این لیست حتی به ژان پل سارتر هم محدود نمی شود که در رکاب شخص سیمون دوبوووآر به تهران سفر کرد تا به صورت علنی و با تبلیغات فراوان به حمایت از آن ریشوی عمامه به سرِ مبهوت نگاه بپردازد. در این میان نخستین تناقض در نظر به وضعیت زنان در قلب جمهوری اسلامی نمایان می شود. وضعیتی که از جانب نگارنده تاریخی مانیفست جنس دوم (۱۹۴۹)؛ متنی که در زمان خود پیش رو در آزادی زنان به شمار می رفت، وضعیتِ نه چندان دلخواه خوانده شد.

…………………………………………….

سی و چهار سال است که آنها بدون در نظر گرفتن خطرات از انقلاب ایران حمایت می کنند. دنیل سالواتور شیفر* (Daniel Salvatore Schiffer) از این گمراهی می گوید…

یازده فوریه ۱۹۷۹. دقیقا سی و چهار سال پیش در چنین روزی، آیت الله خمینی رسما قدرت را به کمک توده مردم هذیان زده و ارتشی به غایت متعصب در دست گرفت تا در قالب جمهوری اسلامی یکی از بدترین دیکتاتوری های موجود را بنا کند: یک تئوکراسی شیعه مبتنی بر آنچه از نقطه نظر قانون قرآن «شریعت» خوانده می شود.

باری! بعنوان یک دموکرات اصیل بنا ندارم برای هزارمین بار در وصف آنچه آنجا گذشت زبان به ناسزا بگشایم، از شکنجه ها و دیگر جنایات که هر روزه در یکی از خونین ترین و مخوف ترین رژیم های موجودِ روی زمین نسبت به مخالفان اعمال می شود. افسوس که سکینه محمدی آشتیانی، این زن جوان ایرانی که به اتهام زنا تهدید به سنگسار شده بود، با طعم آن بیگانه نیست: تنها یک بسیج بزرگ و نسبتا در سطح جهانیِ روشنفکران (از جمله بنده حقیر) می توانست در تابستان ۲۰۱۰ از مجازاتی چنین بیرحمانه و وحشیانه جلوگیری کند.

از انشعابات سیاسی ـ ایدئولوژیک

در فراخوان بین المللی که من در رسانه های مهم اروپایی پخش کردم، در میان شمار وجدان های بیدار آماده برای نجات سکینه، چندین نام معتبر روشنفکری فرانسه دیده می شد: Luc Ferry, Viviane Forrester, Caroline Fourest, Max Gallo, Marek Halter, Alexandre Jardin, Julia Kristeva, Edgar Morin, Gilles Perrault, Michel Perrot, Elizabeth Roudinesco, Michel Serres, Alain Touraine, Michel Wiviorka… و البته نباید فراموش کرد که Bernard-Henri Lévy نیز شجاعانه دادخواستی تنظیم کرد که امثال André Glucksmann و Pascal Bruckner به آن پیوستند.

بله، روشنفکران که راجع به آنها Julien Benda کتاب درخشان خیانت روحانیون (۱۹۲۷) را نوشته بود و Raymond Aron به شکل شفاف تری در افیون روشنفکران (۱۹۵۵) به آن پرداخته بود، هرگز چنین مثال زدنی نسبت به ایرانِ خمینی رفتار نکرده بودند.

بعنوان نمونه ای غم انگیز اما آموزنده می توان از میشل فوکو در مقام یک «روشنفکر خاص» صحبت کرد که در این سال ها از گمراه شدن در مسیر یکی از اسفناک ترین و قابل سرزنش ترین جریانات سیاسی ـ ایدئولوژیک دوران برحذر نبوده است.

یادداشت های شک برانگیز میشل فوکو

برای قانع شدن تنها کافی است آنچه که فوکو جرات نوشتنش را در ۲۶ نوامبر ۱۹۷۸ در روزنامه ایتالیایی Corriere della Sera پیدا کرد، بخوانیم. مقاله ای که در جلد دوم گفته ها و نوشته ها به فرانسه قابل دسترسی است و راجع به همین آیت الله خمینی است که ادعای «رهبریت معنوی» مخوفِ این «جمهوری اسلامی» ترسناک را پس از سرنگونی شاه ایران (محمدرضا پهلوی) داشت: «شورش مردمی با دستان خالی که می خواهند وزنه ای که روی دوش هر کدام از ما، یا به طور مشخص روی دوش هر کدام از آنها سنگینی می کند را بردارند. این کارگران نفت، این روستائیان ساکن نواحی مرزی امپراطوری ها: وزنه نظامِ سراسر جهان را. شاید این اولین شورش بزرگ علیه نظام های جهانی است؛ صورت به غایت مُدرن و به غایت دیوانه وار یک قیام.»

ابلهانه است این استراتژی کورکورانه. آنجا که به خصوص خود را در پوشش این بُرقع موحش؛ شکلی از زندان سیار، منعکس می کند که توسط آن ملاها و طالبان دیگر قصد دارند زن هایشان را در حافظه شیطانی و قرون وسطایی خود حبس کنند، با پنهان کردن این «چهره» زیبا و اصیل که بعنوان مثال متفکری مانند امانوئل لویناس در شاهکار فلسفی اش تمامیت و بی نهایت (۱۹۶۱) آن را نشان می دهد.

میشل فوکو که خود نیز نویسنده کتاب های بسیار مهمی در تاریخ تفکر و علوم انسانی است مانند کلمه ها و چیزها (۱۹۶۶) یا باستان شناسی دانش (۱۹۶۹)، با این همه در مسیرِ زیبای افراط برای نوشتن یکی از غیرقابل فهم ترین رساله ها به لحاظ عقلانی راجع به خمینی، لحظه ای درنگ نمی کند و تا آنجا پیش می رود که به طرز اغراق آمیزی از همین تریبون او را «قدیسِ تبعیدی در پاریس» می نامد. علت آن واضح است: کسی که می رفت به یکی از ظالم ترین موجودات زنده جهان تبدیل شود، مورد حمایت رئیس جمهوری فرانسه، والری ژیسکار دستن (Valéry Giscard d’Estaing) بود؛ در نوفل لوشاتو، روستایی واقع در یکی از بزرگ ترین و مجلل ترین حومه های پاریس!

سفر به کانوسا (تهران) از ژان پل سارتر

این تئوکراسی با قالبی مذهبی نما در هولناک ترین نوع تمامیت خواهی که هر فردِ آن در صورت تشخیصِ «ارتداد» در خطر اعدام است (با سنگسار و یا طناب دار)، در زمان خود تنها میشل فوکو را بعنوان یگانه روشنفکر فرانسوی در کنار خود نمی بیند. می توانیم از مائوئیست های قسم خورده (چون Maurice Clavel پدر ایدئولوژیک «فلاسفه نوین») و دیگر شصت و هشتی ها (از جنس Daniel Cohn-Bendit) بعنوان کسانی یاد کنیم که از عرش اعتبار بی مثالشان به حمایت از این نظام برآمدند.

این لیست حتی به ژان پل سارتر هم محدود نمی شود که در رکاب شخص سیمون دوبوووآر به تهران سفر کرد تا به صورت علنی و با تبلیغات فراوان به حمایت از آن ریشوی عمامه به سرِ مبهوت نگاه بپردازد. در این میان نخستین تناقض در نظر به وضعیت زنان در قلب جمهوری اسلامی نمایان می شود. وضعیتی که از جانب نگارنده تاریخی مانیفست جنس دوم (۱۹۴۹)؛ متنی که در زمان خود پیش رو در آزادی زنان به شمار می رفت، وضعیتِ نه چندان دلخواه خوانده شد.

در برابر عظمت چنین خطایی، سارتر که تازه تناقضاتش محدود به همین یکی نبود، حق داشت که در کتاب در دفاع از روشنفکران از خود بپرسد آیا «روشنفکران (…) مقصرند.» چرا که از جنگ جهانی اول تا دوم، از ظهور کمونیسم تا سقوط دیوار برلین و از تولد ناسیونال سوسیالیسم تا مرگ فرضی ایدئولوژی ها به بیان فرانسیس فوکویاما، عملا، مگر در استثنائات نادر، در راستای دنباله ای از اشتباهات که به لحاظ انسانی یکی تراژیک تر از دیگری بوده، روشنفکر فرانسوی با گرایش های گوناگون فلسفی و از هر دسته سیاسی، متاسفانه خود را بازنده یافته است. این امر جوابی است بر فرمول بسیار به جا و درخور ماکس وبر در رساله «دانشمند و سیاستمدار» (۱۹۵۹)؛ پیروزی خطرناکِ یک جانبه «اخلاقِ تعهد»، مساوی است با شکست ضرورتی به نام «اخلاقِ مسئولیت».

حق با ریمون آرون بود

از این نقطه نظر بازخوانی آنچه که در دهه پنجاه در کتاب فراموش نشدنی و همچنان به روزِ افیون روشنفکران گفته شده آموزنده است. ریمون آرون، این وجدان آزاد و آگاه با صداقت روشنفکرانه بی بدیلش می گوید: «در جستجوی توضیح نگرش روشنفکران؛ بیرحم نسبت به عیوب دموکراسی و آسانگیر نسبت به جنایت های بزرگ، حتی اگر به نام نظریه های فوق العاده مرتکب شده باشند، من پیش از هر چیز به کلماتی مقدس بر می خورم: چپ، انقلاب، پرولتاریا. نقد این اسطوره ها مرا به تفکر درباره پرستش تاریخ وا می دارد و سپس پرسش درباره یک گروه اجتماعی که جامعه شناسان تا به امروز توجه درخوری به آن نکرده اند: روشنفکران.»

افسوس که قوتِ سطورِ پربصیرت آرون حتی یک چروک هم برنداشته است. برعکس، نگاه کنیم به روشی که شمار کثیری از روشنفکرانِ پشت میزی ما در فرانسه که از قضا بسیار هم مورد توجه رسانه ها هستند، در حمایت از آنچه از تونس (تونس) تا طرابلس (لیبی) با عبور از قاهره (مصر) گذشت و زود هنگام لقب «بهار عربی» گرفت، در پیش گرفتند. چیزی که در واقع سرفصلی بود برای یکی از خشن ترین زمستان های اسلامگرایی… مانند آنچه که به طور مشخص به دنبال انقلاب اسلامی ایران با تصرف این دیوانگان ترسناکِ الله و در راس آن آیت الله خمینی، در این تمدن بزرگی که زمانی سرزمین پارس بود گذشت و از آن پس در این نوار تروریستی و بنیادگرایی به نام حزب الله در لبنان و حماس در فلسطین مستقر شد.

از آنجا که تهدید سربه فلک کشیده نظمی سیاسی ـ ایدئولوژیک ـ مذهبی از ایرانِ خمینی است که سر بر می آورد، آن هم با مُهر تائید تناقض آمیز روشنفکرانی با اعتبار سارتر و فوکو؛ غول های مقدس روشنفکری فرانسه، نخستین واکنش هولناک چنین است: مبادا این پدیده هیولاوشِ دورانِ دگر، جهان مدرن ما یا دست کم دموکراسی اروپایی را به خطر بیندازد.

* از:دنیل سالواتور شیفر / در:لوپوآن

* عکس: ژان پل سارتر در سفری به تهران به همراه سیمون دوبوووآر برای اعلام عمومی حمایتش از آیت الله خمینی © AFP

* فیلسوف، نگارنده «شکوه و سیه روزی روشنفکران: تاریخ انتقادی روشنفکری در قرن بیستم»، «فلسفه امانوئل لویناس: متافیزیک، زیبایی شناسی، اخلاق» و «نقد بی عقلی محض ـ ورشکستگی روشنفکری «فیلسوفان نوین و مقلدانشان».

26 بهمن 1391

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)