رفته بودیم مهمانی شب یلدا در جمع ایرانیان فهیم و با فرهنگ شهر ادمونتون در کانادا. نشستیم سر میزی با جمعی از دوستان و مشغول سیر آفاق شدیم که یکی از دوستان به واسطه ی ضربه ی آرنج بر پهلو، ما را از وجود دو نفر خانم جوان و بسیار زیبا مطلع کرد، و بعد هم چهار پنج دقیقه ای صرف کرد تا تمام جراتش را جمع کند و از جایش بلند شود و برود سر صحبت را باز کند. همین کار را هم کرد. با لبخند هم مورد استقبال این دو خانم جوان قرار گرفت. اما دو سه دقیقه نگذشته بود که آقای جوانی با موهای سیخ ژل زده، از آن ور میز جستی پرید وسط مکالمه که: “آقا اینجا خانواده نشسته. مزاحم نشو.” دوست ما هم هاج و واج  با وزن تمام دنیا روی گوشه ی ابروهایش و لبانش برگشت سر جایش. جناب سیخ-زلفیان اما لازم دید تشریف بیاورد سر میز ما و در گوش دوست ما چیزهایی بگوید که گوشه ی لب ها و ابروها هر چه تمام تر به سمت زمین متمایل شد. بعد ها فهمیدیم گفته: “اون دختره اونجا خواهرزادمه. شمام مزاحمت ایجاد نکن” و ادامه داده: “حیف که اینجا جاش نیست وگرنه میرفتیم بیرون حالیت می کردم.” این جا بود که تازه دوزاری ما با زمین برخورد کرد که بعله آقا روی خواهر زاده شان غیرت دارند…در این چند سالی که از ایران آمده بودم بیرون اولین باری بود چنین حرکتی از کسی می دیدم. البته به استثنای آن خانواده ی افغانی در انتاریو که سه دختر خود و همسر اول پدر خانواده را را به خاطر داشتن دوست پسربه قتل رسانده بودند. حالا هم جمیعن و لا تفرقوا در حال گذراندن محکومیت حبس ابد شان هستند.
بگذریم…
این مفهوم غیرت خیلی قضیه اش پیچیده است. یک پایش توی روانکاوی است، یک پایش توی فشاراجتماعی که مرد برای تعریف هویتش باید تسلیم آن شود، یک پایش هم صد البته توی ذات مرد سالارانه فرهنگ ما ایرانی ها. نمی دانم اولین بار چه کسی این مفهوم را به ما ایرانیان معرفی کرده اما انگار این کلمه اصلا یک جوری در ذهن آدم جا نمی افتد. یک مفهومی ست که نمی توان ذهن را مثل پتو دورش پیچید و اسیرش کرد. مثل اینکه آدم ۵ دقیقه بعد از مردن یکی از نزدیکانش بخواهد این اتفاق را برای خودش حلاجی کند. بخواهد بفهمدش. داشتم دنبال مقاله ای می گشتم که کمی در هضم این مفهوم کمکم کند برخوردم به مطلبی که در آن از مطهری نقل قول شده که: «حسادت و غیرت دو صفت کاملاً متفاوتند و هر کدام ریشه‌ای جداگانه دارد. ریشه حسادت، خودخواهی و از غرایز و احساسات شخصی است، ولی غیرت یک حس اجتماعی و نوعی است و فایده و هدفش متوجه دیگران.” طبق این تعریف جناب مطهری، فی الواقع خطرحسادت  از غیرت کمتر است. چرا؟ چون آدم حسود احساس را در حیطه ی فردی نگه میدارد اما آدمی که غیرت دارد همین حسادت را دستمایه ی یک عمل اجتماعی قرار می دهد. که آخرش میرسد به دعوا و چاقو کشی و قتل و خشونت.
حالا این اواخر منتقدان فرهنگی ما که شغل دیگرشان گزارشگری فوتبال است، معنی جدیدی برای این کلمه افاضه کرده اند: توی زمین فوتبال–ورزشی که از شور بختی ما فعلا تبدیل شده به مهم ترین اتفاق فرهنگی ایران–هر وقت بازیکنی با انرژی و درگیرانه بازی کند، یا مثل کعبی که زد فک لویس فیگو را معوج کرد، از تکنیک های کونگ فو برای تصاحب توپ استفاه کند، برادر جواد خیابانی، که در زمینه ی مدیریت ورزشی، مردم شناسی، ژنتیک، نشانه شناسی، فرهنگ، قورباغه شناسی، فلسفه ی هنر، نقد فیلم، روانکاوی، طب لاغری، و مطالعات پسا استعماری صاحب نظر هستند، با آب و تاب فراوان و با یک تلفظ ته گلویی پر فشار، بازیکن فوق الذکر را به درجه رفیع “غیرت” نایل می فرمایند. در مقابل اگر گلشیفته ی فراهانی که هیچ نسبت فامیلی با نود درصد ملت فهیم ایران ندارد، پستان هایش را توی پاریس جلوی دوربین نشان بدهد، همین ملت سلحشور، که الی ماشالله همه منتقد فیلم و فعال جنبش زنان هم هستند، شروع می کنند به تز دادن که غیرت ما مردان جریحه دار شده و یک آدم شارلاتانی مثل دکتر حسن عباسی وا اسفا سر می دهد که از بی غیرتی ماست که گلشیفته سینه هایش در پاریس مشخص است.
جوانتر که بودم همیشه یک احساس گناهی داشتم از این که آدم غیرتی نبودم. بعد ها فهمیدم که در انگلیسی–که همانا زبان کفار و دوزخیان باشد–اصلا کلمه ی غیرت نداریم. برابرنهاد غیرت در انگلیسی می شود “حسادت”. مدت ها در خماری این مانده بودم که این انگلیسی زبان ها چه مشکلی دارند که همچین کلمه ی فآخر و مهمی ندارند. پس از چه طریقی مالکیت شان را بر زن ها احراز می کنند؟حالا بعد از سال ها نظریه خواندن به این نتیجه رسیده ام که غیرت چه در معنای جنسیتی اش چه در معنایی که جواد خیابانی از خودش در آورده، یک مشخصه مشترک دارد آنهم ارجحیت غلیان احساسی بر عقل دوراندیش است. این یعنی چه؟ یعنی اینکه این غریزه دقیقا نقطه ی مقابل هر آنچه است که کانت و هگل به عنوان برتری سوژه ی خرد مند بر ابژه ی گرفتار در بند دین و قبیله تعریف کردند. همه ی فلاسفه متفق القول اند که اساس تجدد، همین برتری دادن سوژه ی خردمند است بر هر آنچه که در یک جامعه ی سنتی و قبیله ای، مقدس شمرده می شود. خلاصه این که  با وجود این که فارسی در کل زبان زیباتری است، در این مورد خاص هنوز در بربریت قبیله ای مانده است یا بهتر بگویم مانده ایم.
طرفه این که، بدن گلشیفته ی فراهانی به خودش  تعلق دارد. هما نطور که به گلشیفته فراهانی ربطی ندارد حاج آقا فلانی، امام جمعه ی تویسرکان، با زن صیغه ای شماره ی یکصد چهلمش در چه پوزیسیونی رابطه ی جنسی برقرار می کند، به حاج آقا هم ارتباطی ندارد گلشیفته ی فراهانی کدام سینه را در کدام نقطه از اروپا رو به کدام دوربین نشان می دهد. عنصر غیرت در فوتبال کوچکترین تاثیری ندارد. البته چرا دارد: تاثیر منفی دارد. بازی با غیرت همان چیزی ست که در علم فوتبال–که ما هیچ بویی از آن نبرده ایم–بهش میگویند بازی احساسی. و این اروپایی ها با دماغ سر بالا ما خاورمیانه ای های بخت برگشته را مورد استهزاء قرار می دهند که شما ها بازی احساسی می کنید.

سر میز مهمانی شب یلدا این قدر با این افکار بازی کردم که چیز زیادی از مهمانی دستگیرم نشد. آمدیم بیرون همان دو خانم مورد غیرت واقع شده را دیدیم. دوستم ازشان پرسید: “من خواستم با شما صحبت کنم اما اون آقا مث اینکه ناراحت شدن. باباتون بودن؟” با خنده ی تلخی اظهار کردند نمی شناسند آن آقا را. شماره ی دوست ما را هم گرفتند. قرار شد زنگ بزنند. . . یک جور هایی دلم سوخت برای آن آقای سیخ غیرتیان

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)