‌رنگِ دلهره‌آور، در برابر موتورسواران دریده‌دهانِ باتوم و قمه به دست، اراذلی که عندالاقتضاء فراخوانده شده یونیفرم بر تنشان کرده و به کوچه‌ها اعزام می‌شوند تا نفس‌کِش بطلبند و تخریب کنند. نسلی آرمان‌گرا رویاروی تک‌تیراندازهایی که فقط سر و قلب را نشانه می‌روند گاهی البته آنچنان‌که مزدوری دیگر گفت به پاها هم می‌زنند. حکومتی که به نام دین و طرفداری از مستضعفانِ نه تنها ایران که جهان بر مسند قدرت نشسته، اکنون کارش به جایی رسیده که تنها از خدایی ریشو حساب می‌برد که با هر فرمان‌اش انبوهی از جوانان و روشن‌فکران ایران، به خاک نشسته و در خون خویش می‌غلطند یا در کنج‌های نمور زندان‌ها و بازداشت‌گاه‌های بی‌شمار در نهایت تنهایی می‌میرند.

در میانۀ کارزار، دختران و زنانی را می‌بینیم که با زندگی بدرود می‌گویند، موبایلشان را خاموش می‌کنند و یک‌تنه به درون هاویه‌ای شوم رهسپار می‌شوند آنجا که عفریت مرگ با چهرۀ مهیب‌اش به انتظار نشسته. هیچ‌کس نمی‌داند که در آن لحظه، گفتگوی درونیِ آنها با خودشان چیست؟ تنها می‌دانیم که ترس‌شان از مرگ، و از مجموعۀ تمام آنچه تا پیش از مرگ تجربه خواهند کرد ریخته است به فرض که از پیش ترسی داشته‌اند که بعید می‌دانم. آنجا که آنها هستند با مشت‌هایی گره‌کرده، مرگی در کار نیست و وقتی مرگ هست آنها دیگر نیستند. هرچقدر کشتارِ۶۷، غریبانه و سوزناک، و مرگ‌های ۸۸ و ۹۸ دردناک بود، اینجا با مرگ‌های آیینیِ باشکوه روبرو‌ایم، انگاری که حقیقتا جدالی اسطوره‌ای میان نور و تاریکی آنهم درست در عصر دیجیتال، فضا، جیمز وب، اتم و دیجیتال، روی داده باشد. اسطوره‌های مللْ تنها طی چند روز و شب در ایران متجسم شده‌اند، شب‌ها خیابان‌ها صحنۀ رقص اسطوره‌هاست.

تا جایی که به کردها مربوط می‌شود موضع آنها همانست که در انقلاب ۵۷ بود؛ آن زمان خود را پیش از هرچیز ایرانی می‌دانستند و شعارشان شعار همۀ ایران: مرگ بر شاه و درود بر خمینی، حال پس از ۴۰ سال غوطه‌وری در سیاهی و حاشیه‌نشینی، شعاری دیگر آنهم به واسطۀ قتل دختری کرد طنین افکن شده است: زن، زندگی، آزادی و البته مرگ بر خامنه‌ای. و به راستی راجع به این زنانِ انقلابی در اکنونِ ایران چه می دانیم؟ زنانی که خطر گلوله و شکنجه را پشت سر گذاشته، ترسشان ریخته و ارادۀ جمعی چونان اسطوره‌ای سیاسی را دیگربار تجسم بخشیده‌اند.  تحولات ایران که الگویی شد برای بهار عربی، حالا پس از گذشت بیش از یک دهه،  به همۀ زنان در تمامی جهان تلنگری زده تا به خویش بیایند و آگاهی خود از خود و از جهانشان را دیگر بار مرور، و جهان را زیر-و-زبر کنند.

فراسوی همۀ منطق‌ها و خردورزی‌ها چیزی از جنس امید در پس جنبش پاک‌باختگان لانه کرده که بسی بیشتر از سرب داغ، سینه‌ها و دل‌ها را گرم می‌کند؛ گرمایی از جنس امید، امید به اینکه تمایل و ارادۀ معطوف به انقلاب، اینک از زنان شروع شده و بی‌شک به رهبری همان‌ها نیز ختم خواهد شد. امیدی که در ۷۸، ۸۸، و ۹۸ به سرعت جای خود را به یاس داد، اینک در این پیچش تاریخی هر دم و هر لحظه شکوفان‌تر می‌شود. امید چونان چیزی پردار که بر روحِ جنبش نشسته و نغمه‌های بی‌کلام و باکلام آزادی را در تاریکی شب فریاد می‌کِشد.

زنان از تنْ این ذی‌قیمت‌ترین و بی‌شک‌ترین داشتۀ خویش می‌گذرند؛ نوعی طرح‌وارۀ بدنی بر ذهنیت آنها حاکم شده که مبتنی بر استعلاء از تن و ورود به وادیِ جاودانه‌ای است که همه چیز از نو شروع می‌شود. زنانی که سال‌های سال بود زیر سیطرۀ نقاب‌های نئولیبرال مادرانگی، شیءشدگی و مصرف‌گراییِ تبلیغ‌شده از سوی دم-و-دستگاهِ متعلق به مجتمع سرمایه‌سالارانۀ مذهبی-نظامی له شده بودند، و بر لبۀ پرتگاهِ انواع-و-اقسام آسیب‌های اجتماعی بایستی چون بندبازی ماهر خود را به سلامت گذر می‌دادند، حال چونان نفْسی برخاسته از خاکستر خویش، به وادی عرفان گام نهاده و دانه‌دانه چون مرواریدهایی قیمتی جاودانه شده و چون تاجی بر سر همۀ ایرانیانِ فردا می‌نشینند.  مهسا، حدیث، جواد و … همۀ شهیدان، به مرگِ خودآگاهانی هستند که می‌توانند الگوی ما بی‌چرا زندگان باشند؛ و براستی که در همۀ دوران‌ها، پاک‌باختگان افتخارآفرینان‌اند!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)