هیچگاه در زندگی به اندازه آن لحظه ای که پایم را بر مجسمه ” اعلیحضرت ” گذاشتم و سیگاری روشن کردم ، احساس پیروزی و غرور نکرده ام ، اما میدانم پیروزی دیگری در راه است که از انقلاب بهمن هم شعف انگیز تر است .

هیچگاه در زندگی به اندازه آن لحظه ای که پایم را بر مجسمه ” اعلیحضرت ” گذاشتم و سیگاری روشن کردم ، احساس پیروزی و غرور نکرده ام ، اما میدانم پیروزی دیگری در راه است که از انقلاب بهمن هم شعف انگیز تر است . در ادامه در باره این توضیح خواهم داد .
عصر یکی از روزهای منتهی به 22 بهمن بود ، مجسمه ای از مجسمه های “اعلیحضرت قوی شوکت ” را در یکی از میادین تهران به پایین کشیده بودیم ، وقتی که ” جرثقیل ” مجسمه را بر روی اسفالت می کشید ، دیدم که نوجوانی با دمپایی لاستیکی اش برسر روی مجسمه می کوبید ، می گویم مجسمه را چرا می زنی ؟ می گوید آخر او مادر ما را ….. بعد از مدتی جرثقیل از حرکت می ایستد و ریسما ن را از گردن ” سلطنت ودیعه ای الهی است ” باز می کنند و هرکس به سویی می رود . حالا نوبت من است تا به آرزویی که سالها از دوران نوجوانی که مبارزه را شروع کردم برسم ، ارزو می کردم که این مظهر کبر و غرور را بر خاک افتاده ببینیم واکنون مجسمه زیر پای من بود . بگذارید برایتان از لحظه لحظه ای که این آرزو در نهادم ریشه دوانید بگویم ، از وقتی که در میدان فوزیه دستفروشی می کردم و باطوم پاسبانها بر سر من و دیگر دستفروشان فرو می آمد و ما هر چه را که داشتیم بر جای نهاده و فرار می کردیم /////، از زمانیکه دیدم زن همسایه برای کسری مخارج زند گی خود فروشی می کرد ، ازهمان وقتی که به گودهای دروازه غار رفته بودم و فقر و فاقه وحشتناک هموطنان به خاک افتاده از سیاستهای اقتصادی ” اعلیحضرت ” را دیده بودم و می دیدم که شاه شاهان با کبر و غرور در تخت جمشید بر اسب نشسته و از مملکت گل و بلبل ساخته خود می گوید ، از همان زمانیکه روستاییان خانه خراب را دیده بودم که در حاشیه شهرها و در میادین تهران زندگی نه که مانند اشباح به هر سو می دویدند تا پولی به دست بیاورند و برای خانواده خود بفرستند ، آیا می شد احساسس مسئولیت کرد و هوطن خود را دوست داشت و با دیدن آن همه بدبختی در یک سو و ثروت و کبر و غروردر دیگر سو ، اشک به چشمانت نیاید ؟ به یاد ندارم زندانی و شکنجه شدنم در من تنفری از ” اعلیحضرت ” به وجود آورده باشد ، آنچه وجود من و امثال من را از کینه انباشته کرده بود فقر و فحشا و اعتیاد و فاصله طبقاتی بود که جان های عاشق را امان آسودگی و ارامش نمی داد .
حالا مجسمه در زیر پایم و ” اعلیحظرت قدر قدرت ” آواره و با چشمان پر از اشک و چمدانهای پر از پول ملت در جستجوی پناگاهی تا سر اسوده بر بالین بگذارد . یعنی ” قدر قدرتی که ” با ان همه دبدبه و کبکبه و دهها ژنرال همراه از لشکریانش سان می دید را به خاک مذلت انداخته بود یم ، این غرور انگیز بود .
می دانم که با قیمت بسیار گزافی توانسته ایم ” تخت ” یکی از دومظهر ایستادگی در مقابل ترقی ایران و ایرانی را به پایین بکشیم ، بهایی که داده ایم اتحاد با ” منبر ” آن مظهر دوم بدبختی انسان ایرانی است . می دانیم که به مجرد فروکشیدن ” تخت ” و بالارفتن ” خمینی ” از ” منبر ” ، باید مبارزه ای جانانه را نیز برای زدودن ” روحانیت ” از صحنه سیاست شروع کنیم ، اما چرا ؟ امروز نیز فقر و فحشا و اعتیاد ونابرابری را در نقطه نقطه سرزمین امان می بینیم .، میلیونها ایرانی با دیدن این صحنه های دردناک مانند من در دوران نوجوانی آرزوی اینکه روزی امامه ای را زیر پا له کنند در دل می پرورانند ، آن دستفروش کتک خورده ، ان زنی که از فقر تن خود را در ازای پولی ناچیز در اختیار دیگران قرار می دهد ، آن کارگر شلاق خورده ، زندانی شکنجه شده ، زنانی که شوهرانشان ، فرزندانی که پدرانشان را در زندان زیر شکنجه کشته شده اند ، اینان همه در آرزوی به خاک کشاندن حاکمین مغرور و پر نخوت و مدعی بوجود آوردن کشور گل و بلبل اسلامی می سوزند ، می دانم که همراه با همین مردم ، چنانکه در 57 با آن به خاک افتادگان ، مجسمه های بلاهت و نخوت را پایین کشیدیم ، این مدعیان نمایندگی خدا بر روی زمین را نیز به پایین خواهیم کشید ، تخت به زیر آمد ، اکنون گاه به زیر کشیدن “منبر” است ، اینان بالاتر نشسته اند و استخوانشان خردتر خواهد شکست . نوزایی و تولد ملت ایران بعد از بزیر کشیدن ” منبر ” آغاز خواهد شد . این انتظار دیری نخواهد پایید . کارها مطابق آرمانهای ملت ایران به پیش می رود .

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)