لیبرال بودن ما

اصلاً این لیبرال بودن یعنی چه؟
اصل جواب اینست، چون وقتی اینرا درست توضیح دادم، دستگیرتان خواهد شد که ما چه جور لیبرالی هستیم.
اول از همه این نکتۀ ساده و بدیهی و بدوی را عرض کنم که لیبرال بودن یعنی آزادیخواه بودن. این نه بیسابقه است، نه عجیب است، نه غریب است، نه حیرت آور. امریست طبیعی، معمول، معقول و حتی پسندیده که در کشورهای دیگر هم دیده شده. البته واگیر دارد، ولی کشنده نیست.
لیبرالیسم معنایی جز آزادیخواهی ندارد و انتخاب این مشرب یعنی خواستار آزادی هر چه بیشتر و وسیعتر بودن. ولی کار لیبرالیسم در ایران به چند اشکال برخورده.
یکی اینکه همۀ مردم خواستار آزادی هستند، فریاد میزنند و میشنویم، ولی متأسفانه اکثراً عنایت ندارند که آزادی یعنی چه و به چه درد میخورد. باید معلوم کرد که اصلاً این آزادی معنایش چیست و آزاد بودن قرار است چه چیزی برای ما به ارمغان بیاورد. این آزادی فقط مال ماست یا به بقیه هم چیزی از آن میرسد. اگر اینطور است، سهم هر کس چگونه معین میشود و الی آخر. تصور میکنید در مورد بی عنایتی مردم اغراق میکنم؟ نگاهی بکنید به انقلاب پنجاه و هفت که شعارهایش چه بود. تا انقلاب به انجام رسید و خمینی بر خر قدرت سوار شد، همه صدایشان در آمد که پس آزادی کو؟ انگار قرار بود طرفداری از خمینی به آزادی برسد. تازه همان موقعی میپرسیدند «آزادی کو؟» که لیبرال را به عنوان فحش به کار میبردند. میگویید آن مال قدیم بود و حالا وضع بهتر شده؟ نگاهی بکنید به نشریات روشنفکری داخل ایران و انواع حرفهای پست مدرن یا همین سایتها و بخصوص فیسبوک که همه در آن آزادانه اظهار نظر میکنند. ببینید برای آزادی چه اهمیتی قائلند، از آن چه تعریفی دارند و از آن چه استفاده ای میکنند.
دیگر اینکه اگر با این کلمۀ فرنگی به اندازۀ کافی خوگیر نشده ایم، و احتمالاً اگر مایلیم با احتیاط در قبالش رفتار کنیم، به این خاطر است که هیچگاه معنای ساده و اساسی آن که از مستقیم ترین و روشنترین ترجمه مستفاد میگردد، در دسترسمان نهاده نشده است، یا اگر شده به آن توجه کافی نکرده ایم. علاوه بر اینها، به این کلمه که بیجا بیگانه نگاه داشته شده، معانی نادرستی نسبت داده شده است که گاه اسباب حیرت است. این کارها گاه از سر بی اطلاعی انجام یافته و برخی اوقات از سر سؤ نیت. هزار و یک عیب به لیبرالیسم نسبت داده اند که آزادی کشی کوچکترین آنهاست. معمولاً از سوی پیروان مشربهایی که آزادی خواهی را نه در برنامه دارند و نه در شعار، تازه به کارنامۀ عملشان نمیپردازم که کار به افتضاح نکشد.
در ایرانی که انقلاب مشروطیتش را از لیبرالیسم دارد، نهضت ملیش با این ایدئولوژی رهبری میشد و آخرین فرصتی هم که برای احتراز از سقوط در سیاهچالۀ حکومت اسلامی به مردمش عرضه گشت، باز طنابی بود که با لیبرالیسم بافته بودند، همین لیبرالیسم بیگانه ترین ایدئولوژی است. کمتر کسی درست میداند که لیبرالیسم یعنی چه و معلوم هم نیست چند نفر بخواهند بدانند که یعنی چه. در این وضعیت، اگر لیبرالیسم صبغۀ اسلامی داشت، حتماً در بارۀ «مظلومیت» خود نوحه پردازی و روضه خوانی بسیار کرده بود، ولی اسلامی نیست، پس زنجمویه هم نمیکند؛ اگر برابری را به جای عدالت به همه عرضه کرده بود و باد به غبغب انداخته بود که همه جا حق با من است، حتماً فریاد دادخواهیش به آسمان رسیده بود، ولی چیزی را جای دیگری عرضه نکرده و غبغبش هم لاغر است، فریاد هم نمیرند؛ اگر لهجۀ شهرستانی داشت ، دو برابر حق خود میخواست و نگرفته بود، حتماً صحبت از ستم مضاعف میکرد، ولی چون لهجه ندارد، طلبکاری از کسی نمیکند؛ اگر در این دوره و زمانه، اقلاً جنسیتی بود و از این راه وارد شده بود، میامد و میگفت که از اول هر چه بوده، نصفش مال من بوده و بقیه خورده اند، فعلاً اینرا بدهید تا بقیه اش؛ اما چون این جنس و آن جنس ندارد، از این حرفها هم نمیزند…
کار در مورد لیبرالیسم به جایی رسیده که از شدت حیرت میتوان از خود پرسید: چگونه ممکن است که آزادی خواهی، در کشوری معنای منفی بگیرد؟! آنهم وقتی ماشاالله هرکس که در این خطه، به سیاست زبان باز میکند، مدعی آزادی خواهی است، حتی اگر در جملۀ دومش از اردوگاه کار اجباری، یا حجاب اجباری، یا بی حجابی اجباری یا… دفاع بکند. چطور ممکن است که در این اوضاع و شرایط که همه مدعی آزادی هستند، مکتبی که اصل و اساسش بر آزادی است، بتواند به این و آن بهانه و به این آسانی پس زده بشود و صدا هم از کسی درنیاید؟ ایران که واقعاً مملکت عجایب است، خوب این هم یک قلمش.

لیبرالیسم ایدئولوژی است و ادعای دیگری هم ندارد
این نکته، به رغم ظاهر ساده اش، بسیار مهم است.
قبول اینکه فلان مکتب ایدئولوژی است نه چیزی دیگر، دو پیامد مهم دارد و اگر شاهدیم برخی مایلند این و آن ایدئولوژی را رنگ کنند و به جای چیز دیگری به ما بفروشند، به قصد احتراز از اینهاست.
اول از همه اینکه شما بپذیرید اعتبار این حرفهایی که به پشتوانۀ ایدئولوژی میزنید، به مقدار زیاد تابع خواستها و انتخابهای خود شماست و اختیاری و اعتباری است؛ نه همگان دنیا را چون شما میبینند و نه میباید مثل شما ببینند. دوم اینکه راهکارهایی که ایدئولوژی به شما نشان میدهد، بی حساب شاید نباشد، ولی به هیچوجه هم قادر نیست رسیدن به هدف را تضمین نماید. اگر روشی پیدا شده بود که رسیدن به هدف را در سیاست و جامعه تضمین کند، بشریت تا به حال متوجه شده بود و منتظر تبلیغات شما، نمیماند.
لیبرالیسم ایدئولوژی است، نه چیزی غیر از ایدئولوژی است و نه چیزی بیشتر از ایدئولوژی، نه خودش مدعایی خلاف در دل دارد و نه طرفدارانش چنین کراماتی بدان نسبت میدهند. یعنی اینکه ادعا نمیکند که علم است و هر چه میگوید به تجربه اثبات شدنی است؛ یعنی نمیگوید من را خدا خلق کرده و سرم داخل طبیعت است و دمم بیرون؛ یعنی نمیگوید به من که بچسبید دیگر به هیچ چیز دیگری احتیاج نخواهید داشت، خودم عالم و آدم را برایتان توضیح خواهم داد؛ یعنی نمیگوید که من خیلی مهم هستم و کار اصلیم چیز دیگری است و وقت آزادم را ایدئولوژی هستم که به شما بیچاره ها کمکی کرده باشم. میگوید همینم که هستم، با بد و خوبم و با قوت و ضعفم، نه بیشم نه کمم، خودمم.
علاوه بر این که خودش معترف است ایدئولوژی است، نه چیز دیگر یا بیشتر، در همین ایدئولوژی بودن از همۀ نظایر خود کم ادعاتر است. چرا کم ادعاست؟ برای اینکه پایه اش بر آزادی است. هر فکر و نظریه و مشرب و… که قرار باشد آزادی بشر را جداً به حساب بیاورد، کم ادعا میشود. چون میپذیرد که برای همه چیز جواب ندارد. وقتی اصل بر این باشد که بشر آزاد است، راهنمایی با احتیاط انجام میشود و پیشبینی بدون ادعای قطعیت.
میگویید به این ترتیب گفتار لیبرال مثل بقیه فراگیر و قاطع نیست؟ درست است، برای اینکه اساسش بر واقعبینی است. به جلوی رویتان نگاه کنید، واقعیت که همه چیزش از قبل معین نیست، هر گوشه اش را نگاه میکنید به هزار راه میتواند برود. دیگران میگویند برای فلان و فلان چیز که لیبرالیسم جوابی ندارد، ما داریم، پس عقلمان بیشتر میرسد، در صورتی که فقط رویشان بیشتر است. جایی که جواب معلوم نیست، از خودشان چیزی در میاورند که خودنمایی کرده باشند. هرکس که به طمع پیدا کردن نوشداروی سیاسی گوش به این ادعاها سپرده، سرش به سنگ خورد. میگویید نه؟ به تاریخ مملکت خودتان نگاه کنید تا ببینید که کار سیاست نوشدارو ندارد. باید از روی عقل و احتیاط عمل کرد.
آزادی تمامی طرح هایی را که بشر برای آینده میریزد، مثل موش میخورد و هزار جایش را سوراخ میکند، بقیه این پارچه را رفو میکنند و به عنوان جنس بی عیب به شما میفروشند. ادعای بیحد داشتن، نشانۀ ضعف ایدئولوژی است نه قدرتش، چون اصولاً نمیتواند از عهده بربیاید. ادعاهای گل و گشاد ایدئولوژی ها علامت ثروت نیست، چک بی محلی است که هیچگاه نمیتوانند نقدش کنند. لیبرالیسم حساب دخل و خرجش را درست نگه میدارد تا نه خود گرفتار شود و نه دیگران را گرفتار کند.

لیبرالیسم با دمکراسی دوقلوست
لیبرالیسم، خود به دمکراسی وابسته است. نه به تعریف روی کاغذی دمکراسی که عبارت است از اعمال حاکمیت توسط جمیع شهروندان، ولی به دمکراسی چنانکه موجود است و کار میکند و اسمش دمکراسی لیبرال است. اگر لیبرالیسم نباشد، دمکراسی خشک و خالی میتواند به دیکتاتوری اکثریت بکشد که قادر خواهد شد در هر زمینۀ زندگانی مردم و به هر اندازه که بخواهد، دخالت نماید. هیچ ایدئولوژی دیگری این طور اساساً به دمکراسی وابسته نیست و غیبت هیچ ایدئولوژی دیگری نمیتواند ساز و کار دمکراسی را مختل سازد.
لیبرالیسم مکمل دمکراسی است و متعادل کنندۀ آن. عمل کردن نظام دمکراتیک مستلزم توازن این دوست. دمکراسی اصل است، چون پایۀ واحد سیاسی بر آن است، لیبرالیسم عامل ثانوی است و محدود کنندۀ این اصل که اکثریت هوا برش ندارد و هر جا خواست نرود و هر کار خواست نکند. لیبرالیسم این حد و حدود را بر اساس زور تعیین نمیکند، دلبخواهی هم معین نمیکند و همه چیز را هم نمیگوید که آزاد است، چون پایه اش بر عقل است و با هرج و مرج فرق دارد. معیار کارش آگاهی و موافقت شهروندان است که حواسشان هست همه چیز را نمیشود به اختیار دولت واگذاشت، حتی اگر دمکراتیک باشد و به صرف قرار داشتن در اکثریت نمیتوان به دیگران هر تحمیلی روا داشت. لیبرالیسم مروج آزادی خام نیست که هر چیزی و هر کاری را تشویق نماید، مشوق استفادۀ هر چه بیشتر و در عین حال هر چه عقلانی تر از آزادی است.

لیبرالیسم و عدالت
میگویند لیبرالیسم، از آنجا که به آزادی بیشتر بها میدهد، نابرابری را ترویج میکند، پس مروج بی عدالتی است. مدعا را در جهت عکس مرور کنیم تا مطلب روشن شود.
اول و مهمتر از همه اینکه عدالت با برابری مترادف نیست. این را باید درست و روشن و قاطع به همه گفت: عدالت جایی مترادف تقسیم برابر است، مثل حقوق شهروندی؛ جایی مترادف تقسیم نابرابر، مثل نمره ای که کسی سر کلاس درس میگیرد. برابری و نابرابری، هر دو میتواند مصداق عدالت باشد. حرف جدیدی نیست و مال دورۀ ارسطوست. تشخیص اینکه در هر مورد کدامیک مترادف عدالت است، بر عهدۀ شهروندان است.
دوم اینکه اصلاً هدف لیبرالیسم به هیچوجه ترویج نابرابری نیست، ضمانت و ترویج آزادی است. از آنجا که توان و بخت همه برای کسب امتیاز یکسان نیست، با آزادی، برخی نابرابری ها فرصت تحقق می یابند، بدون اینکه نفس ترویجشان هدف بوده باشد.
آخر از همه، باید دید آیا نبودن آزادی بیشتر نابرابری را رواج میدهد یا بودنش. نگاه کنید به انواع و اقسام استبداد که در همه جای عالم بوده و هست، با هر ایدئولوژی از منتها الیه چپ گرفته تا راست. ببینید که نابرابری در این کشورها بیشتر است یا در جایی که آزادی هست. تازه باقی تفاوتها و در صدرشان عادلانه بودن یا نبودن این نابرابری، به کنار.
با چشمبندی لیبرالیسم را به نادرست مروج نابرابری و هر نابرابری را به غلط مغایر عدالت میشمرند. وقتی زنجیرۀ استدلال را خوب وارسی کنید، خواهید دید که داستان از اساس بی پایه است. عدالت ضامنی بهتر از آزادی ندارد. آزادی شهروندان یعنی ضمانت تعریف و اجرای عدالت توسط خود آنها. بدانید جایی که آزادی برود، عدالت هم نه خرامان خرامان که دوان دوان در پی اش خواهد رفت.

لیبرالیسم فردگراست
میگویند لیبرالیسم فردگراست، راست میگویند، میگویند در تضاد با حقوق اجتماعی است، نادرست میگویند. توضیح میدهم تا مقصودم معلومتان گردد.
اول از همه تکلیف این «تضاد» را روشن کنم که از پسمانده های واژگان مارکسیستی است که خودش ارث فلسفۀ هگل است. در این یکی قرار است همه چیز با همه چیز در تضاد باشد تا حرکت همه چیز در دنیای ذهن و طبیعت، تضمین بشود. مارکسیسم آمده و تضاد طبقاتی را در مرکز تاریخ نشانده تا تصویری سراسر زد و خورد از آن به ما عرضه دارد: قرار است دائم این و آن طبقه با هم تضاد داشته باشند، تا بالاخره یکی در مسابقات نهایی برنده بشود و تضاد هم ختم. خاطرتان هست که مارکسیستها دائم از تضاد حرف میزدند و از محاسن کینۀ طبقاتی و این چیزها؟ همه از همینجا آب میخورد.
ما دعوا و کشمکش را نه بنا بر تجربه و نه بنا بر آرمان، خصیصۀ اصلی تاریخ نمیشمریم و معتقدیم تعاون و همکاری حتماً در پیشبرد تمدن نقش بزرگتری بازی کرده تا جنگ. دیگر اینکه تصور نمیکنیم که عاقبت هر کشمکشی، حذف یکی به نفع دیگری است، بسیاری کشمکشها در طول زمان ادامه پیدا میکند و در عین ایجاد دینامیسم به حذف طرفی نمیانجامد. ما فردگرایی لیبرالیسم و جمع گرایی دمکراسی را مکمل هم میدانیم، نه متضاد با هم و معتقدیم که حیات قابل قبول سیاسی و اجتماعی به کمک تعادل بین این دو ممکن میشود، نه حذف یکی توسط دیگری. نفی حقوق فرد و نفی حقوق جامعه، هیچکدام نه معقول است و نه مطلوب، ما هم طالب هیچکدام نیستیم.

لیبرالیسم اصولاً سیاسی است
لابد میخواهید بگویید که هنر نکرده، همۀ ایدئولوژی ها همینطورند. راست میگویید، کارکرد هر ایدئولوژی سیاسی است، ولی همۀ ایدئولوژی ها سیاست را در مرکز توجه خود قرار نمیدهند و ـ بر عکس ـ طوری رفتار میکنند که انگار سیاست زمین بایر است یا اصلاً میشود انداختش سر باغ همسایه. یکی میگوید سیاست که چیزی نیست، دینتان را که درست کردم، سیاستتان هم درست میشود؛ دیگری میگوید سیاست که آب خوردن است، اقتصاد را بچسبید، اقتصادتان که درست شد کار سیاست هم جور خواهد شد… ولی لیبرالیسم میگوید اصل مشکلتان سیاست است و اینرا میخواهم برایتان درست کنم، وقتی این درست شد، بقیه خود به خود درست نمیشود، راه برای درست کردن بقیۀ کارها باز میشود.
عدالت سیاسی اهم انواع عدالت است و لیبرالیسم در برقرار کردنش نقش عمده دارد. اهم انواع عدالت است، چون در نبودش، تأمین عدالت در زمینه های دیگر، از جا به جا کردن کوه هم سخت تر میشود. لیبرالیسم به تحقق عدالت در زمینه های مختلف مدد میرساند چون اگر نباشد، دولت میتواند تا تیغش میبرد، ببرد. برقراری عدالت در هر زمینه ای متکی به عدالت سیاسی است و این یکی، وامدار آزادی و در نهایت لیبرالیسم است که مکتب آزادیخواهی است.
آن نوع لیبرالیسم که صرفاً اقتصادی و بعضاً خواستار حذف دولت است و انواع اسمها را از لیبرتارین گرفته تا نئولیبرالیسم، رویش نهاده اند، اختراع جدیدی است و بیشتر حالت نوعی کجتابی مطلق با مارکسیسم را دارد تا مشرب فکری سر وته دار و به هر صورت خط مشی ما نیست.

رفتار لیبرال
آخر از همه بیایم سر مطلبی که معمولاً در تحلیل های سیاسی مورد توجه قرار نمیگیرد. هر ایدئولوژی در اصل طرز فکر است، ولی طرز رفتاری هم به دنبال خود میاورد که هماهنگ و همراه با آن باید باشد. لیبرالیسم هم ازاین بابت تفاوتی با بقیه ندارد و معمولاً ایستار و رفتار خاصی را به پیروان خود القأ میکند. اندیشۀ بسته و جزمی، رفتار بی انعطاف در پی میاورد. در مقابل، آزادیخواهی، اندیشه ایست باز که هیچگاه فرض خطاپذیری خود را از نظر دور نمیدارد و هرچند رفتاری توأم با جدیت میطلبد، لجبازی ایدئولوژیک ندارد. ما هم به محدودیتهای لیبرالیسم آگاهیم و اگر میپرسید چه جور لیبرالی هستیم. میگویم از آن نوع لیبرالهایی که برایشان آزادی، انتخاب اول است، اگر کار کرد که چه بهتر، اگر هم نکرد، به جای توکل به ایدئولوژی میرویم دنبال راه حل دیگر میگردیم و مهمتر از همه اینکه گوشمان همیشه به شنیدن نظرات دیگران باز است.
نوامبر ۲۰۱۷

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)