یک افتخار حیرت­‌آور، یک سرور شگفت‌­انگیز. من در مورد جنبش آزادی‌بخش کُردها، چیزهای بسیاری آموخته‌ام. اما آیا این تحول، چیزی فراتر از یک جنبش کُردی نیست؟ سرریزی در کار است، فورانی از کُردستان؛ و این سرریز ما هستیم. ما فقط برای آموختن درباره‌ی آن­ها اینجا جمع نشده‌ایم، بلکه اینجا هستیم برای اینکه آن­ها پاره­ای از ما هستند، همان­‌گونه که ما بخشی از آن­ها هستیم. ما مدام مورد حمله واقع شده­‌ایم و ناگزیر از یافتن راهی به بیرون هستیم. بنابراین اینجا جمع شده­‌ایم نه فقط برای حمایت از آن­ها، بلکه هم‌چنین از آن رو که آن‌ها در خود ما نیز نوعی امید برمی‌انگیزند. ما در تلاش برای ایجاد یک جهان دیگر، در مقابل و فراسوی این جهان ویرانی و مرگ هستیم، و نمی­‌د‌انیم که این مهم را چگونه باید ­را به انجام برسانیم. به همین خاطر است که ما در حال گام برداشتن می‌پرسیم و در عین طرح پرسش گام بر می­‌داریم. ما در حال فراگرفتن و در آغوش کشیدن یک‌دیگر گام بر می­‌داریم.

ما به شکلی هر دم تهاجمی‌تر مورد یورش قرار می‌گیریم. این یورش به حدی تهاجمی است که گاهی اوقات یک شب تیر‌‌ه‌­وتار و بدون سپیده‌­دم می­نماید. زاپاتیست­‌ها آن را جنگ جهانی چهارم می‌خوانند، اما نام چندان مهم نیست. جنگ سرمایه بر علیه انسانیت، عبارتی است که در چند روز گذشته [در این کنفرانس­‌ها­] زیاد شنیده­‌ایم.آیوتزیناپا[۱] نامی است، که هم­‌اکنون در گوش کسانی از ما که در مکزیک و در جاهای بسیار دورتر زندگی می­‌کنند، طنین می‌­افکند. اما در مقابل، شمایل متعدد دیگری و تصورهای بسیار دهشتناکی هجمه‌های سرمـایه­‌داری وجود دارند: گوانتانامو، همین چند هفته پیش غرق شدن بیش از سیصد مهاجر در مدیترانه، داعش و هراس بی­‌پایان جنگ در خاورمیانه، خسارات ناشی از سیاست­‌های ریاضتی در سرتاسر اروپا و بویژه یونان، حملات پی­‌در­پی به اندیشه‌ی انتقادی در دانشگاه‌­های جهان، و غیره و غیره. همه‌ی این­ها، نشانه­‌های زشتیِ خشونت‌آمیز جهانی هستند که مالک و حکم‌فرمای آن پول است. بدین ترتیب، جنگ جهانی چهارم نه کنترل آگاهانه حملات، بلکه به‌هم‌پیوستگی منطقی و بازتولید مداوم یورش پول علیه انسانیت است.

II

جنگ جهانی چهارم: بحران­های سرمایه­‌داری؛ سرمایه ناچار است زنده بماند، سرمایه به هر طریق ممکن در حال مبارزه برای بقاست؛ برای بقای سیستمی که با عقل جور در نمی‌آید، سیستمی که فراسوی بازتولید خودش هیچ معنایی ندارد.

نفس وجود سرمایه یعنی تعدی. سرمایه هجمه‌ای است که هر روز و هر دقیقه به ما می­‌گوید: «شما باید فعالیت­‌تان را به نحوی مشخص شکل دهید. تنها فعالیتی که در این جامعه معتبر است، فعالیتی است که به سرمایه سود برساند. به بیانی دیگر، کار[۲]». این نظریه‌ی کارمحور ارزش است، نظریه­‌ا‌ی که طی دو روز گذشته بسیار نارسا توضیح داده شد.

نظریه‌ی کارمحور ارزش مارکس، به سه دلیل اهمیتی بنیادین دارد. نخست: به ما می­‌گوید که سرمایه، وابسته به تبدیل کردن فعالیت روزانه‌ی ما به کاراست (چیزی که مارکس کار انتزاعی یا  کار بیگانه­شده نامید)، به بیانی دیگر تبدیل فعالیت ما به یک فعالیت ویژه، که ارزش می‌آفریند و نهایتاً برای سرمایه سود به ارمغان می­آورد. این امر ضعف سرمایه، و وابستگی‌اش به ما را آشکار می‌سازد. دوم: این تئوری به ما می­‌گوید، که فرایند تبدیل فعالیت ما به کار، فرآیند تام‌وتمامی[۳] است که ما را منقادِ منطق یکپارچه‌ساز سود می­‌کند. این مورد هم پیشاپیش به ما می­‌گوید که انقلاب باید به گونه‌ای چندپاره کردن این فرآیند تام‌وتمام باشد، یک جنبش تمامیت‌زدا[۴]، یا به قول زاپاتیست‌ها خلق یک جهان که شامل جهان‌های پرشمار دیگر است. ثالثاً نظریه‌ی کارمحور ارزش به ما می­گوید این محرک، که ما را به دگردیسی فعالیت (یا عمل‌مان) سوق می‌دهد، یک پویش دارد: این پویش از این واقعیت نشأت می‌گیرد که مقدار ارزش‌افزایی به واسطه‌ی مقدار زمان مورد نیازِ کار اجتماعی لازم برای تولید یک کالا تعیین می­‌شود، و این کمیت مدام در حال سقوط است. بنابراین ضعف سرمایه نه تنها وابستگی­‌اش به دگردیسی فعالیت ما به کار است، بلکه علاوه بر آن، در وابستگی‌اش به سریع­ و سریع­‌تر کار کردن ما نیز هست. این ضعف ذاتی به گرایش به بحران بدل می­‌شود. نظریه‌ی کارمحور‌ ارزش مارکس یک فریاد است، یک فریاد از رنج و خشم علیه این شیوه‌ی سازمان‌یابی اعمال خلاقانه‌ی ما. اما همچنین خروشی امیدوارانه است، امیدی که به ما می­گوید این سیستم که دارد نابودمان می­‌کند، یک ضعف مهلک دارد: این واقعیت که سرمایه به ما وابسته است.

این نکته بسیار مهم است، زیرا به نظر می­‌رسد طرح بسیاری از چیزهایی که دیروز گفته شد این بود که مارکس جامعه­‌ای را که بنیان آن کار باشد تأیید می‌کند، در حالی ­که آنچه مارکس گفته است، دقیقاً عکس این خوانش­‌ها است. اگر سرمایه را نخوانده‌­اید لطفاً بخوانید، اگر هم خوانده­اید، لطفاً یک­بار دیگر آن ­را بخوانید، این را از همه‌ی شما درخواست می‌کنم: به ویژه از آنارشیست­‌ها، و بیش‌تر از آن­ها از مارکسیست­‌ها، و از دیوید گرابر و دیوید هاروی، و عبدالله اوجالان، البته اگر راهی وجود داشته باشد که سخنان من به جزیره­‌ای که او در آن زندانی است برسد. کار یک تولیدِ بی معنی است. دیوید گرابر دیروز این را به خوبی گفت، اما مارکس صدوپنجاه سال پیش این حرف را زده بود. با این وجود مسئله از این نیز فراتر می‌رود: کارْ نابودیِ اشکال انسانی و غیرانسانی حیات است.

III

سرمایه تهاجم، و در زمان بحران تشدید این تهاجم است. در بحران کنونی، سرمایه کران‌های توانایی‌اش برای تحمیل منطق سود، یعنی‌ منطق بی­معنای سریع­‌تر، سریع­‌تر، سریع­‌تر بر زندگی انسانی را جابجا می‌کند. ما بحران سرمایه هستیم.

سرمایه تلاش می­‌کند به دو شیوه راه­‌حل را بیابد: نخست با فشار بیش‌تر و اقتدارگراتر شدن، از سر راه برداشتن همه‌ی کسانی که مانعی هستند در مقابل جاه­‌طلبی­‌های سرمایه. آیتزیناپا، پنجاه زندانی سیاسی در ایالات محل زندگی من یعنی پوئبلا[۵]. دوم، با به راه انداختن یک نمایش خیالی عظیم: اگر نمی­توانیم از شما به نحوی که نیاز داریم بهره‌کشی کنیم، بگذارید وانمود کنیم که می­‌توانیم. بگذارید اعتبار/ بدهی را گسترش دهیم: و از این‌جا انبساط شدید سرمایه در شکل پولی حاصل می‌شود. اما بحران سال ۲۰۰۸ به وضوح محدودیت بازی بگذارید وانمودکنیم را به نمایش گذاشت و سرمایه را ناچار ساخت که از این هم اقتدارگراتر بشود. جنگ جهانی چهارم، جنگ بر علیه انسانیت است. ما باید در این جنگ پیروز شویم، شکست در آن یعنی پذیرفتن احتمال و امکان نابودی زندگی انسانی. ما باید این جنگ را ببریم، منظور از پیروزی (صرفاً) به دار آویختن بانکداران و سیاست­مداران بر فراز تیرهای چراغ برق نیست (هرچقدر چنین کاری جذاب باشد)، بلکه درهم شکستن دینامیسم نابودی است، یعنی درهم شکستن سرمایه. توقف ایجادِ سرمایه، و توقف کار. بیایید بجای این‌ها، به انجام کارهای معقول و پرمعنا روی بیاوریم. بیایید شیوه‌ی زندگی متفاوتی را پی­‌ریزی کنیم.

استراتژی ­تلاش برای رهایی از سرمایه از طریق بازتولید کم‌ترْ تهاجمیِ آن جواب‌گو نیست، هرچقدر که از روی حسن نیت باشد و هرقدر برخی از ثمرات آن واقعی باشند. نگاه کنید به وضع حاضر در بولیوی، ونزوئلا، و یونان: چیزی به نام سرمایه­‌داری ملایم وجود ندارد. یونان هر روز به ما نشان می­‌دهد که استراتژی به ظاهرا واقع‌بینانه‌ی ایجاد گونه­‌ای دیگر از جامعه از طریق دولت، در واقع مطلقاً غیرواقع‌بینانه است.

این اندیشه که سرمایه را می‌توان با ورود به دولت متوقف ساخت با عقل جور در نمی‌آید، زیرا دولت فرمی از روابط اجتماعی است که وجود خود را را به سرمایه مدیون است. ما باید از مسیرهای دیگری  برویم، از مسیرهایی متفاوت، در جایی که تنها مسیرهای موجود آن‌هایی هستند که ما با گام زدن خود خلق می‌کنیم. این وظیفه‌ی ما است، وظیفه‌ای که نمی‌­توان آن ­­­را به دیگری محول کرد، نمی‌­توان به سیاست­مداران سپرد، و به همین ترتیب این رسالت را نمی­‌توان به «جنبش آزادی­بخش کُردها» و زاپاتیست­‌ها سپرد. این مبارزه ازآن ما است، اینجا و اکنون در هامبورگ یا هرجایی که زندگی می­‌کنیم – و نه فقط در جایی که زاده شدیم، یا در جایی که پدر و مادران‌مان چشم به جهان گشوده­‌اند، اگرچه زادگاه ما بخشی از جهانی است که در آن زندگی می­‌کنیم.

ما در مرکز ایستاده‌ایم. این «ما» که نقطه‌ی عزیمت قرار گرفته خود-متناقض است، یک «ما» که همواره در حال پرسیدن است، یک «ما» که در همه حال در سر رؤیا می‌پروراند، و از همه مهم‌تر، هر لحظه سودای ریسندگی دارد. در عمل، ما بنیان‌های یک جامعه­‌ی متفاوت را با ریسیدن آن طی یک جنبش می‌سازیم، جنبشی که پیش می‌رود، در مقابل و فراسوی انقیاد سرمایه­‌دارانه‌ی فعالیت ما در حصار تمامیتِ سربسته‌ی کار بی‌معنا. این صرفاً یک پروژه نیست، بلکه چیزی است که ما همین الآن در حال انجام‌اش هستیم، و همیشه در کانون مبارزات ضدسرمایه­‌داری قرار داشته است. ما از طریق ضدیت با کار، جلوی سرمایه می­‌ایستیم، با خلق جهانی که شامل جهان‌های دیگر است، جهان‌هایی که ما را بسوی خودسامانی[۶] سوق می­دهند. همه‌ی این ریسیدن‌ها تناقض‌آمیز هستند، همه با مسئله‌ی غامض مواجهه با جهان تحت سیطره‌ی پول و ارزش روبرو هستند. به همین دلیل است که این­ها را نمی­‌توان به مثابه یک خودآیینی فهمید، در بهترین حالت خودآیین‌سازی[۷] هستند، تَرَک­‌ها و شکاف­­‌هایی‌اند در تاروپود سلطه.

در این رهیافت یک شور شاعرانه وجود دارد: لزوماً نه در زبان، بلکه در نفس جابجا شدن مبارزه. اکنون در جهانی زندگی می­‌کنیم که هنوز به وجود نیامده، و امیدوار هستیم که این جهان را با زندگی در آن خلق کنیم. در جهانی زندگی می­‌کنیم که هستی آن بالقوه است، به جای قلمرو وجه اخباری[۸]، در قلمرو وجه شرطی[۹] زندگی می‌کنیم. چنین چیزی انقلاب در آینده نیست، یک جهان پس از سرمایه­‌داری نیست که در لحظه‌ی حال آفریده شود. این جهان درون سرمایه‌داری، در برابر و فراسوی آن[۱۰] قرار دارد، اینجا و اکنون. ما هم‌گونی زمان را درهم می­‌شکنیم، ما مرزهای فضا را در هم می­‌شکنیم. برای زاپاتیست­‌ها، کرامت مفهومی بنیادین است، کرامت کسانی که در مبارزه هستند، کرامت کسانی که درون، در مقابل و فراسوی جهانی زندگی می­‌کنند که بنیان آن نفی شأن انسانی است. شاعرانگی بیانیه­‌های[۱۱] نوشته شده توسط فرمانده مارکوس[۱۲] (و اینک گالیانو[۱۳]) ازآن یک شخص نیست، بلکه شاعرانگی یک جنبش است، یک آذین الحاقی به جنبش نیست، بلکه هسته‌ی آن است. این شور شاعرانه نه فقط از آن زاپاتیست­ها، بلکه سنتِ تفکر انتقادی است، سنتی که مارکس، بلوخ، بنیامین، آدورنو، مارکوزه، ونگم و بسیاری دیگر آن را تداوم بخشیدند. این شاعرانگی در بیش‌تر سخنرانی­‌های دو روز گذشته نمایان بوده است.

IV

این رهیافت، بسیار جذاب است. نوعی زیبایی و یک هسته‌ی اخلاقی در آن نهفته است. این رویکرد، اصول اخلاقی و سیاست­ انقلابی را به یک مسیر ‌می‌­کشاند: جهانی که ما خلق می‌کنیم جهانی است که باور داریم باید وجود داشته باشد. اما آیا این تفکر واقع‌بینانه است؟ در بحبوبه‌ی جنگ­ها، و در زمانه‌ی هجمه‌های تندوتیز سرمایه­‌داری، آیا از پیش تصور کردن جهانی که می­‌خواهیم آن را خلق کنیم، یک رهیافت واقع‌بینانه است؟ صحت اخلاقی یا شور شاعرانه کافی نیست: ما واقعاً می­‌خواهیم با پیروزی در جنگ جهانی چهارم آن را به پایان بریم، با خلق یک جهان رها از سرمایه­‌داری.

ما نمی­دانیم [که این رهیافت واقع‌بینانه هست یا نه]، اما می‌­دانیم که رهیافت نخست (رهیافت ظاهراً واقع‌بینانه) جواب‌گو نیست، اما این به معنای مثمر ثمر بودن رهیافت دوم نیست. ما هم‌چنین می­‌دانیم که رهیافت دوم به ناچار تناقض‌آمیز است، و می‌دانیم در این‌جا خلوصی در کار نیست. ما با ریسیدن یک جهان دیگر، به طرق گوناگونی مبارزه می­‌کنیم. این­ ریسیدن­‌ها در سرتاسر جهان اتفاق می­‌افتند، مدام تحت تهدید سرمایه قرار می­‌گیرند و مکرراً توسط آن خرد و خمیر می­‌شوند، و ما باز آن‌ها را از سر می‌گیریم. امیدوارم ریسندگی در این آودی‌مکس[۱۴] [سالن کنفرانس] نیز مثالی هرچند کوچک، اما پرمعنا باشد. هیچ الگو یا قواعدی برای چگونگی انجام این کار وجود ندارد. با این حال مثال‌های خیره‌کننده‌ای داریم، تجربه­‌هایی که در این آسمان ظلمانی و پریشانی‌آور، روشنایی‌بخش هستند. این مثال‌ها با قدرت و زیبایی خود الهام‌بخش ما هستند. مبارزه‌ی زاپاتیست­‌ها یک نمونه‌ی باشکوه است. مبارزه کُردها هم، با همه زیبایی­‌های بدیعی که اکنون به گوش ما می‌رسد، نمونه‌­ای دیگر است.

 

* ویراست سخنرانی جان هالووی در کنفرانس:

«ضدیت با مدرنیته سرمایه­داری: تشریح مدرنیته سرمایه­داری ـ برپایی کنفدرالیسم دمکراتیک»

هامبورگ: ۵ -۳ آوریل ۲۰۱۵

[۱] Ayotzinapa

[۲] labour

[۳] totalising

[۴] detotalisation

[۵] Pueblalمکزیک.  یکی از ایالات سی‌ویک‌گانه‌ی‌

[۶] self-determination

[۷] autonomising

[۸] the indicative

[۹] the subjunctive

[۱۰] in-against-and-beyond

[۱۱] communiqués

[۱۲] Subcomandante Marcos سخنگوی ارتش رهایی‌بخش زاپاتیستا در مکزیک.

[۱۳] Eduardo Galeano خبرنگار، نویسنده و رمان‌نویس چپ‌گرای فقید اهل اروگوئه.

[۱۴] AudiMax

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)