در آستانه چهلمین سال پیروزی انقلاب اسلامی هستیم. انقلابی که نه فقط چهره ی ایران ما را بطور اساسی تغییر داد- البته به استثنای اقتصاد نفتی رانتی آن را- که سرآغاز تغییرات بزرگ و بنیادی منطقه ای و حتا جهانی شد. تاثیر این انقلاب به مراتب بیشتر و عمیق تر از انقلاب دورانساز مشروطه بود، و حتا به اعتباری می توان گفت که انقلاب اسلامی مهر پایانی بر انقلاب مشروطه زد و فرآیند ملت- دولت سازی ایران را که هفتاد و چند سال از آغاز آن می گذشت-دست کم موقتاً- متوقف کرد. مردم و کشور ما درعین شگفتی جهانیان و خود ِ اکنونی مان، و ایضاً فرزندان و نوادگان مان، به دست و اندیشه خود و راهبران مان به مغاک سیاه تاریخ پرتاب شدیم، و اگر نبود انقلاب بزرگ و جهانگستر الکترونیکی و ارتباطاتی-اطلاعاتی که در همان حوالی پیروزی انقلاب اسلامی(دهه 1980) کلید خورد، مردم و جامعه ما به احتمال بسیار اکنون در قرون وسطای تاریخی خود دست و پا می زدیم، یا دست کم از آگاهی و دانش به مراتب کمتری نسبت به خود و جهان پیرامونی برخوردار بودیم.


باری، انقلاب بهمن با مشارکت اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران و رهبری درجه اول روحانیت و درجه دوم ملیون مذهبی، به پیروزی رسید، و با رهبری مطلقه ی روحانیت، و البته کارگزاران نظامی و غیرنظامی تکنوکرات شان، تا امروز ادامه دارد- و به احتمال زیاد تا آینده قابل پیش بینی نیز ادامه خواهد یافت. اینکه چگونه این امر قریب به محال محقق شده است، موضوع این جستار نیست، هر چند رگه های روشنی از آن در موضوع مورد بحث ما مستتر آست. اما موضوع این نوشتار از آنجا شکل گرفت که دو مقاله همزمان در سایت گویا از آقایان رامین احمدی تحت عنوان نگاهی به کنش های یک انقلاب بی خشونت در ایران، و علی میرفطروس تحت عنوان انقلاب اسلامی و دیگر هیچ منتشر شد. هر دو، تحلیل ها و آگاهی های جالبی را به خواننده عرضه کرده اند و شخصاً هم از آن ها بهره گرفتم. مقاله آقای احمدی در سایت رادیو زمانه نیز منتشر شد و فرصت شد که بار دیگر آن را مطالعه کنم. اما آنچه در این دو مطلب به چشم این نگارنده برجسته آمد، تمرکز و تاکید اولی برنقش بی بدیل عامل داخلی، یعنی روحانیت یا به گفته آقای احمدی، “روشنفکران ارگانیک”، و تمرکز دومی بر نقش اساسی عامل خارجی، یا غرب به سرکردگی آمریکا و عامل دسیسه گر آن ویلیام سایمون، وزیر خزانه داری دولت نیکسون بود. در مقاله نخست، آقای احمدی توضیح نمی دهد که چه شد، روحانیت ضعیف شده و گوشه گیر دوران رضا شاه به یکباره در دوران پسرش دوباره سر از لاک در آورد و مرحله به مرحله رشد کرد تا نخست در آغاز دهه ی 1340 صدای بلند حضور سیاسی خودرا به گوش همگان(به جز شاید رژیم ناشنوای محمدرضا شاه)رساند، و سرانجام در سال 1357 رهبری سیاسی انقلاب را به دست گرفت و در فاصله 1357-60 قدرت را بطور انحصاری قبضه کرد- و40 سال هم پآییده است؟ پاسخ آن روشن است: به کمک عامل مهم خارجی و وابستگان قدرتمند داخلی اش. کدام عامل خارجی و کدام وابستگان؟ بریتانیا و متحدان داخلی آن : دربار شاه، ارتش، اکثریت دولتمردان، زمینداران بزرگ و…. می پرسید با کدام انگیزه؟ با انگیزه جلوگیری از نفوذ کمونیسم در سیمای حزب نو بنیاد و تازه نفس توده که پشتیبانی یک قدرت بزرگ جهانی بنام اتحاد شوروی را هم یدک می کشید. با تاسیس حزب توده در مهرماه 1320، و گسترش سریع آن دراقصی نقاط ایران، بریتانیا و شرکا به این نتیجه رسیدند که هیچ نیرویی به نفوذ و قدرت بسیجندگی روحانیت نیست که بتواند حریف این حزب نوپا و مستظهر به حمایت جهانی شود- حقیقتی که شوربختانه کمتر مورد توجه نیروهای چپ و دمکرات در سال های 132—57 قرار گرفت. خطر ِ بیشتر اما آنجا بود که این حزب چپ خرد پیشه کند و ابتکار به خرج دهد و با گروه قدرتمند ملیون به رهبری شخصیت معتبر و پاکدستی همچون محمد مصدق، متحد شود. امری که با هزار تاسف برای دمکراسی و عدالت اجتماعی ایران، محقق نشد- و هنوز هم پس از گذر هفت دهه به واقعیت نپیوسته است. بنابراین سیاست “بستن سنگ و گشودن سگ” در دستور کار قدرت خارجی مسلط در آن دوران(بریتانیا) و وابستگان داخلی اش قرار گرفت. عباس میلانی در کتاب ارزشمند خود، نگاهی به شاه آگاهی های مفیدی دراین باره به دست می دهد. میلانی در شرح اختلاف نظر اساسی محمدرضا شاه با رضا شاه درباره نقش روحانیت و نگاه منفی دومی به این نهاد ریشه دار و موذی، می نویسد:

                                       …..شاید یکی از مهم ترین نمادهای این تغییر و دگرگونی تصمیم محمدرضا شاه در تاسیس مسجدی در دانشگاه تهران بود. وقتی رضا شاه دانشگاه را بنا و افتتاح کرد، مسجدی در کار نبود. اما به دستور شاه مسجدی نوساز در مرکز دانشگاه، درجایی که انگار بر همه صحن دانشگاهاشراف داشت، تاسیس شد. بی شک نمی توان و نباید افزایش ناگهانی و بی تناسب شمار مساجد و تکایا در دوران شاه را صرفاً نتیجه دستورات او دانست. بسیاری از این مراکز مذهبی تازه بنیاد برخاسته از اراده و تلاش مشترک مردم، به ویژه بازاریانی بود که هم خود مذهبی بودند و هم از برنامه های اقتصادی شاه و نوسازی هایش در این زمینه ناراضی بودند. اما وقتی بخاطر می آوریم که در آن سال ها، به ویژه در دو دهه واپسین حکومت شاه، ساواک تا چه حد در همه زمینه ها حضور داشت و نفوذ داشت، آنگاه به گمان من چاره ای جز این استنتاج نداریم که تنها در پرتو سیاست شاه و ساواک بود که این اراده مردم برای تاسیس مساجد وتکایا امکان تحقق پیدا کرد…..

نویسنده در فراز مهم دیگری می افزاید:

                                     در 3 ژوئن1943(12 خرداد 1322)آیت الله حسین قمی که عملا در نتیجه بی اعتنایی رضا شاه تبعید را بر ماندن در ایران ترجیح داده بود، به ایران بازگشت. حتی قبل از حرکتش به سوی ایران به اطرافیان خود گفته بود که به دعوت شخص شاه به ایران باز می گردد. وی دروغ نمی گفت و اغراق نمی کرد. شاه زین العابدین رهنما را که خود از نویسندگان خوشنام آن دوران بود، و به داشتن تماسهای گسترده در میان روحانیون شهرت داشت مامور کرد که به عراق برود و آیت الله قمی را به بازگشت به ایران متقاعد و راضی کند….

میلانی توضیح می دهد که افزون بر مردم، دولت هم در این استقبال قهرمانانه شرکت جست و به گفته پلیس تهران جمعیتی نزدیک به 100 هزار نفر از منزلی که آیت الله قمی موقتاً در آن ساکن شده بود، دیدار کردند! طرفه آنکه تنها و تنها یک تن به این استقبال پرطمطراق از آیت الله اعتراض کرد، که همانا شادروان کسروی بود که به طعنه نوشت، “… توگویی آقا قهرمان استالینگراد بوده و از جنگ فیروزانه باز می گردد. کسی نیز نیست بپرسد: آمدن و رفتن یک مجتهد چه تواند بود؟”
سال ها بعد، درجریان مبارزات مربوط به ملی شدن نفت به رهبری دکتر مصدق، سفارت بریتانیا در آذر ماه 1330(نوامبر 1951)، گزارش داد که کاشانی چنان از مصدق ناخشنود است که “دیده بان” هایی را در بسیاری نقاط، از جمله دربار سلطنتی و سفارت آمریکا قرارداده است. سفارت بریتانیا اضافه کرد که “آمریکایی ها محرمانه به ما گفته اند که وی [کاشانی] با آن ها در تماس بوده است. دلیل عمده وی خطر کمونیسم و لزوم کمک فوری آمریکاست.”(History Recanted: Ervand Abrahamian ).
آخوند نوازیهای رژیم شاه با حمایت و پشتیبانی پیدا و پنهان غرب، به ویژه بریتانیا، تا واپسین سال های سلطنت و حکومتش ادامه داشت، تا جایی که شمار مساجد و حسینیه و دیگر نهادهای مذهبی در واپسین سال های حکومت شاه به گواهی میلانی به 75 هزار و تعداد روحانیون نیز به حدود 180 هزار رسید. آخرین تکخال حمایتی رژیم شاه از روحانیون، فاجعه آتش سوزی سینما رکس آبادان بود که رژیم دستپاچه شاه به رغم همه نشانه ها و اسناد متقن که انگشت اتهام را متوجه روحانیون طرفدار خمینی می کرد، از اعلام این یافته و گفتن حقیقت واقع، به بهانه ناخوشآیندی آن برای مردم ناآگاه و افسون زده، خودداری کرد وحتا از اعلام آن برای ثبت در تاریخ سر باز زد و تلویحآً پذیرفت که ساواک این کار ضدانسانی وحشتناک را انجام داده است! شبکه بی بی سی که در غیاب ماهواره و اینترنت و شبکه های مجازی، تنها منبع خبری معتبر خارجی در آن روزگار بود و به هرحال بنا به تعریف، بنگاه سخن پراکنی بریتانیا محسوب می شد، خبر و تحلیل دندانگیری درباره این واقعه تعیین کننده به دست نداد و کمابیش بر تحلیل و برداشت غلط عمومی از این رویداد صحه گذاشت.
بنابراین نقش عامل خارجی و دنباله های داخلی آن، به ویژه خود رژیم شاه، در نفوذ و قدرت گیری دوباره روحانیون از شهریور 1320 ببعد بی گفتگوست، حقیقتی که در جستار آقای احمدی اشاره ای هم به آن نشده است.
ازسوی دیگر، مقاله آقای علی میرفطروس، انقلاب اسلامی و دیگر هیچ، یکسره نقل مخالفت و توطئه خارجی ها، به ویژه آمریکا و مامور دسیسه گر آن ویلیام سایمون با حمایت کیسینجر و بعدها کارتر، سالیوان و .. با حکومت شاه است. مطلب ایشان نقطه مقابل نوشته آقای احمدی است و این آگاهی( نصفه نیمه) را به خواننده می دهد که گویی رژیم شاه در داخل(عامل داخلی) مشکل چندانی نداشت و این غربی ها و به ویژه آمریکایی های نابکار بودند که به دلیل پافشاری شاه برافزایش قیمت نفت و اتخاذ سیاست های مستقل، موجبات براندازی رژیم شاه و به قدرت رسیدن ملایان را فراهم کردند. طرفه آنکه جناب میرفطروس روزگاری دیدگاه های چپ گرایانه داشت و به ترکیب بندی طبقاتی جامعه ایران پیش و پس از انقلاب سفید شاه آشنایی داشته و کماکان دارد، و احتمالاً به این آگاهی رسیده بوده است که شاه با اجرای معیوب این پروژه به واقع انقلابی ِ اجتماعی- اقتصادی و بی اعتنایی به پیآمدهای سیاسی آن برای قدرت خود، به ویژه درس نگرفتن از قیام ارتجاعی 1342 به رهبری روحانیت و تبعات آن، خود زمینه های ذهنی و عینی انقلاب اسلامی را فراهم کرد. ایشان نمی تواند نارضایتی های عمومی، اختلاف طبقاتی، فساد دربار، و خیز شاه به سوی استبداد مطلقه در سال های پایانی حکومتش را نادیده بگیرد. آری، تردیدی نیست که غرب از بلندپروازی های بی مبنای شاه و پافشاری اش بر افزایش قیمت نفت و فخر فروختن به آن ها، دلخور بود. اما نه تا آنجا که خواستار سرنگونی و جایگزینی آن با نیرویی شود که مورد خواست مردم ایران نباشد. این یک اصل بی گفتگوست که تا زمینه های داخلی(ضعف حکومت کنندگان و قدرت گیری حکومت شوندگان) برای یک انقلاب فراهم نباشد، عامل و فشار خارجی(عوامل مساعد منطقه ای و بین المللی) به تنهایی کاری از پیش نمی برد. به وارونه آن هم درست است: بدون وجود عوامل مساعد منطقه ای و بین المللی، صرف وجود زمینه های داخلی راه به انقلاب ِ منجر به جایگزینی نمی برد. تعیین اینکه کدامیک از این دو عامل نقش مهم تری دارند، دشوار است. در نگاه اول به نظر می رسد که عامل داخلی اهمیت بیشتری از عامل خارجی دارد. اما چنانچه درنظر بگیریم که استبداد داخلی، به ویژه اگر مطلقه باشد، اجازه به شکل گیری یک رهبری جایگزین در داخل را نمی دهد، این بدیل قاعدتاً باید در خارج از کشور شکل گیرد یا مستقر شود تا از آنجا مبارزات انقلابی را رهبری کند و با پیشرفت مبارزه و ضعف دستگاه های اطلاعاتی و سرکوب رژیم و مساعد شدن شرایط داخلی به درون کشور منتقل شود. بنابراین، نقش عامل بیرونی نیز تعیین کننده است و انقلاب بدون وجود همزمان هر دو عامل داخلی و خارجی نمیتواند به پیروزی رسد.
در پایان یکبار دیگر باید بر شرایط حاکم بر روابط منطقه ای و بین المللی متاثر از فضای جنگ سرد در زمان انقلاب تاکید کنیم و درنظر بگیریم که کل دوران سلطنت محمدرضا پهلوی درچنین فضایی گذشت و نقش و قدرت گیری روحانیت شیعه و سر برآوردن دوباره آن پس از شهریور 1320 را باید در پرتو چنین شرایط فوق العاده ای درنظر گرفت؛ شرایطی که غرب را با توجه به موقعیت استراتژیک ایران در منطقه و جهان واداشت تا هوشمندانه از عامل مذهب و روحانیت برای ایجاد سپر سبز در برابر موج جهان گستر کمونیسم استفاده کند و برای این کار نیز همه امکانات نرم افزاری و سخت افزاری خودرا به کار گرفت و در نهایت هم پیروز شد. انقلاب اسلامی و گسترش پیام های آن در منطقه آسیای جنوبی، خاورمیانه و شمال آفریقا، برخلاف شعارهای ضد غربی و ضد امپریالیستی آن، بی گمان نقش مستقیم و غیرمستقیم مهمی(به عنوان یک عامل مهم خارجی) در تضعیف و فروپاشی نهایی نظام شوروی داشت.
بی تردید این حکومت فاسد و ضد دمکراتیک نیز جز با فراهم سازی شرایط و عوامل داخلی و خارجی مساعد رفتنی نیست، و اگر بخواهیم از کلام تمثیلی سعدی بزرگ کمک بگیریم، تا “ابر و باد و مه و خورشید و فلک” در کار نیآیند نه “نانی” به کف می آید و نه صبح آزادی فرا می رسد.

شاهین خسروی

 

فایل PDF مقاله را با کلیک روی گزینه دانلود دریافت کنید:

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)