چون پدران به راهِ خطا رفتند، نباید به بیراهۀ فرزندان که درگیرِ «اکنون»اند، رفته و گرفتار آمد. هیچ راهی با «اکنون» آغاز نمی شود. اگر نمی خواهیم به رنگِ زمانه درآییم و اگر می خواهیم به زمانه رنگِ خود را زنیم، می بایست پاسخ را در گذشتگان و نیاکانی بجوییم که ره را به خطا نرفته و آماج را در پناهِ خدایشان می شناختند. پس از آنان، ما نیزمی بایست با همان آماج پیش رویم و رنگِ همان آماج را بر زمانۀ خود زنیم . گرفتارِ «اکنون» و «فرزندان» شدن بجز گرته برداری از بیگانگان نخواهد بود و آینده ای دهشتبار به ارمغان خواهد آورد. «اکنونِ» بی «گذشته»، بی هویتیِ ناب و نیهیلیزم و پوچ آیینی را با خود می آورد.

«اکنون» پاره ای از زمان است و بی «گذشته» هیچ چمی را در خود ندارد.

«آینده» همان «گذشته»ای است که در «اکنون» خود را نو می سازد. «اکنون» هیچ آغازی در خود نمی پرورد. جهانِ بی چم و پوچ منشِ مدرن که استوار بر بینشی سامی است، به «اکنون» بهای یهوه ای می دهد. انسانِ «اکنون» گویی از هیچ می آغازد و می آفریند. انسانِ مدرن خود را بجای یهوه می نشاند و از «اکنون» چونان آغازی سخن می گوید. اکنونی که آفریننده است. ولی در حقیقت انسانِ مدرن، انسانِ انقلابی و ویرانگر و نیهیلیستی است که همۀ گذشته ها را در هم می پیچد و ویران می کند تا چونان آغازگری آفرینشگر، از نو بیافریند. وچون نمی تواند از هیچ، چیزی بسازد، پاره های ازهم گسسته را به هم دوخته و وصله پینه می کند و به یک کلام فاجعه ببار می آورد. زشتی ها را به درون انباشت می کند و با صورتکی بزک شده پیشکشِ جهان می سازد.

زمانِ بلندی نمی گذرد و نا امیدی و بی چمی و بی مهری پیرامون را می پوشاند. دیدگانِ ویرانگرانی که نتوانستند بجز زشتی و فاجعه بیافرینند، به بیگانگان دوخته می شود. این بار با امیدی واهی آنچه بیگانه می اندیشد و می گوید و می زید، سنجه می شود و گرته برداری جای هویت می نشیند. خودزنی و خوارداشتِ خود آغاز می شود و میهن پرستی و ستایشِ نیاکانِ خود و نیایشِ خدای خود، جای خود را به بیگانه پرستی می سپارد. و خود و میهن را به پرتگاه نابودی می کشاند…

ایرانِ کهن با استوره ها و آیین ها و تاریخش چم می یابد. استوره از گذشته ها و از آغازه ها می آید. استوره بر ما می گذرد، استوره در ما می گذرد واستوره از ما می گذرد.

ایرانِ کهن، ایرانِ آیین هاست. آیین برما می گذرد، در ما می گذرد و آیین از ما می گذرد.

ایرانِ کهن، ایرانی با تاریخِ کهن است. تاریخِ ایران، تاریخی هم گذر با استوره و آیین است. تاریخِ ایران هرگز از استوره و آیین جدا نشده و جدا نیز نخواهد شد. تاریخِ هم گذر با استوره و آیین، به یاریِ استوره و آیین می تواند خود را نو کند و بازآید.

ایران دارای تاریخی ویژه است. ایران میهن رستاخیزهاست. به همان سان که جمشیدِ ایران با نوروزش نو می شود، کوروش اش نیز می تواند در «نریمانی نوین»، در «چهری نوین» خود را نو کند و رستاخیز یابد.

استوره و آیین در زمان می گذرند و با زمان می گذرند وپس هماره نو می شوند.

ایران خود یک استوره است، ایران خود یک آیین است، ایران خود یک تاریخ است.

پس ایران در زمان می گذرد و با زمان می گذرد و خود را هردم نو می سازد.

هرگز و هرگز ایران را نباید از استوره ها و آیین ها و تاریخ اش جدا نمود.

از برای پاسداری از جانِ جانسازِ ایران، ایزدِ ایران را باید نیایش کرد و به یاری خواست. و این ایزد مِهر است که با ده هزار چشم نگاهبان این خاک و این سرزمین و شهریارش است. ایزد مهر است که در پناهش، جمشید بر تخت می نشیند و در نوروزش خود و هرآنچه هست را نو می سازد. کوروشِ تاریخِ این دیار با یزش(قربانی) به ایزد مهر است که هر کار سترگ خود را می آغازد و در پناهِ این ایزد است که نامش و بزرگی اش در زمان می گذرد وبا زمان می گذرد و هر دم نو می شود.

این دیار، با خدا و شاه اش است که میهن می شود. «آدمیانِ» این سرزمین، با خدا و شاه است که «مردم» می شوند و میهن چم می یابد.

ایران تاکنون مانده چراکه تاریخش را درهم تنیده با استوره ها و آیین ها ساخته و پرداخته است. و اگر تاریخ را از خدای بالای سرش و از استوره وآیین، با دشنۀ مدرن ازهم دریده و جدا سازیم، دیگر ایرانی به جای نخواهد ماند.

اگر جمشیدها، آرش ها ، سیاوش ها ، رستم ها را؛ اگر آیین ها را و اگر کوروش ها را و اگر خدایانِ ایران را به دانشگاه ها و موزه ها برانیم و از روزینگیِ خود جدایشان سازیم، از ایران و ایرانی پَرهیبی (شبحی) بیش بجا نخواهد ماند.

ایران دیار رستاخیزهاست.

هر دم که ایران خود را نو می سازد و نو می شود، ما نیز نو می شویم. و بدینسان به همراهِ ایران، ایرانی می شویم و چون با ایران می مانیم، ایرانی می مانیم.

تنها کُهن است که براستی نو می تواند شد. کُهن هرگز کهنه نمی شود.

ایران همهنگام کُهن است و نو.

ایران نوکُهن است.

اگر براستی و بگونه ای ژرف در استوره ها و آیین هایمان درنگ کنیم، تاریخمان را نیز بهتر خواهیم شناخت و تاریخمان را بهتر خواهیم ساخت.

در این روزگارانِ ایرنگ و خطا، نباید نه جوان در چالۀ پیر گیر کند و نه پیر در چاهِ جوان افتد و گرفتار آید. گر این کنند، هردو خواهند باخت.

می بایست که چه پیر وچه جوان، همدم و هم افزا در راه و در آماجِ نیاکان درنگ کنند و بیشمار آموزه های آزموده و نیک پاسخ داده را به کار بندند. اگر بر توسن نژادگانِ کهن نشینند، خود آینده را خواهند آفرید.

ایزد مِهرِ آیین، جمشیدِ استوره و کوروشِ تاریخ هم آماج و هم باوراند.

هم مِهرِ آیین، هم جمشیدِ استوره و هم کوروشِ تاریخ، همآوا، استواری و پایداری ایران و ایرانی را می خواهند و می پایند.

با وفای به پیمان با ایزدِ مهر، «آینده» همان «گذشتۀ» پرامیدی می تواند بود که در «اکنون» خود را نو می سازد.

ایران سرزمینِ پُرمِهرِ رستاخیزهاست.

 

خسرو یزدانی

دکتر فلسفه از دانشگاه سوربن پاریس

پنجشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۱۷   فرانسه

 

رایانامه (ایمیل) : Khosrowxyz@yahoo.fr

کانال تلگرام : (تکانه) @khosrowchannel

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)