1-
سرزمینم!
باتوچه رفته است
که هنوزکوچه وخیابان هایت
بوی خون می دهند
ودرختهاوجنگل هایت
مدام اسیربادهای مهاجم اند
ومادرانم هنوز
مرثیه ی آن روزخزانی را
برای فرزندان
درگهواره شان می خوانند
سرزمینم!
توچه کرده ای؟!
که مهرومحبت تورا
باخنجروگلوله وبا توم
پاسخ می گویند
سرزمینم!
تویی …تویی
مسیح مصلوب
برصلیب زنگاربسته ی بیگانگان


2-
چشم هایم را بستند
تاجای زخمهای بدنم را نبینم
حنجره ام را
صدپاره کردند
تاپژواک عشق سرندهم
رعب ووحشت ایجادکردند
تا ازپیمودن راهم
منحرفم کنند
طناب داربرگردنم آویختند
تاشایدقلب مالامال ازعشقم رل
ازطپش بازدارند
مردمم راخواب کردند
آنگاه دژخیمان بی رحمانه
به خاک وخون شان کشیدند
گفتند:سکوت تان را
به قیمت تمامی سرزمین تان خریداریم
ای دژخیمان ماهرگز
سکوت نمی کنیم
همچون میخ تابرسرمان بکوبید
مامقاوم ترمی مانیم


3-
آسمان سرزمینم
همانندکودک بی تاب نخوابیده
هق…هق می گریست
زیرا دل به ستاره ای سپرده بود
که خفاشان شباهنگام اورا
به مذبح فرستادند

«طرح»
شب!
زلف هایش را
شانه می کند
درنگاهی غریب

………………..
«طرح»
آه…!
درهمان راهی گم شدم
که درکودکی هایم
گم شده بودم
………………
«طرح»
بعدازاینهمه سال
هنوز!
جای بسیاری ازرنگها
درخیال زندگی ام
چه خالی اند

…………………………..
«طرح»
مانکنی زیبا
پشت ویترین مغازه
تک وتنها
ومسافری غریب
غرق درتماشا
…………………….
«طرح»
این دست وپا
چقدردست وپاگیرند!
کاش به جای آن
بال وپری داشتم
………………….
«طرح»
گاه درتنهایی
خودراپنهان می کنم
شش میلیاردانسان نیزانگار
برای رفع تنهایی ام
کفایت نمی کند
آه …!
درین ازدحام چقدرتنهایم
……………………………
«طرح»
کسی مرانمی شناسد
پرنده ای تبعیدشده ام
که مراهیچ آسمانی نیست
نه ساکن آن کره ام
نه این…
تنهاپرنده ای کنجکاوم
که می خواهم:
سرانجام این بازی رابدانم
………………………………….
«طرح»
غریبی دردی است
که هرروزاول صبح
شانه هایم را
تازیانه می زند
وسیگاری افروخته
برلبانم می نشاند!؟…
…………………………….
«طرح»
من غریب ام
آنقدر…
آنقدر…
که حتی درسرزمین مادری ام
گم می شوم
……………………………..
«طرح»
باتکه ابری
درکوچه پس کوچه های غربت
پرسه می زنم
……………………………..
«طرح»
درزندگی !
شکست خورده ام
مثل فرمانده ای
ازکشیده ی سربازی
برگونه های خویش؟!؟!
……………..
«طرح»

درمهدکودک
به دنبال کودکی هایم
می گشتم!…
وکودک ام
به دنبال من
………………
«طرح»
غریبه ای!
برای قطاری
دست تکان می داد
که به وسعت سرزمین اش
درمه ای غلیظ
دورمی شد
…………………….
«طرح»
حوصله ام
ازاین زندگی
چندان سررفته است
که هرشب تاسپیده دم
چون گربه ای
باکلاف سردرگم اش

بازی می کنم

………………………… …..

دیشب!
درکوچه پس کوچه های غربت
سرم را بریدند
به پزشک قانونی ام
که بردند
هیئت پزشکی
گفتند:
سراش را باپنبه بریده اند؟؟!!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)