Image may contain: one or more people
LikeShow more reactions

Comment

 

این مقاله می خواهد آنچه مردم بدیهی ترین امر درباره مذاهب می دانند را به چالش بکشاند. دروغ مذاهب فقط ادعاهای گزاف ماورا طبیعی (ارتباط با خدا یا شفای بیماران و معجزات و…) نیست، بلکه حتی روایت آنها از شکل گیری و ظهور این مذاهب نیز دروغ است. در تاریخ یهودیت، مسیحیت و اسلام آنطور که توسط پیروان آنان روایت شده، واقعیت بسیار اندکی وجود دارد.

اجازه بدهید به شما نشان بدهم که تصور مردم عامی درباره ظهور یک مذهب چقدر سخیف و غلط است. در این روایت کلی، مردی ظاهر می شود به سراغ مردمش می رود و اعلام می کند که از سوی خدا رسالتی دارد و دین جدیدی را برای هدایت مردم به ارمغان آورده است. هم موسی با رفتن به کوه سینا، هم عیسی بعد از غسل تعمید و رفتن به بیابان و هم محمد با رفتن به غار حرا همگی چنین روایتی را از یک مذهب جدید و بنیانگذارش به تصویر می کشند. حتی سکولارها و غیرمذهبیون نیز معمولا این روایت کلی را کمابیش می پذیرند. بگذارید ساده بگویم: چنین چیزی در واقع یک پدیده مدرن است. تنها در جهان مدرن و به تقلید از همین تصور سنتی غلط از پیامبران و بنیانگذاران مذاهب است که افرادی مانند جوزف اسمیت (بنیانگذرا فرقه مورمون ها) و بهالله، چنین ادعایی کرده اند. در گذشته، به لحاظ جامعه شناختی چنین چیزی محتمل نبوده است.

در واقعیت مذاهب به تدریج شکل گرفته و نضج یافته اند. احکام و سنن و داستان ها و روایات آنها به تدریج توسط کاهنین و شخصیت های مختلف آن مذهب، جعل، گردآوری، اقتباس، مکتوب و حفظ شده است. به تدریج، مذاهب به شکل صلب و مشخصی که ما امروزه می شناسیم در آمده اند. اغلب موارد، این شکل گیری تدریجی، (که معمولا قرن ها به طول می انجامد) صرفا یک فرآیند اقتباس عناصر فرهنگی، روایات و قصه ها، خرافات، مراسم و آیین های متفاوت است. برای مثال، کافی است به فرقه شیعه نگاه کنید که چگونه بدعت آنها در دین اسلام به تدریج شکل گرفت. این در مورد خود اسلام نیز صادق است و مطلقا سخنان آخوندها را باور نکنید که گویی اسلام در زمان فتوحات اعراب دقیقا همان شکلی را داشت که ما امروزه می شناسیم.

اجازه بدهید از یهودیت شروع کنیم. قرن ها این تصور باطل را مسیحیان و یهودیان داشتند که گویی اسفار یعنی پنج کتاب اول عهد عتیق را موسی نوشته است. اندکی تحقیق سکولار نشان داد که اسفار (مثلا سفر پیدایش، سفر خروج و..)، در دوره تبعید یهودیان در بابل و در دوره های زمانی مختلف و توسط افراد مختلف نوشته شده است. آنچه به عنوان احکام یهودیت و از زبان فردی به نام موسی در تورات می خوانیم، صرفا یک جعل متاخر است. تورات شفاهی یا تلمود نیز بعدا به این احکام بسیار افزود. اسراییلی های باستانی اصلا دین منسجمی نداشتند. بسیاری از یافته های باستان شناسی در مکانی که اسراییلی ها در آن زندگی می کردند، از وجود مجسمه های خدایان دیگر خبر می دهد. حتی خود تورات نیز چند جا به وضوح می گوید که مردم اسراییل به پرستش به اصطلاح بت ها (خصوصا عشوره) روی آورده بودند (یا شاید اصلا دین منسجم یهودیتی وجود نداشته که کسی از آن منحرف شده باشد!). دین یهودیت به هیچ وجه، توسط فردی به نام موسی برای یک قوم سرگردان در بیابان آورده نشد. یهودیت در طول تاریخ و به خصوص در دوران تبعید در بابل شکل گرفت و به همین خاطر متن تورات، مملو از نوستالوژِی نسبت به دوران ایلیاتی خوش گذشته است. امروزه برای پژوهشگران جای شکی وجود ندارد که دین یهودیت به تدریج شکل گرفته است و عهد عتیق نیز به تدریج و توسط افراد مختلف نوشته شده است.

اما ممکن است بگویید، مسیحیت اینطور نیست و شخص عیسی مسیح چه به وی باور داشته باشیم یا نداشته باشیم، بنیانگذار مذهب مسیحیت است. پاسخ خیر است. مذهب مسیحیت نیز به تدریج شکل گرفت. برخلاف تصور مردم، نخستین متنی که ما از مسیحیت در اختیار داریم نه اناجیل، بلکه مکتوبات و نامه های پولس است. در نامه های پولس هیچ کجا گفته نمی شود که مسیح یک وجود واقعی و خارجی داشته است. مسیح برای پولس و هم کیشانش، با الهام و رویا درک می شد. انجیل ها متاخرتر هستند و عمدتا در قرن دوم میلادی نوشته شدند و تلاش کردند که از مسیح یک شخصیت تاریخی بسازند که واقعا از باکره زاده شده و مصلوب شده است و یک داستان زمینی را برای رستاخیز مسیح نقل کردند. بنابراین نه تنها کسی به نام عیسی مذهب منسجم و جدیدی نیاورده است، بلکه اصلا معلوم نیست چنین کسی وجود داشته باشد.

همچنین تجانس اندکی بین آنچه پولس قدیس نوشته و عقاید منعکس شده در انجیل ها دیده می شود. بسیاری از عقاید و رفتارهای مسیحیان مانند عدم نیاز به رعایت شریعت یهود، عدم نیاز به ختنه کردن برای مسیحی شدن، بشارت به تمامی ابنای بشر و نه فقط یهودیان و بسیاری دیگر از عقاید پایه ای مسیحیت را پولس بیان کرده و اصلا در انجیل ها نیست.

بین انجیل ها نیز تفاوت وجود دارد که نشان می دهد عناصر فرهنگی و روایی به تدریج به روایت اصلی اضافه شده اند. پژوهشگران، انجیل مارکوس یا مرقس را قدیمی تر از همه دانسته و نگارش آن را در هفتاد میلادی یعنی اندکی بعد از سقوط اورشلیم می دانند. وقتی انجیل مرقس را با انجیل متی مقایسه می کنیم، می بینیم که انجیل متی چقدر داستان ها را دقیق تر بیان کرده و معلوم است که در طول نوشتن انجیل مرقس تا نگارش انجیل متی، تغییرات زیادی صورت گرفته و در طول این مدت تلاش شده داستان عیسی با جزئیات بیشتری به تصویر کشیده شود. مشخص است که در طول این دوره، عناصر فرهنگی و داستان های فرعی زیادی به داستان اصلی اضافه شده است. اگر در این مدت کوتاه این همه تغییرات در روایت اصلی ایجاد شده باشد، معلوم نیست در طول قرون مذهب مسیحیت دستخوش چه تغییراتی شده باشد.

واقعیت هرچه بوده، معلوم است که در آنزمان دین مسیحیت، صرفا مجموعه از روایات و عقاید مبهم بوده و به هیچ وجه شالوده منسجم مسیحیت امروزی را نداشته است. به همه اینها، اقتباس های مسیحیت از مذاهب پاگان مانند زمان تولد عیسی و بعدا جشن کریسمس را اضافه کنید. به زحمت می توان تصور کرد که فردی مانند عیسی، اگر اصلا وجود داشته، مذهب جدیدی را آورده باشد.

اما عدم همگونی مسیحیت فقط به قرن اول و دوم برنمی گردد. حتی در اولین همان مجمع جهانی، مسیحیان اختلاف نظر جدی پیدا کردند و عده ای تحت عنوان پیروان آرین، از مسیحیت رسمی جدا شدند. بعد از سیصد سال و رسمیت یافتن مسیحیت، آنها اصلا نمی دانستند که اصول مذهب شان چیست. مسیحیت در قرون بعدی نیز به فرقه های بسیاری تقسیم شد. در واقع مسیحیت از ابتدا هم هیچ آموزه و اصول منسجمی نداشت.

اما در مورد اسلام چطور؟ این دیگر باید کاملا واضح باشد که محمد بنیانگذار دینی جدید است که در مدت اندکی هم توانست خود را گسترش دهد. اعتقاد بر این است که اسلام، هرچه باشد خوب یا بد، اخلاقی یا غیرانسانی، دست کم شالوده منسجمی دارد. اما این انسجام فقط یک توهم است که مسلمانان و مفتیان و آخوندها به خورد ما داده اند. ما هرچه از اسلام می دانیم از سه منبع گرفته شده است: قرآن، سیره نبوی و احادیث. در زمان فتوحات اعراب، هیچ مکتوبی از این سه در دست نبود. قرآن به روایت خود مسلمانان، بعدا در زمان عثمان گردآوری شد. نگارش زندگی نامه محمد و جمع آوری احادیث مثلا معتبر نیز در قرن دوم هجری یعنی 120 سال بعد از هجرت صورت گرفت. این سه را از اسلام بردارید. چه باقی می ماند؟

ممکن است اعتراض کنید درست است که قرآن و سیره و احادیث مکتوب نشده بودند، اما بسیاری تکه ای از قرآن را داشته و یا حفظ بوده اند و یا داستان ها و روایاتی را از محمد تجربه کرده یا شنیده بودند. از نظر معیارهای دقت علمی در بررسی تاریخ، این کاملا نامحتمل است که تاریخ شفاهی از داستان ها و اتفاقات کوچک بتواند دست کم سه نسل بدون هیچ نگارشی، سینه به سینه منتقل شده و دوام بیاورد. بگذارید ساده بگویم، هرقدر شما از پدر پدر بزرگتان می دانید آنها هم در زمان نوشتن سیره و احادیث از زمان محمد می دانستند. احادیث صحیح بخاری که جزئیات را نقل می کند، غیرممکن است که بتواند بعد از سه نسل در خاطره و اذهان مانده باشد. واقعیت این است که بسیاری از این احادیث بعدا جعل شده اند زیرا نیاز به مرجعی برای صدور قوانین و احکام شریعت احساس می شد.

حتی قرآن نیز به تقلید از یهودیان و مسیحیان جمع آوری شده است. مسلمانان بعد از فتوحات در تماس با مسیحیان شام قرار می گیرند و احساس می کنند که آنها هم باید مانند ایشان، کتابی برای خود داشته باشند. پس شروع می کنند به سرهم بندی انچه می توانستند تحت یک کتاب گردآوری کنند. یک نگاه سرسری به قرآن نشان می دهد که تا چه این کتاب، حاصل یک گردآوری شلخته و بی نظم و ترتیب است. حتی تصور نکنید که مسلمانان در آنزمان خود را مسلمان می خواندند! نوشته های مسیحیان سوری در زمان فتوحات هیچ اسمی از اعراب فاتح به عنوان مسلمان نمی برد و در عوض ایشان را اسماعیلیون می خواند!

این می تواند صحیح باشد که فردی به نام محمد بن عبدالله، توانسته است اعراب را متحد کند یا با راهزنی و سپس فتوحات زیر یوغ خود در آورد، اما این فرض بی پایه و اساس است که وی این کار را تحت بیرق یک مذهب جدید انجام داده است. در واقع ما به خاطر آموزش مذهبی عادت داریم که تاریخ اسلام را از زاویه سیره نبوی و چرندیات مذهبیون، ببینیم. اما بسیاری از این داستان ها جعلیات است. اما یک بررسی علمی نشان می دهد که سیره نبوی در واقع تلاش متاخری بوده است برای تفسیر متن قرآن. بسیاری از داستان ها صرفا برای ایجاد یک زمینه داستانی و تاریخی برای متن قرآن نوشته و جعل شده است. برای مثال چون در سوره مدثر نوشته شده : «ای مرد جامه بر خود پیچیده، برخیز و هشدار ده..»، پس مسلمانان بعدها تلاش کرده اند داستانی برای آن بسازند مبنی بر اینکه محمد بعد از شنیدن پیام خدا از سوی جبرئیل، به خانه برمی گردد و از ترس و لرز، از خدیجه پوششی (مانند لحاف یا پتو!) می خواهد. اما این اصلا شان نزول این آیه نیست. قضیه برعکس است. این فقط یک داستان جعلی است برای تفسیر متن قرآن. بقیه موارد هم به همین شکل باید دیده شود. وقتی شروع کنید به تغییر نگاه خود، و سیره را از این زاویه ببینید، متوجه می شوید که چرا سیره خصوصا در توضیح داستان محمد در مکه صرفا مجموعه ای از داستان های پراکنده و خیالی است.

یک مثال جالب دیگر، داستان اسلام آوردن عمر است. عمر وقتی می شنود که محمد بین اعراب اختلاف ایجاد کرده به قصد کشتن وی می رود و در راه با کسی برخورد می کند که به وی می گوید خانواده خودش نیز اسلام آورده. برمی گردد و از خانه صدای قرآن می شنود و ایمان می آورد! اگر با هوشیاری نگریسته شود، این داستان در واقع تقلیدی است از داستان ایمان آوردن پولس. پولس نیز برای دستگیری و کشتن سنت پیتر می رود که در راه خواب یا رویای مسیح را می بیند و ایمان می آورد. اگر دقت کنید، نقش پولس در داستان به عنوان سومین شخص مهم در مسیحیت (بعد از عیسی و پیتر)، با نقش عمر به عنوان سومین شخص مهم در اسلام (بعد از محمد و ابوبکر)، قابل قیاس است. در واقع، مسلمانان بعدها این داستان را از مسیحیت اقتباس کرده اند و به عمر چسبانده اند. دین اسلام به این ترتیب، مانند هردین دیگری، حاصل گردآوری تدریجی عناصر فرهنگی و نمادین متفاوت است. بعید به نظر می آید که محمد، اصلا دین جدیدی آورده بود. نه تنها محمد، بلکه موسی و عیسی نیز تنها شخصیت هایی در یک روایت کلی مذهبی هستند و نه بنیانگذار واقعی آنها. مذاهب مانند هر پدیده اجتماعی دیگری به تدریج و در اثر تلاقی فرهنگ ها و در اثر سلطه سیاسی و نهادین، شکل می گیرند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)