
پیشگفتار
در دو نوشتۀ قبلی که اینجا و اینجا در دسترس است اشاره کرده بودم که جامعه، رسانه و من این پتانسیل را داریم که روند پرداختن به سیاهنمایی را به کاری همیشگی بدل کنیم اما پیشفرضم همان سالی یکبار بود، چرا که نوشتن متن ژورنالیستی در این زمانه تا حدی برایم کار عبثی است. اما اینیار نه بعد از دوازده ماه که بعد از سه ماه باید در اینباره بنویسم. هرچند انگیزۀ نوشتن این متن نه سیاهنمایی، بلکه شخص جامعهشناسی است که با صدایی لرزان اما دلسوزانه در تلویزیون جمهوری اسلامی نشست و در جایی که صدای رسمی از او تحلیل و راه کارِ همنوا با اهداف خود میخواست گفت، «صدا وسیما به صورت سیستماتیک دروغ میگوید»؛ البته که او در طول برنامه تحلیلهای علمی برپایۀ دادههای تجربی هم ارائه داد، اما آن صحنهای که همگان دیدند نه تحلیلهای او بود و نه متهم شدنش توسط مجری برنامه و معاون قوه قضاییه به سیاهنمایی و بیخاصیت دیدن پژوهشهای اجتماعی، بلکه صدای مخالفتش بود که دست به دست چرخید و صدها هزار بار دیده شد. به نظرم این دومین بار بود که صدای یک جامعهشناس به گوش جامعه رسید، یکبار از داخل دانشگاه علیه جامعه و یکبار از رسانۀ ملی علیه سیستم. بنابراین این متن را دنبالۀ دو نوشتۀ قبلی بدانید اما با محوریت نقش جامعهشناس و نه سیاهنمایی.
مقدمه
به نظر توضیح موقعیت آریتمیک را در شروع هر نوشتهای دربارۀ مسائل ایران باید مورد نظر قرار داد. ترسیم این موقعیتِ سیاسی نه تنها تلاشی برای رسیدن به رخداد است بلکه روح جامعۀ ایرانی را نیز شرح میدهد. مروری بر رخدادهای تاریخیِ ایران گواهی بر این مدعا است. جامعهای پرنوسان که شرح زندگی روزمره و تفسیر مقاومت در آن در بازهای بین اندیشههای دوسرتو تا هایدگر جای میگیرد و البته که حتی استفاده از این بازه هم به خودی خود کافی نخواهد بود و این نظریهها برای آن که سفر خود را به سلامت به پایان برسانند باید رنگ بوی ایرانی و بومی هم به خود بگیرند. حال در این موقعیت پیچیده و پر نوسان که در هر دهه بعد از انقلاب با خیزشی اجتماعی همراه است، نقش متخصصهای علوم اجتماعی چیست؟ تفسیر موقعیت یا دخالت در آن؟ شرح زندگی روزمره یا تقویت مقاومت؟ این نوشته در تلاش برای پاسخ به این پرسشها با تمرکز بر اعتراضهای سراسری سال ۹۶ به سوی نقش روشنفکر ارگانیک در جامعه به پیش میرود.
منظور از روشنفکر ارگانیک با محوریت متخصصهای علوم اجتماعی همان کسی است که هال به روش خود و گرامشی با زبان خود آن را تعریف میکنند و بوراووی آن را جامعهشناس مردممدار ارگانیک میخواند. بنابراین صحبت از کسی است که قرار است با گروههای مردمی آمیخته شده و با آنان دیالوگ برقرار کند. در این دیالوگ او باید پادهژمونی تولید کند و همچنان که فعالیت نظریهپردازانه و آکادمیک خود را انجام میدهد مسئلۀ مشترک بین خودش و مردمان را بیابد و پروژۀ رهاییبخششان را با هم به پیش برند. بنابراین، در این راه او نیازمند برتری علمی نسبت به همکاران آکادمیکِ خود، درک روح زمانۀ خویش و همچنین تخیل جامعهشناختی است. در همین نقطه است که پای جامعهشناسی پارتیزانی نیز به میان میآید.
منظور از موقعیت آریتمیک، موقعیتی سیاسی است که در دل دنیای هژمونیک شده وجود دارد اما یا نادیده گرفته میشود یا توان آشکار شدن ندارد. همین است که نابهنگام است و به ناگاه میتواند همه چیز را از کار بیاندازد، نظم موجود را فلج و سوژههای هضم شده در آن را شوکه کند. برخلاف آنکه سعی میشود زندگی را عقلانی و قابل پیشبینی توصیف کرد، آریتمی نبض زندگی است، اما نبضی که همزمان با چرخش عقربهها نمیتپد. همان نبضی است که وقتی لمسش میکنی نمیدانی از کار افتاده یا تو حسش نمیکنی، آن لحظۀ شوکه شدن، روبرو شدن با آریتمی است. آریتمی، نیازی درونی برای حرکت به سوی فاعلیت انسانی است؛ نیازی که زیر خروارهها نیاز جعلی و ساختگی همچنان زنده است و با گذشت زمان تغییر نمیکند. نیازی که به شکل مقاومت در دل قدرت خود را نشان میدهد. در دنیای غرب با انسجام، قدرت و فراگیریِ عقلانیت ابزاری فضا برای دیده شدن آریتمیها بسیار تنگ است، حال آن که در جامعه ایران خودِ سیستم به واسطۀ عقلانیت ابزاری ضعیف و فساد بالا و بسیاری از مشخصههای دیگر که در این نوشته قصد تشریحاش نیست نشانهای از یک آریتمیِ منفی و ویرانگر است که فضا را برای بروز آریتمیهای اجتماعی بالا میبرد. بنابراین آریتمی به دو صورت و در دو جایگاه غیرهمسان و متقابل تعریف شد که هر کدام معنای متفاوتی دارند.
زمانی که نامی انتخاب میشود و موقعیتی توصیف میشود بسیار مهم است که از چه نقطهای به آن موقعیت نگاه میشود. برای مثال مرتضی پاشایی از یک طرف اسطورۀ موسیقی پاپ بود و از طرف دیگری نشانهای از ابتذال. در همین راستا اعتراضهای سراسری فعالیت عدهای قلیل اغتشاشگرِ بیسواد است و از سوی دیگر خیزش مستضعفان و پابرهنهها. خیزش مردم در بهمن ۵۷ انقلاب اسلامی است یا انقلاب ۵۷. در نتیجه مهم این است که مفسر کجا ایستاده باشد و چگونه پدیدهها را نامگذاری کند.
به نظر در میان صداهای ایجاد شده حول این اعتراضها جایی که میشود روی آن تمرکز کرد کلمۀ مردم است. در این اوضاع شلوغ هر فرد، گروه، دسته و رسانهای شروع به ساختن مردم کرده است. برای مثال سیستم و صدای رسمی بین مردم و اغتشاشگران فرق میگذارد؛ مردم را معترضهای تا حد کمی به حق میداند که زیر بار فشار اقتصادیاند و باقی را فرصتطلبان ضد نظام. حال چگونگی تشخیص این دو گروه از هم بماند، اما در همین گزاره، «مردم» که معترضاند در حال ساخته شدن است و در مقابلِ یک «دیگری» قرار میگیرند. در نتیجه گزاره میگوید، «ممکن است در این بین خشک و تر، معترض و اغتشاشگر هر دو با هم بسوزند. یادتان هم باشد که مجازاتِ اغتشاشگر برابر با محارب است». نکتۀ بعدی گزاره این است که میگوید، ای مردم شما میتوانید معترض باشید اما در راستای قانون! پس بشتابید برای گرفتن مجوز اجتماع خیابانی و با این فراخوان جایگاه خود را تثبیت میکند. اما گویی فراموش شده که این فراخوانها متعلق به جامعۀ غربی است، نه مایی که هنوز بعد از چهل سال سامانهای در این رابطه نداریم و فقط تبصرهای است در قانون که میگوید باید در این تجمعات، علاوه بر داشتن مجوز بی سلاح هم بود و ضد اسلام نیز نبود. احتمالاً بزودی بازنگریای بر این قانون میشود و این نکته هم اضافه میشود که داد هم نباید زد چرا که باعث تشویش اذهان عمومی (دیگر مردم) میشود. بیش از سه نفر هم نباشید چون باعث ترافیک در شهرها و مردمی که در ترددند میشوید ، البته بیشتر از این هم قابل پیشبینی است که از آن میگذرم.
اما متخصصهای علوم اجتماعی چگونه به این مردم نگریستند؟ بسیار ساده! عدهای آنگونه که موش آزمایشگاه مورد تحلیل قرار میگیرد تحلیلشان کردند، برخی دیگر با مردم همراه شدند و به قول آقای محدثی نقش منتقد مشفق را داشتند و عدهای هم سکوت کردند، حال آنکه حتی با سکوتشان هم در حال معنا بخشیدن به مردم بودند. در کل نقش منتقدان مشفق و سکوت کردهها پررنگ تر از هر گروه دیگری است، چرا که تحلیلهای جامعهشناسانهای که فهمی تازه برایمان به بار بیاورد به تعداد نصف انگشتان یک دست هم نمیشود، حال از هر سمتی که نصف کنید.
سخنی با منتقدان مشفق
سرلوحۀ کار این گروه چانهزنی از بالا و فشار از پایین است. حال آن که گویی این طفلکان نابینا بدنشان نیز لمس شده. اگر تا دیروز نمیدیدند قبری که بَرَش گریه میکنند خالی است، امروز حتی حس نمیکنند که سرلوحۀ کارشان در اصل فشار به پایین و لاسزنی با بالا است. اساساً این گروه از منتقدان و پیروانشان جایی بین فشار پایین و بالا قرار دارند، همین است که همیشه به دنبال فرصت تنفسی بین بد وبدترند. عزیز مشفق هزینۀ لاس زدنت گران تمام شده؛ برای تو به قیمت خوردن انگ سیاه نمایی و برای ما به قیمت خوردن خون جگر.
سخنی با ساکتها
گروه ساکتها گروه پیچیدهای است اما من بخشی از آنها را حذف میکنم و تنها تبدیلشان میکنم به گروه ساکتهای افسرده. آنانی که این مردمان خسته را میفهمند و میدانند مسئلۀ مشترکی بینشان وجود دارد، اما مشکلی بر سر راه میبینند. آنها دیگر نمیخواهند از چاله به چاه بیافتند، نمیخواهند اشتباهی را دوبار انجام دهند؛ آنها نه به انقلاب باور دارند و نه دیگر به اصلاحات؛ آنها سکوت میکنند و هر ثانیه در سکوت خود فرو میپاشند. دلشان با مردم خیابان است اما دستشان به دنبال خر مراد میگردد. دوستِ ساکتِ من، تو در دنیایی بدون تاریخ و بدون امضا هضم شدهای، جایی که سیروریت و تاریخیتی وجود ندارد، برای همین است که ستارهای در دنیایی دیگری به تو چشمک نمیزند. در چالۀ خود آرام بخواب، خدایش بیامرزد.
سخنی با رفقا
حال پرسش اینجاست که در این شرایط متخصص علوم اجتماعی چه باید بکند؟ در برخورد با رخدادها یا آریتمیها چه کاری میتواند انجام دهد؟
اولین قدم حرف زدن است. حرف زدن خلاف نظم موجود. او باید تحلیل کند و با جامعه به گفتگو بپردازد. پس باید از زبانی استفاده کند که جامعه بفهمد. قدم دوم منبع انتشار است، حرفهایش را کجا بزند؟ آیا همه این توان را دارند تا کاری که آقای محدثی کرد را بکنند؟ آیا در دراز مدت این واکنش جواب میدهد؟ آیا این کار همانطور که مجری برنامه گفت اقتدار رسانه را نشان نمیدهد و موقعیت آن را تثبیت نمیکند؟ آیا صدای همه دربارۀ هر موضوعی از حصار دانشگاه رد میشود و به خیابان میرسد؟ آیا اساساً این مسیر چه درست چه غلط تکنفره و جدا جدا طی میشود؟
مهمترین نکته این است که زمانهایی که جامعه به روال همیشگی خود نیست و از روزمرگی کنده میشود، زمانی است که متخصص علوم اجتماعی باید نتیجۀ کارش را ببیند، این به این معنی نیست که دیگر نباید کاری کند، نه؛ این موقعیت بسیار شبیه موقعیت یک ورزشکار است. یک ورزشکار تمام روزهای سال را تمرین میکند تا یک روز در یک مسابقه شرکت کند. او هر آنچه که توان دارد در مسابقه میگذارد، اما مهم تر از توان روز مسابقه تمرینهای قبل از آن است. آریتمیها مسابقات دوستانهایاند که ما را برای رخدادها آماده میکنند. متخصص علوم اجتماعی باید گروه مورد پژوهشش را که مسئلۀ مشترکی با آنان دارد را بیابد و در کنار فعالیتهای آکادمیک خود به مسائل آن گروه از مردمان بپردازد، تخیل جامعهشناختی را بینشان گسترش دهد و ارتباط منسجمی با آنان برقرار کند. با توجه به شرایط زمینهای ایران به وجود آوردن آریتمیها در هر شکلی مفید است. حال حرکتی هدفمند، خودجوش یا حتی پوپولیستی باشد. در آریتمیهاست که این بدنهای کرخ شده که از هر سمت به مسالمت تشویق شدهاند به شهر گره میخورند، در آریتمیها است که مردمان به سوی گسستهای تاریخی سر میچرخانند و در آریتمیها است که گروهها شکل میگیرند و ایدهها سربر میآورند و کاسۀ صبر ترک برمیدارد. در همین لحظات است که سوژهها در هر لباسی ناگزیر از انتخابند و این اتخابهایشان است که نقاب از چهرهشان میاندازد.
امروز طبقات اجتماعی چنان فاصلهای از هم گرفتهاند که دیگر هم را نمیشناسند. یک سال بازۀ وسیع متوسطهای شهری میخیزند و یک سال دهکهای پایینیِ مستضعفان. آنقدر از هم دورند که حاکمیت به راحتی انگ خارجی بودن را به هر دو میزند. دهکهای پایینی وقتی به متوسطهای شهری نگاه میکردند باورشان میشد که آنان فتنهگران اسراییلیاند و امروز بخشی از طبقۀ متوسط ما شاید باورش می شود که این گرسنگان یا دست پروردۀ خود نظامند یا دشمنان خارجی. در این زوالِ اکنونیت تنها حضور بدنهای خسته در خیابان می تواند این خواب افیونی را از سر ما بپراند.
در آخر برای تمام کسانی که از متخصصهای علوم اجتماعی راهکار عملی میخواهند و برای تمام متخصصهایی که تمام راههای کلیشهایِ و قشریِ خود را آزمودهاند و به فکر تغییرند باید گفت تنها یک راه اساسی وجود دارد، پاره کردن پوستر تبلیغاتیِ آیندۀ بهتر، حضور در زیرزمین خانهها و پنهان در تاریکیِ کوچه پس کوچهها؛ این مقدمهای است برای تغییر.
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.