آندره آ بوچللی یک شخص بسیار تنومند ، بلند قد، قوی و برای یک خواننده ی تِنُر به طرز نامعمولی لاغر است. فی نفسه مهربان است و بسیار شگفت زده شد از این که من از ضبط صوت ( در مصاحبه ) استفاده نمی کنم و از آن می پرهیزم. چون مصاحبه شونده را در مضیقه می گذارد و خواست تا من مصاحبه را ضبط کنم ولی بعد انصراف داد و خواست تا متن را برایش بازخوانی کنم و من برایش ارج بسیاری قایل شدم. زیرا خود را خیلی باز نشان داد و بیهوده نیست که نشریه ی اینترنتی ” داگوسیپا ” متن را تحت عنوان ” بوچللی تمشک وار ” بازنشر کرده است.

غروب در ساحل شگفت انگیز است . آیا سرشناس ترین ایتالیایی بودن در این جهان می تواند تاوان ناتوانی دیدن چنین چیزی را بپردازد؟ جرات نمی کنم از او بپرسم. ولی آندره آ بوچللی برخی چیزها را حس می کند. دیدن به معنای تماشا کردن نیست. دیدن مترادف دریافتن است. همه ی ما آنتن هایی داریم که به ما اجازه ی این کار را می دهند.

– چیزی هست که شما بخواهید تماشایش کنید؟ آخر شما سه فرزند دارید.
– من خیلی خوب می دانم که بچه هایم چگونه ساخته شده اند. آنها در آغوشم بزرگ شده اند. من فقط نیاز به لمسشان دارم و اگر آنها نمی خواستند من خودم بهشان تحمیل می کردم. کمبود بینایی فقط حواس دیگر را تشدید نمی کند بلکه یک حس ششم به تو می دهد تا بلافاصله دریابی چه کسی پیش روی توست.
– شغل والدین شما چه بود؟
– در تجارت ماشین آلات کشاورزی مشغول بودند. از مهره گرفته تا تراکتور؛ و زمین هم کشت می کردند. هنوز هم من و برادرم – که معمار است – شراب می اندازیم. شراب سن جووه زه و کابرنه. از کودکی من با دهقانان زیسته ام. درو به سبک سنتی را خوب به یاد می آورم زمانی که گندم درو می کردند و ساختن الیاف و قایق ها را به یاد می آورم و شب ها را که می رفتم بالای پله ها ی خانه و آواز می خواندم.
– موسیقی سبک؟
– موسیقی ای در فضای اپرا مثل: La donna è mobile ( زن بی وفاست ) از اپرای ریگولتتو اثر وردی و بدرود مادر از اپرای کاوالّریا روستیکانا. از هنگام زادن وقتی موسیقی اپرا به گوشم خورده دست از گریه کردن کشیده ام.
– در چه سنّی بیمار شدید؟
– بیماری آب سیاه چشمم از همان اوان کودکی خود را نشان داد. در عرض چند ماه یک مجموعه جراحی انجام دادم که چیزی از آن به یادم نمانده است. در شش سالگی رفتم به کالجی در رجّو امیلیا تا نوشتن و خواندن خط بریل را بیاموزم. مادربزرگم به من نوشتن به صورت معمولی را آموخته بود. تا سن 12 سالگی سایه های پیرامونی اشیاء را می دیدم. بعد برخورد شدید یک توپ به چشمم مرا کاملا کور کرد.
– از آن چه – وقتی که می دیدید- انجام می دادید چه چیزی به یاد می آورید؟
– همه چیز را. من هیچ نوستالژی ای ندارم. انگاره ی دقیقی از جهان دارم.
– شما ایمان دارید؟
– بله. برایم بدیهی است که آفرینش، یک سامانه ی هوشمند است. یک شخص منطقی نمی تواند به تصادفی بودن دنیا اعتماد کند. ما وقتی یک ساختمان را می بینیم یقین داریم کسی آن را ساخته است. به دلایل زیادی کاینات نمی تواند محصول اتفاق باشد.
– آیا به جاودانگی روح اعتقاد دارید؟
– صد در صد. وقتی پدرم مرد احساس عمیقی داشتم که در بدن او حتا یک اتم هم از وی نمانده است. ما چیزی هستیم که درون این جعبه قرار دارد و بعد می رویم به جایی دیگر.
– هیچ وقت شک نداشته اید؟
– برخی مشکلات دردی مضرّ و نادرست را در من می آفرینند. مثل رنج بی گناهان یا بیماری های کودکان.
– چه پاسخی به پرسش خود داده اید؟
– که این انگاره ی نبوغ آمیز اهریمن است تا ما را وا دارد تا در وجود خدا شک کنیم.
– و رنج خودتان چه؟
– کوری خیلی مرا تکان نداد. همیشه خودم را وامدار دنیا حس کرده ام. خوشبخت و خرسند.
– حتا پیش از موفقیت تان؟
– حتا وقتی که نوازنده ی پیانو در کافه بودم. البته مجبور شدم از فوتبال صرفنظر کنم. ولی بی دست دوچرخه سواری می کنم و اسکی می روم و در ساحل سوارکاری می کنم و از پنج هزار متری هم با چتر خودم را پایین انداختم. بیش از هر چیز همیشه علاقه ای مرا در بر گرفته بوده است. زنانی داشته ام که به من عشق ورزیده اند.
– راست است که از کودکی عشق های دست نایافتنی را تخیل می کرده اید؟
– همه ی عشق ها دست نایافتنی بودند. در آغاز هیچ دختری مرا دوست نداشت. ولی از همان دوره ی کودکی نامزد داشته ام.
– پس چطور نخستین ازدواجتان پایان یافت؟
– به خاطر کمبود عشق. تقصیر من بود که پخته تر بودم. او فقط 17 سال داشت و من 30 سال. ولی به سختی این یکپارچگی را اشتباه به حساب می آورم. زیرا از آن دو فرزند شگفت انگیر مانند ” آموس “و “ماتئو” زاده شده اند.
– میان جدایی و ملاقات با همسرتان ” ورونیکا ” شما به گفته ی خودتان یک آزادی طلب وحشی بوده اید.
– وحشی نه. ولی همیشه کوشش کرده ام خاطره ی خوشی از خود به جای بگذارم. هر چند واهمه دارم از این که شاید گاهی هم درد انگیخته باشم. من در این باره مثل نیچه می اندیشم : مرد ، عاشق بازی و خطرکردن است و زن خطرناکترین همبازی او است.
– چه جور زنانی را بر می گزیدید؟
– هر زنی را که خوشم می آمد؛ که احساسی را در من بر می انگیختند و به من این حس را القا می کردند که می توانند بخش خالی مرا پر کنند.
– این را از چه چیزی در می یافتید؟
– رفتار، خیلی معناها دارد. کردار، شیوه ی سخن گفتن؛ من همیشه از زنانی که زنانگی بیشتری دارند خوشم آمده. ولی حتا دوراندیشی های احساسی من هم ناآرامی مرا درمان نمی کردند. آزادی افسارگسیخته یک اعتیاد می شود. هر شب نیاز داری در هدفت موفق شوی و اگر نشوی حالت بد است.
– اغلب این حالت برایت پیش می آمد؟
– نه. موفقیت همه چیز را آسانتر می کند. ولی سرانجام تو می مانی و کف دستی پر از مگس و احساس می کنی داری فرو می روی در گرداب هوس. یک آن من خیلی بهش نزدیک شدم.
– می گویند کاسترو 35 هزار زن داشته.
– ولی من به ورونیکا برخوردم که این رشته را پاره کرد و با هم ازدواج کردیم و یکدیگر را خیلی هم دوست می داریم. او گهگاه صبح ها با شعری از خواب بر می خیزد که من شبانگاهان برایش سروده ام.
– و صاحب یک دختر شدید به نام ویرجینیا؟
– او زاده ی برج باکره است و باید باکره باقی بماند. من نسبت به او خیلی غیرتی هستم.
– چرا؟ او هم می تواند هر نامزدی خواست داشته باشد، ولی خب پدر فقط یکی خواهد داشت.
– ( می خندد ) هیچ نامزدی نباید داشته باشد.
– از سینما خوشتان می آید؟
– از فلّینی خوشم می آید و از زفّیرلّی که عیسای ناصری او شگفت انگیز است. با انتزو مونتانیانی و جانکارلو جانّینی هم تفریح می کنم.
– پاواروتّی چقدر روی شما حساب می کرد؟
– خیلی. او مرا فرا خواند تا در جشن عروسیش بخوانم. نیوکولتّا ، همسرش، از من خواست تا در مراسم تشییع او نیز بخوانم. او به من خیلی چیزها آموخت. چیزهای دیگر را از خواندن در کنار او آموختم.
– چه چیز هایی را؟
– داد نزدن را. زور نزدن را. در غیر این صورت با گذر زمان کارم درست از آب در نمی آمد.
– راست است که صدایتان را وقتی ایتالیا جام جهانی 2006 را برد ( برای مدتی ) از دست دادید؟
– بله. از بس داد زده بودم مجبور شدم سه کنسرت را در انگلستان لغو کنم.
– و در جام جهانی 1982 چطور؟
– رفتم به خیابان برای جشن. یک کامیون پر از پسربچه داشت از روی پایم رد می شد. حس سوارکاری غریزی من جانم را نجات داد. به میله ی بارکش کامیون چنگ زدم و پریدم بالا و با آنها یکی شدم.
– می گویند ” موتی ” با شما سختگیر بوده. یکبار به حسابتان سر ” ترانه های سبک” رسیده است و یکبار سر موسیقی.
– افسوس که مردم چنین چیزی می گویند. من هرگز با “موتی” کار نکرده ام و خیلی دوست داشته ام این کار را بکنم. از برخورد دو ایتالیایی مانند ما می توانست چیزهای خوبی به وجود آید. من با ” زوبین مهتا “، آیدا، توراندخت، توسکا و بوهم را ضبط کردم. با “دومینگو”، “مانون لسکو” را خواندم. حتا ” ماریا کالاس” هم مورد قضاوت های نادرست بسیاری قرار گرفت. او همه ی آن ستون های جراید را می برید و از آنها یک کتاب ساخت.
– شما مایکل جکسون را هم دیده اید. درست است؟
– با او ملاقاتی داشتم. روز قبل از مرگش مرا می جست و داشت به یک سی دی با الهام از موسیقی کلاسیک فکر می کرد و از من نظر می خواست.
– و محمد علی کلی ؟
– من با او همدرد بوده ام. او داشت با آرامش، مبارزه ای علیه بیماری خود می کرد. او بت جوانی من بود. من شبها بیدار می ماندم تا مبارزه های او را پیگیری کنم. به همین خاطر وقتی رفتم به خانه اش در فونیکس، جلویش زانو زدم. او با ته صدایش از من خواست: برایم آواز بخوان و من آواز خواندم. آنجا همه گریه می کردند. من هم که هیچ وقت گریه نمی کنم متاثر شده بودم.
– جداً هرگز گریه نمی کنید؟
– وقتی پاپ فرانچسکو برای بار نخست در میدان سن پیترو پدیدار شد گریه کردم. من در چشمه سار ” ساتورنیا” بودم و اتفاقی تلویزیون را روشن کردم. شنیدم که پاپ جدید طلب مغفرت برای بشر کرده.
– برای او هم آواز خوانده اید؟
– او شخص خارق العاده ای است که فرهنگ خود را پنهان می کند تا با آن تفاخر نکند.
– وُیتیلا چطور؟
– خیلی فرق داشت. او مغناطیس عظیمی داشت و این احساس را به آدم متبادر می کرد که همیشه غایب است. انگار بخشی از او جای دیگری بود.
– و راتزینگر؟
– در کنار او حس می کنی نزدیک یک ذهن ناب قرار گرفته ای. نزدیک یک انسان خوب.
– شما کلینتون، بوش و اوباما را هم از نزدیک دیده اید.
– و همین طور ترامپ. من در یک تورنه در امریکا بودم با هواپیمایی که او به من قرض داد و در کنسرت سنترال پارک در صف اول ، جلوی فرزندانم بود. او ملایمتر از آن کسی است که در انتخابات از او ساختند. او یک کارفرما است و نیت دیوانه بازی در آوردن ندارد.
– شما چپ هستید یا راست؟
– به نظرم هر دو چرند می رسند. مثلا آیا برلوسکنی که از حزب سوسیالیست می آید راست است و ” رنتزی ” که از خانواده ای دموکرات مسیحی می آید چپ؟
– در گذشته چگونه رای می دادید؟
– به هر جا که باشد. مراقب شخص بودم. من خودم را یک مسیحی لیبرال می دانم. ایده هایی امروزی تر و موثرتر از انجیل هرگز نیافته ام.
– درباره ی رنتزی چه نظری دارید؟
– پسری است با نیت خیر که اگر هم چنین نباشد خود را متعهد به اجرای آن می کند.
– و ” بپّه گریلّو”؟
– من برنامه ی او را مطالعه نکرده ام. می توانم این را بگویم که نارضایی از کشوری مدیریت ناشدنی را درک می کنم که در یک بروکراسی افراطی قفل شده. ولی از حسادت اجتماعی که در جامعه می بینم خوشم نمی آید. اگر کسی خیلی بالا برود همه همه کار می کنند برای بریدنش. درست همان کاری که کشاورزان دوره ی کودکیم با ساقه های گندم می کردند. حق با دوستم بود که روزی به من گفت: ما خوش اقبالیم که اروپایی هستیم. خیلی خوش اقبالیم که ایتالیایی هستیم و بسیار خوش اقبال تریم که اهل توسکانی هستیم و بی نهایت خوش اقبالیم که در محله ی ” فورته دِی مارمی” زندگی می کنیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)