تناقض عجیبى در درونم در جریان است، من هم مانند وطنم در تناقض زندگى مى کنم. گاه شادم و گاهى غمگین، گاهى بمانند قلعه بابک سرافرازم و گاهى بمانند قافلان درد و افسردگى ناشى از تجاوز و بى احترامى را تحمل مى کنم. گاهى بمانند ساوالان آتشفشان مى شوم و آتش تنفس مى کنم و گاهى بمانند دریاچه اورمیه نظاره گر خاموش خشکى خویش ام.
هامى آزاده ائلین شاعیرى وار،
من اسیر ائللرین آه شاعیرى ام.
گاهى فکر مى کنم مانند وطنم هستم، مانند او توامان احساس خوشبختى و بدبختى مى کنم. یکبار با خودم فکر مى کردم زندگى ام شبیه “بیست و یک آذر” است. کوچکتر که بودم همیشه تاسف مى خوردم که چرا اِشغالگران طورى برنامه ریزى کردند که شکست فرقه دموکرات همزمان با روز اعلان پیروزى اش باشد؟ نفرت ام از اِشغالگران فزونى مى یافت وقتى فکر مى کردم آنها حتى یک روز شادى و مانند انسان با غرور زیستن را از من و میلیونها انسان اشغال شده مانند من دریغ کرده اند. هر چه باشد تنها ٢١ آذر است که من مى توانم احساس آدم بودن بکنم، اما کمى که بزرگ شدم یاد گرفتم در مواجه با سختى ها مانند وطنم باشم، او را هر زمان در خویش احساس بکنم، من هم مانند وطنم هستم و و مانند او خوشى و بدبختى را توامان با هم حمل مى کنم.
اما ٢١ آذر براى من یادآور چیست؟ اول از همه چیز از وقتى که خویش را شناختم، ٢١ آذر یادآور عصیان و ایستادگى ملتى براى بهره مندى از حقوق انسانى شان بمانند سایر انسانهاى آزاد دنیا بود. ٢١ آذر یادآور این بود که هر چقدر هم فشار و تحقیر و انکار قدرتمند باشد باز زنان و مردانى در موقعیت مناسب بیرق مقاومت را بالا مى برند و حتى به قیمت خون خویش تاریخ را سرافراز مى کنند که انسانهایى بودند که در مقابل اینهمه فشار بازهم براى انسانیت و وطن خویش علم مقاومت را بلند کردند. آنان در پستوهاى تو در توى دانشگاههاى دولتى و امنیتى بمدد پولهاى استبداد تاریخ دروغین براى ملتهاى دربند نمى نویسند، آنها پرچم مقاومت را بالا مى برند و با عمل خویش لحظه و تاریخ را مى آفرینند. آرى منهم مانند هموطنانم از وقتى خویش را شناختم بدنبال الگویى براى زیستن مى گشتم من این الگو را در زندگى پر جوش و خروش زنان و مردان فرقه پرافتخار آذربایجان یافتم. سیر حرکت صدر فرقه دمکرات از روزنامه نگارى در باکو، وزیر داخله حکومت جنگل، انتشار روزنامه حقیقت در تهران، زندان رضاخان، باز انتشار روزنامه در تهران و اینبار با نام آژیر و نماینده مجلس چهاردهم بنمایندگى از وطنش آذربایجان در تهران و اینکه تو هیچ وقت متعلق به آنجا نبودى، همیشه طرد شدى، از در بیرون آمدى و از پنجره وارد شدى. تو متعلق به آنجا و آنها نیستى، تهران هیچ وقت براى تو وطن نبود، آنها همیشه بدنبال ارتجاع و امور پیش و پا افتاده هستند و تو در جستجوى انسانیت. آنها تو را همیشه طرد کردند، حتى تو در زندان رضاخان هم تنها بودى و احساس غریبگى مى کردى. اما خاصیت مام وطن در این است که آغوش اش همیشه باز است، آذربایجان بمانند مادر مى ماند، مادر همیشه با محبت به فرزندانش مى نگرد، مادر همیشه بدنبال بخشیدن است، حتى اگر سالها از او یاد نکنى باز اگر بعد از اینهمه سال بدنبال او بروى، مى دانى که آغوش او همیشه باز است، هیچ وقت احساس غریبگى نمى کنى، تو گویى که دیروز بود که از آغوش گرم و پرمهرش نمى توانستى دل بکنى. و صدر پرافتخار ما “پیشه ورى” از ظلم و ستم و بى مهرى تهران به آغوش پرمهربان آذربایجان پناه آورد. و اما آذربایجان او را باز در آغوش کشید، مادر و فرزندان بعد از سالها دورى عهد کردند که اینبار بجز مـرگ چیزى آنها را از همدیگر جدا نکند. آنان باهم عهد کردند که از زندگى آشفته و آغشته به درد فقر، اشغالگرى، انکار و تحقیرشان با چنگ و دندان دفاع کنند. بهترین فرزندان مادر گرد هم آمدند تا از مادر مریض شان در برابر شغالان و کفتاران دفاع کنند. اما آیا مادر از قربانى شدن مى ترسد؟ یا آیا مادر مى خواهد بهترین فرزندانش زندگى شان را براى او قربانى بکنند؟ نه نه، لذت مادر خود را قربانى شدن تعریف مى کند و مطمعناً مادر مى خواهد خود قربانى سعادت فرزندانش بشود و تار مویى از سر فرزندانش کم نشود. اما مسله در اینجا خواست مادر نیست، مسله اصلى این است که فرزندان خود را مدیون مادر مى دانند، آنها مى خواهند جان خویش را فداى سعادت مادر بکنند، آنها مى خواهند مادرشان به آنها افتخار بکند و با نگاه پر مهرش با افتخار به آنها بنگرد و آه چه شیرین است نگاه پرافتخار مادر، آنها در پى این هستند که فرزندانى صالح براى مادرشان باشند، آنها در پى اثبات خویش اند، در پى پرداخت حقوق فرزندى خویش اند تا تاریخ از آنان به نیکى یاد کند. نکته اساسى در این است که حقوق مادرى و فرزندى با قواعد ریاضى و سود و زیان فیزیکى قابل توضیح نیست، بیشتر از این، مادرى و فرزندى مبتنى بر احساس و عشق خالص است که آنرا نمى توان به سود و زیان فرو کاست.
اما ٢١ آذر براى من یادآور غم و کدر هم است، یادآور تلاشى براى رهایى از ستم اِشغال شدگى است که در نهایت با شکست روبرو شد. ٢١ آذر یادآور قهقهه هاى اراذل و اوباش پهلوى بر نعش بهترین و دلسوزترین فرزندان وطنم نیز هست، اِشغالگران جنایتکار روى ارتش نازى آریایى را هم با سبعیت و وحشى گرى هایشان سفید کردند، بنام وطن پرستى لایق ترین مردمان سرزمینم کشتند، بر بهترین زنان و دختران سرزمینم تجاوز کردند و دهها هزار نفر از روشنفکرترین و دلسوزترین زنان و مردان وطنم را آواره کلخوزهاى سرزمین شوراها کردند. ٢١ آذر برایم یاداور این است که مذاکره با اِشغالگران را هیچگاه و اما هیچ وقت تکرار و یا به هموطنانم توصیه نکنم، اِشغالگران هیچ وقت به عهد و پیمانشان متعهد نخواهند شد و در کوتاه ترین زمان که قدرت اش را بیابند بر عهد و پیمان خویش خیانت خواهند کرد. آنان به هیچ چیزى بجز مـرگ وطن من رضایت نخواهند داد، هدف نهایى اِشغالگران تهى ساختن وطن من از انسانیت و آزاده گى است و اگر دسته گُلى را هم گاهگاهى بهم نشان مى دهند این براى تحمیق من است تا من ساده لوحانه بدون برنامه ریزى پشت بر او بکنم و او از موقعیت استفاده بکند و با عادت دیرینه نامردانگى تاریخى اش خنجرش را از پشت بر قلب من فرود بیاورد. اِشغالگران با قهقهه و لودگى در حالى که بر جسم و روح وطنم تجاوز کرده اند ٢١ آذر را روز نجات آذربایجان نام نهاده اند و با دستان آغشته به خون وطن من به خیال خویش در حال تحقیر من و هموطنان من هستند. البته در نگاه اول شاید در انجام اینکار موفق باشند، هر چه باشد این اراذل اوباش کم مایه در هر دو حاکمیت عصر پارینه سنگى پهلوى و اسلامى ثناگوى حاکمیت هستند و بزرگترین افتخارشان بمانند کفتار لاشخورى مى باشد. اما این فاصله وطنم آذربایجان را با اِشغالگران چه خواهند کرد، این لاشخوران کم مایه؟ آرى این فاصله وطنم آذربایجان با اِشغالگران مى باشد، فاصله آزادشدگى و اِشغال شدگى، تاسیس جمهورى خودمختار آذربایجان و سقوط جمهورى خودمختار اذربایجان، براى من این روز به خاطر تلاش رهایى وطنم از چنگال اِشغالگران مقدس مى باشد و براى آنها بخاطر بخاطر اشغال دوباره وطنم روز نجات آذربایجان نام نهاد مى شود. این فاصله او را به دشمن من تبدیل مى کند و یادآور مى کند من و او فقط دشمن هستیم و نه هیچ چیز دیگر: از روزى که متولد شدیم تا روزى که سر بر خاک گذاشتیم، شاید بپرسید هموطن چطور؟ جوابم این است نه نیستیم، من وطنى ندارم که هموطنى داشته باشم، وطن من اِشغال شده است. بگذار آنها اِشغال وطنم آذربایجان را روز نجات آذربایجان بخوانند و با بودجه هاى دولت جنایتکارشان که در دنیا به تروریست و جنایتکار بودن شهره است بر جسد وطن اِشغال شده ام آذربایجان قهقهه شادى سر بدهند. اما من هم مانند وطنم آنها را خواهم دید و خویش را مشغول این اراذل اوباش نخواهم کرد، من به آزادى فکر خواهم و به دور دستهایى خواهم نگریست که باز وطنم آذربایجان طعم آزادى و رهایى از اِشغال شده گى را مز-مزه مى کند. اما این روز چقدر دور است و چقدر نزدیک است و یا چقدر دست یافتنى و نیافتنى است است واقعیت بر خود منهم مجهول است: اما من بجز آنروز هیچ روزى را نمى بینم. آرى منهم بمانند وطنم آذربایجان، در این روز توامان شاد و غمگینم، هم جشن مى گیرم و هم سوگوارى مى کنم. بر افتخارى که پیشینیان با خون خویش آفریدند شادى خواهم کرد و بر سرنوشت تلخى که که بر خود و آرزوهایشان رفت خواهم گریست. آیا این دوگانگى تناقص نیست؟ چرا تناقص است، من نیز مانند وطنم از تناقص رنج مى برم، من هم میراث وطنم هستم، تناقص اصلى در تحمیل این دوگانگى بر وطنم هست.

پ،ن: این یک دل نوشته است و اگر بیش از حد بر “من” تاکید داشته دلیل بر خودستایى نیست و اگر چنین احساسى را در خواننده القا بکند عذر خواهى مى کنم. البته بنوعى همه ما در مقاطعى شاید به این ابراز وجود کم و بیش احتیاج داریم و اینکار بنوعى بیان احساس است که فکر مى کنم توصیف یکى از احساس خویش در نهایت بتواند احساس احوال جمعى را بصورت کلى توصیف بکند و یا تلاشى براى توصیف اش کرده باشد .
معصومه قربانی.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)