فروریخته آشیانه هاشان، در سرای خود بی خانمان ها، دل ها شکسته، دیده ها گریان.

شیونِ مادران، تن وجانِ ریش ریشِ پدران، دهشت ونالۀ کودکان به میانِ آوار و کشته ها.

ژوبینی پرتاب شده از مغاکِ خاک، زخمی دیگر زد بر پیکرِ ایرانِ ورجاوندِ ما.

ایران دیگربار به خود لرزید و لرزه برافکند بر دل وجانِ هر ایرانی.

امروز گریانند دیده ها براین خاکِ سپند و برای جان هایی که این جانگدازه از میانمان ربود.

وای   ! می شود این همه زخم و درد و آه وناله و شیون را در یکدم و یکجا دید وشنید و کالبد تهی نکرد؟ و چراهای بی زمان بازمی آیند و باز چون همیشه بی پاسخ می مانند و ما نیزبه ناچار چون همیشه در برابرِ سرنوشت به زانو درمی آییم و بی آنکه بخواهیم فرمانش می بریم.

نگوییم از می توانستیم ها ونکردیم ها که آدمی ناتوان تر از آن است که بر می توانم هایش ببالد وتنها بر نکرده هایش بنالد.

جانگدازه ها دیدگانِ فراخبستۀ ما را دمی می گشایند نه از برای به خود بالیدن ها و به دانش و توانایی آدمی نازیدن ها، که بوارونه از برای دیدنِ خُردی و سرشتِ دگرگون ناشدنی این خُردی و ناتوانی ها.

می توانیم دوباره بسازیم و باید هم که بسازیم وبهتر بسازیم ولی سخن این است که هرگز به خود نبالیم وخود را بر اورنگ مینوی مپنداریم.

ما آدمیان دانه های میان تهی بیش نیستیم. آن نخِ ناپیدای مینوی که ازاین تهی ها می گذرد است که ما را هم افزا می سازد و نیز ما را چم می بخشد.

جانگدازه ها ما را وامی دارند تا بر بی چمیِ خود درنگ کنیم و در یابیم آنچه سنت آگوستین می گفت را: «خودت را بساز، ویرانه ای خواهی ساخت».

آسمان و زمین و خدایان و آدمیان یکجا و در پیوندند که چم می یابند.

در این پیوند است که آدمی توان می یابد تا بگوید : هرآنچه رخ دهد براین خاکِ سپند است که می زیم ، به آسمان و خدایانش نیایش می برم و یزش می کنم و با آدمیانش با مهر سرمی کنم و در این خاک، خاک می شوم.

بیگمان در این دمِ اندوهبار هر زخم خورده ای، خدای خود را می خواند و با اوست که در راز و نیاز است.

و این نشانی است از پایه های سست و لرزانِ اورنگِ دانش و توانی که برآن نشسته و به خود می بالیم.

دوشنبه ۱۳نوامبر۲۰۱۷ – فرانسه

خسرو یزدانی – دکتر فلسفه از دانشگاه سوربن پاریس

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)