شاید صحبت کردن از تمثیل غار افلاطون کلیشه ای به نظر برسد. “بله، بله، همه ی ما تمثیل غار را شنیده ایم! همه مان در دروس مقدماتی فلسفه در مورد تمثیل غار آموخته ایم!” درست است. متاسفم که دوباره در مورد آن سخن میگویم. کاری اش نمیشود کرد. به عقیده من تمثیل غار یک افسانه ی خوب است. یک افسانه ی خوب چیست؟ یک افسانه ی خوب یک ماشین زمان است. منظور من از ماشین زمان این نیست که مثل ماشین دلورین2 در فیلم بازگشت به آینده ما را به گذشته بر میگرداند. نه، یک افسانه ی خوب افسانه ای است که قادر به فراروی از افق تاریخی خود باشد، از پیش زمینه ای که در آن ثبت شده منحرف شود و به آینده سفر کند. یک افسانه ی خوب افسانه ای است که نسبت به تفاسیر بی پایان گشوده باشد، این بدان معناست که یک افسانه ی خوب افسانه ای است که قادر به سخن گفتن در طول تاریخ باشد. یک افسانه ی خوب افسانه ای لغزنده و فاقد یک مدلول متعین است و به همین دلیل میتواند مدلول های متعددی داشته باشد. افلاطون به چه فکر میکرد؟ این برای من اهمیتی ندارد. او یک افسانه ی خوب نوشت و بنابر آنچه گفته شد افسانه ای نوشت که قادر به رفتن به فراسوی افلاطون است.

داستان را میدانیم. زندانیان از بدو تولد در غار بوده اند. آنها نمیدانند زندانی اند. پشت سر آنها نگهبانان با اشیاء مختلفی بر سر نیزه هایی بلند در برابر آتش رژه میروند. اشیاء سایه هایی بر دیواره ی غار تولید میکنند. زندانیان فکر میکنند سایه ها واقعیت اند. بالاخره آنها هیچگاه چیز دیگری ندیده اند. مگر نه؟

واضحا تنها یک تفسیر ممکن از تمثیل غار وجود دارد. آتش مشخصا سرمایه داری است. نگهبانان قطعا روزنامه نگاران، صاحب نظران، سردبیران و سیاست مداران هستند. و سایه های شکل گرفته بر دیواره ی غار اخبار تلویزیونی، روزنامه ها، رسانه های اجتماعی، و وبلاگ های سیاسی اند. سایه ها تصویرند و تصاویر رونوشت هایی از چیزهای دیگری هستند. افلاطون قطعا به معاینه ی زمانه ای که در آن زیست میکنیم پرداخته بود. او که گویی یک پژوهشگر دقیق نیکلاس لومان3 – به ویژه کتاب واقعیت رسانه های همگانی – و سایر نظریه پردازان رسانه بوده، به خوبی از این نکته آگاه بود که رسانه های همگانی دسترسی اولیه ی ما به واقعیت را ممکن ساخته و ادراک ما از واقعیت را بر میسازند. به این موضوع فکر کنید. از کجا میدانید که کره ی شمالی وجود دارد؟ آیا آنجا بوده اید؟ احتمالا خیر. شما آن را روی نقشه یا ماکت کره ی زمین دیده اید (یک تصویر)، سخنان کسی که مدعی است آن را دیده را شنیده اید (یک تصویر)، یک عکس یا فیلم دیده اید (یک تصویر)، یا مستندی در مورد جنگ فراموش شده4 دیده اید (بار دیگر تصاویر). اکثریت قاطع باورهای شما در باره ی جهان از طریق تصاویر شکل گرفته اند. این واقعیت شماست. این واقعیت من است.

به هر حال، مشکل افلاطون با تصاویر چیست؟ او بسیار عبوس و احتمالا تا مغز استخوان ماهیت گراست! هیس! قضیه از این هم بدتر میشود! بگذارید تمثیل خط منقسم5 افلاطون را مروری کنیم. چه چیزی تعیین کننده ی سطوح مختلف واقعیت بر روی خط منقسم است؟ اصل همسانی (A=A) و اصل عدم تناقض ((A&-A)~). افلاطون به این ایده که واقعیت منطقی است و بنابراین می بایست از اصول بنیادین منطق تبعیت کند متعهد است. میانه ای محذوف نیز همان جا در جایی وجود دارد. هرچه چیزی بیشتر به خودش شبیه باشد، واقعی تر است. در اصل عدم تناقض نیز قضیه به همین شکل است. اگر “اشیاء محسوس” روی خط در مکانی پایین تر از اشیاء ریاضی قرار میگیرند، این بدین دلیل است که آنها متناقض اند. گل رز اکنون قرمز است، بله. اما متاسفانه، هفته آینده قهوه ای خواهد شد. گل رز هویت {همسانی} خود را نقض میکند، فاقد جاودانگی است، خارج از زمان قرار ندارد. کلام محور6 لعنتی!

خوب، مشکلِ تصاویر چیست؟ بدون استثناء، تصاویر آنچه نمایش میدهند را تحریف میکنند. عکس سگ من، سگ من نیست. این عکس صبح ها مرا با لیسیدن بیدار نمیکند، توپ بازی نمیکند، لازم نیست به او غذا بدهم، و سایر چیزها. معادله ی تصاویر I=/=R است. که در آن “I” به معنی تصویر (Image) و “R” به معنای واقعیت (Reality) است. این البته، چیز چندان هیجان انگیزی نیست. امری است پیش پا افتاده، حتی اگر حقیقت داشته باشد. چیزها هنگامی جالب تر میشوند که ما خط میان جهان بازنمایی ها یا جهان محسوس و جهان “واقعیت حقیقی” را درنوردیم. دقت داشته باشید که افلاطون اشیاء ریاضی را حد اعلای واقعیت نمیداند. چرا؟ او میگوید – اگر حافظه ام یاری کند، حافظه ای که خود یک تصویر است – به این دلیل که ریاضیات بر اشکال هندسی و نوشتار استوار است. اکنون در دام کلام محوری گرفتار شده ایم.من به منظور تلاش برای اندیشیدن در مورد ماهیت مثلث ها، مثلثی رسم میکنم. عیب این کار چیست؟ مهم نیست چقدر برای رسم کردن مثلث بودگی7 تلاش کنم، من صرفا میتوانم یک مثلث رسم کنم. این مثلث مختلف الاضلاع، متساوی الساقین یا متساوی الاضلاع خواهد بود. این مثلث هیچگاه نمیتواند یک مثلث بودگی باشد. همه ی تصاویر محدود تر از آنچه سعی در نمایش آن دارند خواهند بود و از این رو اعضای گونه ای که عضو آن طبقه شمرده نمیشوند را مستثنی میکنند (گویا افلاطون نظریات موفه و لاکلائو در باب هژمونی را هم مطالعه کرده بوده). چیزی که در این مورد خطرناک است این است که تصویری که به ما کمک میکند بیندیشیم را با واقعیت اشتباه بگیریم و این امر منجر به این میگردد که انواع دیگرِ هر گونه (Type)  را نادیده بگیریم.

گفتن اینکه تصاویر همواره بسیار محدودند معادل گفتن این نکته است که همه ی تصاویر قاب بندی شده9 اند. ما فراموش میکنیم که هر تصویر یک تعبیر است، حتی تصاویر نوشتاری. یک فیلم یا عکس چگونه میتواند یک تعبیر باشد؟ از این طریق که آنها قاب بندی شده اند. گفتن اینکه آنها قاب بندی شده اند به چه معناست؟ به این معنا که یک درون و یک بیرون وجود دارد. ما این را در فیسبوک مشاهده میکنیم. همه تصاویری از خودشان ارسال میکنند و داستانهایی در مورد زندگیشان تعریف میکنند که آنها را زیر نوری که مایل به قرار گرفتن زیر آنند نشان میدهد. آنچه ما نمی بینیم چیزی است که خارج از این قاب قرار دارد. تصاویر آنها حقیقی اند به این معنا که آنچه رخ داده را به تصویر میکشند، اما دروغ میگویند به این معنا که سایر چیزها را خارج از دید نگه میدارند. نامه ای به سردبیر، که تصویری از اندیشه ی یک شخص است، حقیقی است به این معنا که فردی واقعا آن نامه را نوشته، اما دروغ است به این معنا که سردبیر آن نامه را از میان ده ها یا صدها نامه، برای به تصویر کشیدن عواطف عمومی در مورد واقعه ای که آنها خواسته اند به تصویر بکشند انتخاب کرده است. اینگونه میتوان برای دروغ گفتن راست گفت. همه ی حقایق قاب بندی شده اند، و همچون هر پنجره ای، صرفا به ما اجازه میدهند گوشه ای از جهان را ببینیم. ما باید این موضوع را هرگاه اخبار می بینیم به یاد داشته باشیم. وقایع و مسائلی که در اخبار به تصویر کشیده میشوند واقعا وقایعی واقعی هستند که اتفاق افتاده و موضوعاتی “مورد دغدغه اند” (با وام گیری از اصطلاحات لاتور10). اما چرا این مسائل و وقایع به تصویر کشیده شده اند و چه کسی این وقایع مشخص را به عنوان وقایعی حائز اهمیت برای گزارش دادن انتخاب میکند؟ چگونه چیزی حقیقی میتواند باعث انحراف من شود؟ اگر اخبار محلی را نگاه میکردم حتما دیوانه میشدم و فکر میکردم در محله من بجز قتل و غارت چیز دیگری وجود ندارد، در حالیکه چنین وقایعی به لحاظ آماری نادر و نامحتمل اند. هنگامی که ریچل مدو11 و شان هنیتی12 را تماشا میکنم چه اتفاقی می افتد؟ آنها تلاش میکنند چه چیزی به نظر معمول و پیش زمینه بیاید و چه چیزی را به پس زمینه میرانند؟ زندانیان، محبوس در تصاویری هستند که آنها را می فریبد. امروزه جز زندگی در دنیایی از تصاویر کاری از دست ما بر نمی آید، اما میتوانیم به این نکته آگاهی داشته باشیم که این تصاویر چگونه ما را محسور میکنند.

 

نویسنده: لیوای براینت1

مترجم: محمدهادی فروزش نیا

 

پانویس ها:

1- Levi Bryant

2- خودرویی که مارتی مک فلای، قهرمان فیلم بازگشت به آینده را به گذشته می برد

3- Niklas Luhmann

4- جنگ کره

5- یکی از تمثیل های افلاطون در مورد جهان محسوس و جهان معقول

6- Logocentrist

7- Triangleness

8- Mouffe and Laclou

9- Framed

10- Latour

11- Rachel Maddow مجری آمریکایی

12- Sean Hannity مجری آمریکایی

 

منبع

How to Use the Truth to Tell a Lie

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)