یلدا عبور ِعاطفه ی دوردست بود

   یلدا خطوطِ خاطره اش را به من سپُرد.

 در سوگِ آرزوی درخشان ِ روزگار

 یلدا مرا به خانه ی حافظ بُرد.

  آنجا

  شعر ِتری به سینه ی من، شادمان  شکفت.

  جانم دوباره تازه شد وُ عاشقانه گفت:

  در ظلمتی که روشنی ِسیب را گُسست

 هرچند باغ را

 دل ، پاره پاره گشت وُ غزل ، در گلو شکست

 شادا هنوز نیز

 خورشید را تغزل ِ سرخ ِ انارهاست.

 در خنده ی دوباره ی یک صبح ِ سربلند-

 خود  را نثار ِآینه ی بیقرار کن!

 در پشت ِدر، ترانه سُرای بهار هاست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)