گفتم: سلام، من فقط خسته ام، همین و بس!

خیلی چالاک گفت: آدم داریم همین خستگی های الکی اش را یک صفحه و نیم می پرورد، می خوانی انگار نامه هایی از برزخ است، مو به تنت سیخ می شود، نصفِ تنت سرد می شود؛ این یعنی ارتباط، یعنی اثر؛

من دوباره گفتم: من خسته ام؛ چیزِ دیگری ندارم این دمِ غروبی اضافه کنم؛ از مناره صدای اذان می آید؛ چراغِ مناره را در گرگ و میشِ غروبِ این دیارِ غریب و آرام و دلنشین می بینم. خستگی امّا؛ همان ملولی؛ هست.

گفت: ادبیّاتِ خستگی چندی است بازار ندارد؛ به مایه اش چیزی اضافه کن شاید زور زدیم نیم صفحه ای شد و تُف اش کردیم روی این صفحه لااقل.

اضافه می کنم: باور نمی کنی، در عینِ ملولی و گم شدن، گاهی راه که می روم آنقدر سِر شده ام که لحظه هایی احساس می کنم در بهشت ام.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)