این مقاله به کلی از خط نوشته های معمول من خارج است، ولی داستان ندانم کاری مسجد سازان چنان اسباب رسوایی و در عین حال، ایراد «سکولاریسم» که آخوند ها به مسجد نوساز گرفته اند، چنان اسباب خنده بود که نتوانستم از نگارشش خودداری کنم. مثال دیگری از اینکه آخوندها از مذهبی که باید موضوع و مشغلۀ اصلی حیاتشان باشد، چه اندازه اطلاع دارند ـ کاربرد نوین کلمهُ سکولاریسم به جای خود.

مسجدی که اخیراً در یکی از نقاط مرکزی و پر رفت و آمد تهران بنا شده، بحثهایی برانگیخته که در مورد بناهای سنت گسل بسیار پیش میاید. مسئلۀ سلیقه همیشه در این بحثها تأثیر مینهد و کلاً میتوان قبول کرد که کسی از این بنا یا آن بنا خوشش بیاید یا نیاید. ولی این را هم باید در نظر داشت که معمولاً بعد از فروکش کردن واکنشهای اولیه، چشمها به نوآوری عادت میکند و هیاهو فرو مینشیند.
از سلیقه که بگذریم، ایرادات آخوند ها بیشتر متوجه این امر است که چرا مسجد مناره ندارد و چرا نمای بیرونی مسجد با آنچه که مردم بدان خو دارند، هماهنگی ندارد و خلاصه اینکه اگر از دور نگاه کنید، هیچ معلوم نیست مسجد است.
بسیار خوب، سلیقۀ آخوندی که روشن است چیست و نکبت استتیک جمهوری اسلامی بر همه مبرهن. مقاومت در برابر نوآوری هم سیاست و معماری برنمیدارد، همه جا علامت مشخصۀ استتیک این حکومت است که ردش در پیش چشم همه گسترده. به این بخش قضیه کاری ندارم و یکی دو نکتۀ دیگر را میخواهم طرح کنم.
اول از همه اینکه این مسجد سنی است نه شیعه. مسئله مخالفت با نوآوری و بد و خوب آن نیست. مسئله این است که بنا به کلی از استتیک مساجد شیعه که یکی از وجوه مشخصه اش، وجه زینتی پیشرفتۀ آن است، بریده است. میتوان کلاً گفت که مسجد شیعه با مسجد سنی، همان تفاوتهایی را دارد که کلیسای کاتولیک با کلیسای پروتستان. در دومی سادگی و بی آذینی اصل است و در اولی رسیدگی به جزئیات آذینی که قرار است بنا را زیبا کند. اینها فقط بیانگر سلیقۀ سازندگان نیست، انعکاس استتیک دو بینش کلامی متفاوت است که سبک ساختمان بنا های مذهبی را شکل داده است. در یکی رابطۀ مستقیم و بی واسطه و حتی خشک، با پروردگار اصل است. در دیگری، رابطه از طریق واسطه هایی انجام میپذیرد که ردشان بر بنا دیده میشود و علاوه بر این، زیبایی ملکوت که قرار است در ساختمان بنا انعکاس بیایبد، در به خود کشیدن نیایشگران، نقش عمده ایفا میکند.
معماران، برای توجیه نگاه استتیک خود صحبت از بازگشت به سادگی اسلام اولیه کرده اند. اینجا هم بی اطلاعی فرهنگی آنها هویداست. آنچه برخی سادگی اولیۀ اسلام مینامند، وجه به نهایت بدوی این مذهب است که دوران اول حیاتش همان دوران بیابان و شتر و غزوه و جهاد و اجرای احکام شرع است، بدون هیچ عمق متافیزیکی، مگر همانی که بعضی به بیابان برهوت نسبت میدهند و فضایش را مناسب برانگیختن آگاهی به وجود پروردگار میشمرند. برتری دادن به این نگرش، بازگشت به سادگی نیست، پس زدن تمامی کوششهای تمدنی و فکری است که از آن مادۀ بسیار بی رمق اولیۀ، فرهنگی وسیع پدید آورده است و در آن ظرافتهایی ایجاد کرده که به فکر مسلمانان اولیه هم نمیرسیده و گاه اصلاً با صورت نخستین مذهب هماهنگی ندارد. مایۀ غنای آن چیزی که فرهنگ یا تمدن اسلامی مینامند، عوامل فرهنگی وام گرفته شده از تمدنهایی است که اسلام به زیرشان کشید و اصولاً با آنها بیگانه بود، نه این اندیشۀ ابتدایی که گردن گذاشتن به فرمان خداوندی قهار را اول و آخر بینش مذهبی و معنای حیات انسانی میشمرد. در یک کلام، غنی شدن گفتار و بینش مذهبی اسلام، با فاصله گرفتن از حالت بدوی آن فراهم گشته، نه با تأکید بر آن و با اصرار به ماندن در چارچوبش. برهنگی استتیک، بیانگر همین بی برگی اولیه است. اینجا خلوصی در کار نیست، فقط خلائی بدوی به نمایش گذاشته شده. بازگشت به سادگی اولیه، نشانۀ ارتجاع کلامی است، نه نوید پیشرفت و پالایش آن.
آنچه که طراحان محض توجیه گزینشهای استتیک خود به ما عرضه میکنند، در حقیقت نوعی بازگویی گفتار هایی است که برخی معماران فرنگی، در توجیه زیبا شناسی مساجدی که برای کشور های ثروتمند عرب، ساخته اند، در میان مینهند. در آنجا البته، چنانکه باید، معیار های سنی است که مد نظر قرار گرفته. بنا ها منطبق با مذهب سفارش دهندگان ساخته شده و طبیعی است که چنین گفتاری همراهیش نماید.
در حقیقت، فقط این گفتار نیست که از نوع مسجد سازی فرنگی و مدرن برای کشور های عرب، وام گرفته شده. اصلاً طرح کل بنا از این سرمشقها پیروی کرده است. دیدن انحناهای بنا، هر نگرنده ای را بیش از هر چیز به یاد کارهای خانم زاها حدید میاندازد که مشخصۀ اصلی کارهای دوران پختگیش، همین پیچ و تابها بود. یکی دیگر از خصایص کارهای خانم حدید این بود که در درجۀ اول، نمای بیرونی بنا و احیاناً پرسپکتیوهای داخلی آن، محور اصلی طراحی بود و کارکرد بنا در درجۀ دوم یا کمتر اهمیت قرار داشت. به همین دلیل برخی از بناهای معروفی که وی طراحی کرد، اصلاً به کارکردی که برایشان در نظر گرفته شده بود، نمیامد و مدتی بعد از ساختمان، ناچار به امور دیگری اختصاص داده شد تا بالاخره از آن استفاده ای بشود. آخرین نمونه، داستان استادیوم المپیک ژاپن بود که ژاپنیها که جداً میخواستند برای انجام بازیهای المپیک از آن استفاده کنند، در میانۀ کار از دست خانم حدید گرفتند و به معمارانی سپردند که متوجه بودند بنا را باید برای چه استفاده ای ساخت. حکایت، سر و صدای فراوان بر پا کرد، ولی سفارش دهندگان عقب ننشستند و با قبول افزایش هزینه، بنا را سوی مقصدی که برایش ساخته میشد، هدایت نمودند.
تصور میکنم که مسجد جدید تهران که به هر صورت احتیاج به هر نوع بنا داشته باشد، حتماً مسجد در صدر اولویتهایش نیست، در نهایت سرنوشتی کمابیش مشابه پیدا خواهد کرد. یعنی اگر هم در دوران جمهوری اسلامی نشد، بعد از سقوط آن، به مصرف دیگری اختصاص داده خواهد شد. دو راه به نظر میرسد. یکی تحویل مسجد است به اهل سنت که دائم از کمبود مساجد مخصوص به خودشان در تهران شکایت دارند. دومی که به نظر معقول تر میاید، تبدیل آن به مرکز فرهنگی است، با کتابخانه و سالن کنسرت و چایخانه و…
این شاید تنها بنایی باشد که جمهوری اسلامی ساخته و میتوان برای آینده هم مفیدش شمرد واز همین حالا تصور کرد و طرح ریخت که باید تبدیل به چه بشود. هنری است که طراحان، ناخواسته به خرج داده اند.

۲۸ فوریۀ ۲۰۱۸
این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است.
rkamrane@yahoo.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)