رضا مقصدی

با خسرو گلسرخی به نمایشگاهی رفته بودم تا تماشگر ِ رقص ِ “خط” های اردشیر محصص هنرمند ارجمند ِ کاریکاتور باشیم. دیوارها سرشار از رفتار ِخط های پُراعتبار ِاو بودند.محصص در گوشه ای، آرام وُ بی کلام وبا حُجب وُ حیای همیشگی اش نشسته بود واز پس ِ پشت ِ عینک ِ درشت ِ ذره بینی اش ،باچشمهای ریزوُ تیزش ،در سکوتی طولانی وسری فرو افکنده، تنها به تماشاگران ،نگاه می کرد وُ دیگر هیچ. خسرو برای گفتگو وگزارش آمده بود. در بازگشت، هردوی ما در حجمی از هجوم ِ همه جانبه ی خطوط ِ دردناک وُ حماسی ِ او بودیم.به ویژه ، مجذوب ِطرح ِ چهره ی شکوهمند ِ مردی سیاه پوست که گردن ِ افراشته اش با عضلاتی دردمند ، به دهانی باز، راه می گشود .توگویی فریادی به بلندای آزادی برکشیده بود.خسرو برای آن گزارش ،در ذهن خود به دنبال عنوانی مناسب می گشت. به ناگهان،یکی دوعنوان را باز گفت اما به دلِ هردوی ما ننشست.هفته ی بعد ،روزنامه ی عصر که در آمد دیدم عنوان جانانه اش را یافته بود :”جایی که “کلمه” ، “حرف ” نمی زند.
راست گفته بود . در آنجا تنها “خط ” حرف می زد وُ بس. از آن زمان تاکنون ،وقتی که در بیان ِمضامین شفاهی ِ خود ودر توصیف واقعه ای شگفت آفرین ، یا رخدادی دردناک وُ غمناک ،عاجز می مانم ونمی توانم به شکل ِ دلخواسته وُ اثر گذار ،ویژگی های مضامین ام را به درستی به نمایش بگذارم همان عنوان ِ یاد شده را اما این بار با محتوایی دیگر بکار می گیرم وُ می گویم : اینجا جایی ست که “کلمه”، “حرف ” نمی زند.تا شنونده بداند که ماجرا ژرف تر از آن است که برزبان آمده است.
اینهمه را گفتم تا بگویم مدتهاست با دلنوشته های عزیز ِ خاطره انگیزم ابوالفضل محققی ، همدلی های شورانگیز وُ همنشینی های راز آمیز داشته ام که مرا به همه ی پیوندهای گسسته و عاطفه های به خاک پیوسته ، دلبسته نگاه می داردو جان وُ جهانم را به منشوری از نور وُ شوروُ غرور ،عبور میدهد.
نوشتن ،آنهم از سر ِ درد ، کار آسانی نیست .به گفته ی” نظام وفا ” استاد نیما:
” تادلی آتش نگیرد ، حرفِ جانسوزی نگوید
حال ِ ما خواهی اگر، از گفته ی ما جستجوکن”
آری، باید دلی آتش گرفته داشت تا اندوه ِ دنباله دار ِ مادران وُزنان وُ فرزندان وُ بستگان ِ جان باختگان ِ زندانیان سیاسی ایران را با بیانی صمیمانه وزبانی ادیبانه ،برای امروز وُ فردای روزگار به یادگار گذاشت وگرنه، “هستی”، ما را نخواهد بخشید.
می توان با پاره ای از نوشته های کوشندگان سیاسی وحرف وُ حدیث شان همراه نبود اما اگر ایشان از سکوی “داد” به بیدادگری های زمانه ، نشانه روند از دهان ِ مشتاقان ِ راه ِ آزادی ،چیزی بجز سپاس ، شنیده نخواهد شد.
رنجنامه های ابوالفضل محققی که از “زنجان ِ” جان ِ درد مند اش رنگ وُآهنگ می گیرد ، رنج وُشکنج وُآرزومندی های زیبای مهمانان ِ ناچار ِ مرگ را با زبانی آراسته وُ شایسته در پیش چشم ما می نهد ودر همین حال ، نهیبی بایسته به روان ِ فراموشکاران ِ این سالهای درد می زند .دردی که تنها به تارو ُ پود ِ وجدان های بیدار ، رخنه می کند و جایی بجز دلهای آتش گرفته نمی شناسد .
سوگنامه هایی از این دست، یاد آور ِ معنای معطر ِ این شعر ِ شاملوست که: “انسان، دشواری ِ وظیفه ست”.
وظیفه ای که یکایک ِ نسل افروخته وُ سوخته ی ما را وا می دارد تا حامل ِ چمدان ها وُ بقچه های به جا مانده ی کسانی باشند که در یک فاجعه ی ملی، به خون کشیده شده اند.
باری ، وقتی نوشته ی پیش رو را خواندم باور کردم اینجا همان جایی ست که “کلمه” ،”حرف” می زند.

……………………

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی

ابوالفضل محققی

نوه کوچکم در حیاط بازی می کند .گاه کنج دیوار می نشیند تن به آفتاب می دهد .دستهای کوچک خودرا روی چشمانش می گذارد و داد می زند مادر بزرگ قایم شو ! من پشت مبل قایم می شوم .داخل اطاق می شود می دانم که می داند من پشت مبل قایم شده ام .اما به روی خودش نمی آورد به اطاق دیگر به آشپز خانه سر می کشد و سر انجام آرام آرام به مبل نزدیک می شود , سر پر موی خود را از گوشه مبل به داخل می کشد می خندد و تمام هیکل خود را به آغوشم می اندازد . قلبم از خوشحالی می ایستد .تنها یک جا هست که اگر قایم شوم هرگز پیدایم نمی کند داخل آن کمد چوبی قدیمی .کمدی که در آن را باز نمی کنم و همه می دانند !حتی این نوه کوچکم که نباید سراغ آن کمد رفت .سال هاست که هر روز یک نامه برای پسرم می نویسم و آن را داخل این کمد می گذارم .صد ها نامه بی جواب که هرگز خوانده نمی شود .اما من تصمیم گرفته ام تا آخرین روز حیاتم این نامه های روزانه را بنویسم . درست همان طور که عصر ها پیشم می نسشت و گاه سر بر زانویم می نهاد ومن تمام اتفاقات روز را برایش تعریف می کردم . درست همان طور که سال ها برایش قصه می گفتم .جدا از آن نامه ها من تمام کارنامه های تحصیلی اورا هم آن جا گذاشته ام همراه چند نامه از او .یک چمدان کوچک نیز داخل آن کمد قرار دارد .چمدانی که تمام زندگیم را تغیر داد .چمدان ها وساک های بی صاحب گشته سال شصت وهفت .چمدان هائی به سنگینی یک کوه .هنوز تصویر آن مرد را در برابر چشم هایم می بینم .مردی که وقتی چمدان پسرش را به دستش دادند قادر به گرفتن آن نشد کنج دیوار نشست .

چمدان را بر روی دو زانویش قرار دادند .زانویش هم طاقت نیاورد پخش زمین شد !های های گریه اورا هنوز می شنوم .قادر به بلند کردنش از روی زمین نبودند همراه چمدان طوسی رنگ وکوچک خود به زمین میخکوب شده بود .غوغائی بود صدها مادر, پدر, همسرکنار دیوار پشت در

ابوالفضل محققی

بزرگ آهنی جمع شده بودند . بلند گو ها مرتب نام هائی را می خواندند ومردم با دلهره به طرف در می رفتند داخل می شدند و چندی بعد شکسته ودر هم ریخته با چمدانی , ساکی وبقچه ای از در خارج می شدند . چنان شکسته که گوئی هر گز قد راست نخواهند کرد .تعدادی چمدان ویا ساکی را به سینه خود چسبانده بودند .برخی فریاد می زدند تعدادی همان کنار دیوار ایستاده و آخرین نامه های اعدام شدگان را می خواندند .مینی بوسی از راه رسید وتعدادی مرد مسلح بیرون ریختند و شروع به زدن و پراکندن مردم کردند .نام پسرم خوانده نشد .کاش هرگز نامش را نخوانند. آیا زنده است ؟ شاید پشت همین دیوار هاست . می خواهم فریاد بکشم صدایش کنم !ماه هاست چشم انتظارم . تمام دو ماه گذشته در بی خبر ی روز های سختی را گذراندم . اگراورا دوباره ببینم چه خواهم کرد ؟ تکرر ادرار گرفته ام ! می گویند از اضطراب است ! خودم هم می دانم !شب ها بی خوابی به سرم می زند بلند می شوم در داخل خانه قدم می زنم .در اطاقش را باز می کنم می دانم تختش خالی است !اما باز نزدیک تر می شوم دست می کشم نه ! نه ! این جا کسی نخوابیده . گاه روی تختش دراز می کشم صورتم را به بالش می چسبانم . بویش را حس می نمایم .پنجره را باز می کنم پنجره اطاق رو به شمال است به طرف کوه ها, بطرف زندان اوین .همان جا که او حال آن جاست . آوخ چه سال های زیادی پشت در این زندان ها گذراندم . چه سال های سختی . بیشتر این مادران وپدران را می شناسم . ما سال های زیادی با هم پشت این در ها ایستاده ایم .من نام تعدادی را که می خوانند می شناسم . با هر نامی قلبم از جا کنده می شود .هنوز نام پسرم را نخوانده اند .آیا ممکن است که با او کاری نداشته باشند . شاید زخم های پایش را دیده وخجالت کشیده اند ؟شاید یکی از زندان بان ها اورا شناخته و حمایتش کرده است ؟ شاید اصلا اورا نشناخته اند ؟ شاید آن جا هم یاد گرفته است که خود را جائی مخفی کند . همانطور که وقتی بچه بود و خود را مخفی میکرد هیچکس نمی توانست پیدایش کند . روز دارد به پایان می رسد هنوز اسم پسرم را نخوانده اند . او زنده است .من چمدانی نخواهم گرفت . اما نمی دانم چرا قلبم این طور می لرزد ؟قادر به ایستادن نیستم . به بخش ! پسرم که از من خواسته بودی هرگز زاری نکنم و خم نشوم . می خواهم ! اما نمی توانم .تمام بدنم درد می کند . هر بار به تو فکر کردم یاد شکنجه ها ودرد های تو افتادم همراه تو شکنجه شدم درد کشیدم . شلاق اگر به پای تو خورد به قلب من اصابت کرد . قلب مادران چنین است . آخ که چه میزان قلب شلاق خورده در این سرزمین وجود دارد . یک بار به من گفتی :مادر تمام پی وُ بنای این سرزمین با خون است . من متوجه نشدم . گفتی : تمام تاریخ این سرزمین، تاریخ حکومت های ستمگر است و حاکمان مستبد که تنها خون ِجان های آزاد، سیرابشان می کند . من باز متوجه نشدم .کاش زنده باشی !کاش هرگز نامت خوانده نشود . من به همان زندان راضیم هرروز خواهم آمد دور این دیوار ها خواهم چرخید و تو حضور من حس خواهی کرد ! اگر نامت را نخوانند من چقدر خوش بختم . توان نگاه کردن در روی مادران وپدران ساک به دست را ندارم .می ترسم !می ترسم چون وقتی به ساک ها وچمدان ها نگاه می کنم ترس برم می دارد که من هم چنین ساکی خواهم گرفت ! از طرفی خجالت می کشم که در این وانفسا تنها به تو می اندیشم . نمی توانم تظاهر کنم !از این که تا حال نامت را نخوانده اند چقدر خوشحالم .دیروز هم نامت خوانده نشد .هم خوشحالم هم مضطرب وبلا تکلیف . این بی خبری دارد از پایم می اندازد .هیچ چیز به اندازه بلاتکلیفی درد ناک وکشنده نیست .مرتب به خود دلداری می دهم .اما ته قلبم لبریز از وحشت است . توان دلداری مادران دیگر را ندارم !با آن ها می گریم اما تمامی حواسم متوجه توست. همین دیروز بود که باهم نشسته بودیم من گلدوزی می کردم وتو با نخ های رنگی بازی می کردی .سایه روشن آفتاب از لابلای درختان پشت پنجره عبور می کرد و گاه روی چشمت وگاه نوک بینیت را می گرفت در هر حالتش زیبا بود . دستمال گلدار را دور سرت بستم در آئینه نگاه کردی وخندیدی .با همان دستمال تا عصر در اطاق های خانه دویدی .نمی دانم چرا یاد آن دستمال افتادم دستمالی که هنوز نگاهش داشته ام .دستمالی که هروقت خواستی من را به خندانی دور سرت می بستی ودر اطاق ها می دویدی . حال دراین اطاق های بسته ی تاریک، پشت این دیوار های بلند که آفتابی بر آن ها نمی تابد چه می کنی ؟آیا هنوز توان خندیدن وخنداندن دیگران را داری ؟امروز روز سوم است که می آیم .زنی همراه دختری کوچک در آنسوی خیابان روی یک جدول سیمانی نشسته است .تمامی صبح پشت در فریاد می کشید : نا مسلمان ها !پسرم . هرگز اورا ندیده است به من اجازه ندهید ! تنها این دختر کوچک را ببرید که او ببیند !لعنت بر من که روزها در خیابان ها تظاهرات کردم ومرگ بر شاه گفتم ! آنقدر فریاد کشید تا از رمق افتاد .حال ساعتی می شود که چمدان پسرش را به او داده اند .وقتی صدایش زدند توان رفتن نداشت . دختر بچه کوچک را در بغل خود فشار می داد وناله می کرد. سربازی که چمدانش را آورده بود ! گفت: این برگه را امضا کن.! چنان بادرد در چشم های سرباز نگاه کرد که که او آرام بر خاست ورفت بی آن که برگه را بگیرد .حال چند ساعتی است آن جا نشسته با هیچ کس سخن نمی گوید .تنها به یک نقطه خیره شده است .دخترک کوچک در آغوشش به خواب رفته است . به هیچ کس اجازه نزدیک شدن نمی دهد با چشم اشاره می کند که کودک در خواب است .چند نفری به فاصله در کنارش نشسته اند . زنی هراسان از راه می رسد خود را به روی چمدان می اندازد .ضجه می زند چنگ بر صورت می کشد .دخترکوچک هم از خواب بر خاسته است همراه آن زن گریه می کند او مادر دخترک کوچک است .درونم چیزی در حال فروریختن است . نمی دانم چیست ؟ بیحسی غریبی است که کرختم کرده است . نمی توانم فکر کنم .کسی دستم را می گیرد :نام پسر شما را می خوانند ! قادر به فکر کردن نیستم چرا نام پسرم را صدا می زنند ؟شاید به ملاقاتم می آورند .زنی که چهره اش برایم بسیار آشناست دستم را گرفته است . به طرف دروازه می کشد باید داخل بروی ! نه قادر به رفتن نیستم! همان مقابل در از پای می افتم صدائی در گوشم می گوید : نگذار این ها ذلت وافتادن ما را ببینند .خوشحالشان نکن !هیچ کدام از بچه ها مقابل این ها سر خم نکردند .بلند شو سرت را بالا بگیر .این ها لیاقت دیدن اشگ های مارا ندارند . سرم را بالا می آورم چه صورت آرام وچشم های عمیقی دارد .می شناسمش به بازویش نگاه می کنم همان بازوئی که سال ها قبل مقابل در زندان قصر با باتوم ماموران ساواک شکسته شد و ماه ها بر گردنش آویزان بود . سال ها با هم مقابل همین دروازه ایستادیم . همین جا خبر اعدام پسرش را به او دادند . چه صبور بود!.حال با چه متانتی برای گرفتن چمدان پسر دومش آمده بود . بلند می شوم سرم را روی سینه اش می گذارم .اشگ امانم نمی دهد .دستش را بر صورتم می کشدو موهایم را نوازش می کند . آرام گرفته ام. پسرم! دیگر هرگز مقابل این ها زانو نخواهم زد .هرگز اشگ های من را نخواهند دید ! از دروازه عبور می کنم .آن چنان که شایسته مادر توست ! سربازی با دست، دریچه کوچکی را نشان می دهد . مردی با ریش انبوه ،پشت پنجره نشسته است . حتی سرش را بالا نمی آورد با بی اعتنائی کامل بلند می شود ولحظه ای بعداز کنار دریچه پنچره ای را باز می کندو چمدان آبی رنگت را بطرفم دراز می نماید .”همه وسایلش این توست ! برای مرتد ومنافق در جمهوری اسلامی نمی توانید مراسم بگیرید. هر چه این جا دیدید همین جا هم فراموش می کنید .پسر دیگری که نداری” ؟می پرسم : پسرم را کشتید بگوئید کجا دفنش کرده اید ؟ پوز خندی می زند چنان زهر آلود وبی شرم که از سوالم پشیمان می شوم . مگر قرار است دفنشان هم بکنیم ؟ نمی دانم کجا برده اند دنبال قبرشان نگرد . نمی خواستم با این گنده دهان سخن بگویم .در آن لحظه می خواستم مثل تو قدم بر دارم همان طور که تو برمی داشتی .توان گرفتن چمدانت را نداشتم . اما این ها نباید ضعف مادرت را می دیدند .به سختی چمدان را در بغل می گیرم ! همان طور که در کودکی بغلت می کردم . یک آن سبک شدم . گوئی در هوا قدم بر می دارم . حتی نخواستم چهره اش راببینم .به طرف دروازه رفتم واز دروازه خارج شدم . چند تن از پدران ومادران دورم را گرفته اند .قادر به سخن گفتن نبودم .احساس می کردم چمدان کوچکت سنگین تر وسنگین تر می شود . حسی عجیب گوئی پیکرنازنینت بود که به سینه ام می فشردم .چنان سنگین که طاقت نیاوردم و به زمین افتادم.نمی خواهم به خانه برگردم .توان برگشتنم نیست .قادر به برداشتن چمدان کوچکت نیستم .احساس می کنم این پیکر عزیز توست که این چنین بر روی زمین افتاده است .” یاریم کنید من نمی توانم این چمدان را بر دارم نمی توانم بلند شوم .کسی کمکم کند !” یکی از پدران جلو می آید .زیر بازویم را می گیرد اورا هم می شناسم .چشمان خسته اش را اشگ پوشانده است . کجا می خواهید بروید ؟ نمی دانم !کمکم کنید من را به خانه خانم شریفی ببرید . از زمین بلندم می کنند . آرام در امتداد خیابان پائین می آئیم . پسر جوانی چمدان طوسی رنگت را برداشته است ودر کنار من حرکت می کند . نمی دانم شاید دیوانه شده ام !احساس می کنم در کنارم حرکت می کنی .حتی گرمی نفست راحس می کنم .می گویم : لطفا چمدان را به من بدهید . جوان سخنی نمی گوید . چمدان را می گیرم روی سینه ام فشار می دهم گوئی قلبی درون آن می زند . ماشینی جلوی پایمان می ایستد . به فرمائید من شما را به خانه خانم شریفی می رسانم . سوار می شوم ویکی از مادران، مادر حمید نیز کنارم می نشیند بی اختیار سرم را بر شانه مادر حمید می گذارم و گریه ،امانم نمی دهد . .نمی دانم چه کسی مادران را خبر کرده است .چند نفر از مادران مقابل در منزل ایستاده اند .مادری جلو می آید مادر” انوش” است .چمدانم را می گیرد .گوئی تبرکی است می بوسد بالای سر می برد .فریاد می زند: این سند جنایت خمینی است ! زیر بغلم را می گیرند و به داخل خانه ام می برند .میانه اطاق گیح ومنگ ایستاده ام . حتی نشستن را هم فراموش کرده ام .خانم شریفی دستم را می گیرد سرش را آرام بر روی شانه ام می گذارد و گریه می کند . عکس هر دو پسرش رادر کنار عکس برادرش روی دیوار می بینم . زیباترین پسرانی که می توان تصور کرد. برادر و پسر بزرگش فرامرز کشته شده رژیم شاه ودیگری کشته شده رژیم خمینی . براستی چگونه دوام آوردی ؟ چگونه طاقت آوردی از دست دادن چنین زیبائی وبرومندی را ؟پسرانی چنین زیبا که دختران محل پشت در های نیمه باز به انتظار عبورشان می ایستادند .هر سه از درون قاب های خود به ما به این دو مادروخواهر داغ دیده نگاه می کنند . بیاد آن شعر کوتاه می افتم که زیر لب زمزمه می کردی :” نگاه کن مادر هر بار که آهی می کشی برگی براین سپیدار می لرزد” . حال ،تمام برگ سپیدار های این سرزمین از آه مادران می لرزند .همین هفته قبل بود که روی مبل مقابل همین عکس ها نشسته بودیم .خانم شریفی بهتر از هر کس دلهره های من را حس می کرد . می دانم سخت است این بی خبری ! اما این قدر نگران نباش ! می گویم :من طاقت شما را ندارم این همه صبر از کجا آوردی ؟ در چشمانم خیره می شود . طاقت آوردم ؟ درد کشیدم !نهایت تمامی دردم را با این نوه ام تنها باز مانده پسر کوچکم تسکین دادم !هر سه را در وجود این نوه کوچکم می بینم . وقتی سال شصت آن طورناجوانمردانه “فرزینم ” را در عرض بیست و چهار ساعت بعد از دستگیری اعدام کردند . فکر کردم دیگر همه چیز تمام شد ومن هر گز قادر به ایستادن روی پای خود نیستم . هیچگاه قلبم آرام نخواهد گرفت ! مرگ خود را می خواستم . اما تنها نگاه دردمند نوه کوچک باز مانده از” فرزینم” قلبم را شعله ور کرد چنان عشقی درونم جای گرفت که هیچوقت نظیر آن را حس نکرده بودم. من عاشق شدم ! عاشق این موجود کوچک که دارد بزرگ می شود و من بالیدن هر سه عزیز خود را در وجود او می بینم . نوه او در گوشه اطاق سرگرم نقاشی بود .دهانش را نزدیک گوشم می کند می دانی تمامی وجود اورا درون خود احساس می کنم .گوئی درون من زندگی می کند هر حرکت او پسرم را بیادم می آورد .چنان عاشقم که وقتی چند ماهه بود و بعد از شیر خوردن بالا می آورد می خواستم آن را بلیسم . او جزئی از وجود من نه ! نه! او تمام وجود من شده است .نگاه عاشقانه اورا که به آن موجود زیبای گوشه اطاق دارد حس می کنم. چه موجود عجیب , زیبا , پیچیده و جان سختی است این انسان ؟ چه قدرت جایگزینی غریبی دارد؟ چگونه با تمام وجود تلاش می کند از پای نیفتد و حتی شده از آخرین برگ درخت زندگی حراست کند میدانید این مبارزه من است ! بزرگ کردن این کودک وجان دادن دوباره به پسرم . حال باز روی آن مبل نشسته ام با دردی مشترک و چمدانی مقدس بر روی زانوانم . دلم نمی خواهد در چمدان را بگشایم. این دیگر بخشی از زندگی من شده .این تنها یادگارتوست .هر چه درون آن است وسایل خصوصی تو است . نمی خواهم به نمایش بگذارم . هر زمان که تنها شدم با تو خواهم نشست .درب چمدانت را خواهم گشود و با تو از ورای تک تک وسایلت سخن خواهم گفت . حال تنها می خواهم به خوابم .توان بلند شدن از روی مبل را ندارم ! دلم می خواهد وسط جمع همین مادران بخوابم .احساس بی پناهی می کنم .می خواهم سرم را روی زانوی یکی از آن ها بگذارم وبه هیچ چبز جز تو فکر نکنم .چمدانت را به سینه ام فشار می دهم چشمانم را می بندم وهمراه تو می خوابم .همه سکوت کرده اند .دردمندان درد هم را خوب می فهمند .به خانه آمده ام .می دانم دوست نداری که به خاطر تو خانه رنگ ماتم بگیرد .همیشه می خندیدی .هنوز صدای خنده تو ودوستانت را از اطاقت می شنوم .صدای صحبت های بی پایانتان را . نمی دانم بعد از این همه خواهم توانست استانبولی پلویی که تو دوست داشتی درست کنم ؟ آیا از گلویمان پائین خواهد رفت ؟ داخل اطاقت نشسته ام .از پنجره ،آفتاب کم رمقی به داخل اطاق می تابد . به ردیف کتاب های چیده شده داخل کتابخانه ات نگاه می کنم . به عکس ها ! به عکس دسته جمعی که نمی دانم در کدام کوه گرفته ای ؟ چند نفر از این دوستانت باقی مانده اند ؟ شاخ های درخت پشت پنجره تکان می خورند . نور آفتاب در میان شاخ وبرگ های آن می رقصد وسایه روشن مواجی را روی تخت خوابت می اندازد . گوئی کسی روی آن تکان می خورد .قلبم می لرزد . چه لحظه های شیرینی که آرام می خوابیدی و گاه ،تکان کوچکی می خوردی و من نگاه می کردم بی آن که بدانی . همیشه با لبخندی آرام بلند می شدی . هیچ چیز در زندگیم لذت بخش تر از لحظاتی نبود که آرام وپاورچین می آمدی از پشت، دست بر گردنم می انداختی می بوسیدی . مادر صبح به خیر . بسیاری روز ها پشت به اطاقت می نشستم و در انتظار این لحظه بودم. وقتی دست در گردنم می انداختی و گرمی نفست راحس می کردم سبک می شدم .چنان سبک که گوئی در فضا معلقم . هیچ کس حتی پدرت با تمام عشقی که به او داشتم چنین سبکی را به من نداد. چنان حسی از مالکیت که هیچ ثروتی با آن برابری نمی کرد .حال به تخت خالیت که همیشیه خالی خواهد ماند می نگرم . بگو چگونه طاقت بیاورم ؟ بگو چه باید بکنم ؟ میدانم خواهی گفت طاقت بیاور .تسلیم نشو .من چنین خواهم کرد . هنوز چمدانت را باز نکرده ام . خانه پراست از مادران اعدام شدگان از فامیل های نزدیکمان که برای تسلیت می آیند . بسیاری ترسیده اند ! من می فهمم .از بچه های جوانشان ! از کارشان !از سوال جواب شدن می ترسند .تعدادی از همسایه ها خود را ازچشم من مخفی می کنند .این کشته شدن شما چه بی سرو صدا انجام گرفته است .هیچ کس باور نمی کند. دیروز چمدانت را باز کردم .چند تکه لباس , دو عدد صابون , مسواک وساعت مچی تو .همین ! همان ساعتی که وقتی در دانشگاه قبول شدی پدرت هدیه داد. من هرگز پدرت را چنین خوشحال ندیده بودم . گفت من آن را به دستت ببندم و بعد طاقت نیاورد و ما دو نفری , نه سه نفری آن را بستیم .چقدر خندیدیم !بستن یک ساعت موچی توسط سه نفر و آخر سر هم آن را سر وته بسته بودیم . چه لحظاتی !در آن لحظه ،خوشبخت تر از ما کسی در دنیا نبود .نهار استانبولی پلو برای تودرست کرده بودم . گفتی :خوش مزه تر از استامبولی پلو غذائی نیست وشما مامان بهترین استانبولی را درست می کنی . اگر برایت لقمه ای نان وپنیرمی گرفتم باز همین را می گفتی ! پدرت از من تشکر کرد که چنین پسری به او دادم .من هم از او تشکر کردم .تو خندیدی و به شوخی گفتی :من دانشگاه قبول شده ام شما از همدیگر تشکر می کنید ؟ دست در گردن هر دوی ما انداختی به سینه ات فشارمان دادی.لذتی چنان زیبا که قادر به توصیف آن نیستم . پسرم سپاس گذار بودی به خاطر هر چیز کوچک .چقدر دلتنگم ؟ خوب که پدرت این روز را ندید . او چگونه طاقت می آورد .او که هرگز طاقت آمدن به زندان برای ملاقات ترا نداشت . خرداد سال پنجاه چهاربعد از کشته شدن جزنی یادت می آید که چگونه در محل ملاقات از حال رفت . او طاقت این سختی ها را نداشت . زندان رفتن تو اورا در هم شکست . اما حتی یک بار از تو گلایه نکرد .او به تو ایمان داشت .تا آخرین روز حیات هم فقط نام تورامی گفت .در سال آخر زندگیش هر کس را که می خواست صدا کند با نام تو صدایش می کرد .حتی من را !چه ساعتی ؟چه کسی؟ این ساعت را از مچ تو باز کرد ؟ عقربه ها روی ساعت چهارو ده دقیقه ایستاده اند ! نه مسلما این ساعت کشته شدن تو نبود . چند روز! عقربه ها نبودن ترا طاقت آوردند ؟ چند روز بعد از تو آن ها کار کردند ؟ زمان روی ساعت چهار وده دقیقه متوقف شده . من این ساعت را کوک نخواهم کرد! بگذار زمان نیز با مرگ تو از حرکت بیاستد ! می خواهم آن کمد لباس بزرگ را خالی کنم وتنها چمدان ترا در آن بگذارم .کمدی که اگر کسی در خانه نباشد , داخل آن بنشیم ودر تاریکی مطلق در آن جای تاریک خود را در کنار تو احساس کنم . یادت می آید , سال ها قبل برایم ازفروغ فرخزاد می گفتی .گفتی : مادر روح های حساس درجامعه خشن با انسان های بی رحم، بسیار رنج می برند .تحقیر می شوند وکسی درد وصدای آن ها را نمی شنود . گفتی : فروغ بسیاری مواقع داخل کمد می رفت در بر روی خود می بست وهای های گریه می کرد . ساعت ها درون آن تاریکی می نشست و می گفت تاریکی بیرون ظلمانی تر از تاریکی داخل این کمد است ! می گفت که می خواهم دورتا دور خودم یک دیوار آجری بلند بکشم ودرون این چهار دیواری بقدری فریاد بزنم که از پا بیفتم ! ازدست این همه خشونت و چشم های بی شفقت که به من خیره می شوند وروحم را آزار می دهند کلافه ام. حال من هم می خواهم چنین کنم . فریاد بکشم که چرا هیچ کس کشته شدن فرزندان ما را نمی بیند ؟ چرا هیچ صدائی به داد خواهی زیباترین فرزندان این سرزمین بلند نمی شود ؟ این همه بی عدالتی ! بی تفاوتی ! انسانیت کجا رفته است ؟ چه تعداد مادران, همسران وپدران باید فریاد خود را درون این چهار دیواری ها بکشند ؟ چندی قبل داستانی از کمدی در شوروی شنیدم که تنها یک دست لباس دامادی درون آن آویزان است . بیشتر ازبیست سال . لباس دامادی پسر جوانی از روستاهای اردبیل که تنها یک شب آن را پوشید .چند روز بعد از آن با شکست فرقه دمکرات نا گزیر از ترک وطن شد . سال ها به جرم این که خواهان بازگشت از شوروی بود به سیبری تبعید گردید! زندان کشید و با مرگ استالین از سیبری بر گشت . تنها با یک بقچه که در آن لباس های دامادی خود را نهاده بود . سال هاست لباس را در کمدی خالی آویزان کرده تنها با این امید که روزی بر خواهد گشت و این لباس را بر تن خواهد کرد ودر آن دهکده در کنار زنی که دوستش داشت آرام خواهد گرفت . سال ها گذشته است او پیر شده ومرز ها همچنان بسته مانده اند . ده ها نامه برای مسئولان شوروی، برای مسئولان ایرانی نوشته و جوابی دریافت نکرده است . هر نامه که می نویسد زیر آن کپی می گذارد و یک نسخه برای خود نگاه می دارد .کمد پر از نامه های او شده .می گویند گاه در تنهائی آن لباس را می پوشد .در اطاق می چرخد برروی یک صندلی می نشیند شرابی می خورد وبه صندلی خالی کنار دستش خیره می شود و اشگ می ریزد .می گویند : گفته است اگر نتوانستم بروم جسدم را به سوزانید وخاکسترم را برای زنم بفرستید . زنی که سال ها قبل مرده است . او نمی داند به او نگفته اند ! چرا که او تنها به همین امید زنده است که سرانجام روزی بر میگردد . چه سرنوشتی دارند مردمان این سرزمین . حتی کمد هایشان نیز قصه مخصوص به خود را دارند.چمدانت را داخل این کمد خواهم نهاد . کمدی که وقتی کوچک بودی داخل آن مخفی می شدی . دوست داشتی روی ملافه های چیده شده داخل آن بنشینی و گاهی هم به خوابی . مخفیگاه کوچک تو .
نخستین سالی که به مدرسه رفتی کمد قدیمی را به تو دادیم . با چه دقتی وسایل اندک خود را درون آن چیدی .تشکچه ای را روبروی در آن انداختی .در یک طرف را باز می کردی و کف کمد را که در حالت نشسته برابر سینه ات بود میز می کردی و می نوشتی . پدرت چراغ کوچکی داخل کمد کشید . می گفتی :بابا برایم اطاق درست کرده است . تمام شش سال ابتدائی همان جا نشستی و نوشتی , حساب کردی , نقاشی کردی . کمد بخشی از زندگی تو شد .وقتی این اطاق را گرفتی نخستین چیزی که داخل آن نهادی همین کمد قدیمی بود . این بار لباس های خودرا در آن جا دادی .هر بار به این کمد نگاه می کنم لحظه لحظه بزرگ شدن تو در مقابل چشمانم جان می گیرد. از کودکی کوچک که نشسته مشق می نویسد تا پسرنوجوانی که مرتب تیع بر صورت می اندازد . صورتی که آرام آرام از شکل کودکی خارج می شود . جوانی که پیراهن می پوشد .مقابل آئینه می ایستد . به دقت موهای خود را شانه می زند .کفش های خود را برق می اندازد و با عجله از خانه خارج می شود . پسرم کجا می رفتی ؟ چه کسی را می دیدی ؟ یک روز از دور ترا با دختری دیدم . چه دختر زیبائی ! فکر کنم پیراهن آبی داشت و تو پبراهن سفید پوشیده بودی . چنان ذوق زده شده بودم که می خواستم داد بزنم آن پسرزیبا !پسرهمراه آن دخترزیبا ! پسر من است . نمی دانم آن دختر چه حالی داشت . اما من وقتی نخستین بار با پدرت قدم زدیم .تمام مدت می لرزیدم و دست هایم مانند یک قالب یخ شده بود .کلمات در دهانم نمی چرخید . بهار بوداو کت خود را بر شانه ام انداخت .کت جادوئی ! بدنم گر گرفت داغ شدم گوئی این تن او بود که من را گرم می کرد .شاید آن کت کرم رنگ را به خاطر می آوری ؟ که هر وقت سردم می شد به تن می کردم . تو می گفتی :باز مامان بابا شده ! بخاریش را روشن کرده . حال هر دو رفته اید دیگر کسی نیست که کت اورا بپوشم و خود را گرم کنم . چرا آن روز جلو نیامدم ؟ چرا نگفتم که به خانه بیائید تا یک چای با هم به خوریم .من که زیبائی آن لحظات جادوئی را می دانستم چرا قدم پیش ننهادم ؟ این شرم , این سنت چیست که چنین راه بر من بست ؟منی که خود را زن آزادی می دانستم قادر نشدم آن را بشکنم؟ شاید ترس از شکستن حریم خصوصی شما بود ؟اما هر چه بود دلم میخواست تنها یک چای با شما به خورم ونتوانستم ! آرزوئی که برای همیشه در دلم ماند. نه من سوالی کردم ونه تو چیزی گفتی .چه زود تمام آن روزها ی خوب و کوتاه به پایان رسید .پنج شب خانه نیامدی .من و پدرت به هر جا که ممکن بود سر زدیم هیچکس جوابمان نداد .شب پنجم بود که ساواکی ها تو را دست بند بر دست به خانه آوردند . تمام خانه را زیر ورو کردند . بخشی ازکتاب هایت را داخل گونی ریختندو بردند . حتی اجازه ندادند یک کلام با ما صحبت کنی .من وپدرت تا صبح نخوابیدیم .از همان شب پدرت دیگر آن مرد شاد قبلی نبود .کم حوصله شده بود .مرتب به من می گفت : دیدی چه کفش بزرگی پایش کرده بودند .نمی توانست راه برود . پسرم را زده بودند .مرتب تکرار می کرد آن ها پسرم را زده بودند . چه کشیدیم در آن هشت ماهی که هیچ خبری از تو نداشتیم .بعد ترا از کمیته به زندان قصر بردند .سخت بود اما خیالمان راحت شد . روزهای ملاقاتی دیدن آن همه جوان رعنا و آن همه خانواده ها از شهر های مختلف تا یک هفته زندگیمان را پر می کرد .تمام هفته را به عشق روزهای ملاقات سپری می کردیم .حال تنها تو نه ! همه آن بچه ها بچه های ما شده بودند .مادران , پدران که درد مشترک هم دلشان کرده بود.دوستی های زیبائی که شکل می گرفت .هنوز سیمای مادر بدیعی که گوشه چادر سیاه خود را به دندان می گرفت و هرهفته قابلمه بزرگی را به زیر چادر می زد ودر گرما وسرما به سختی خود را به در زندان می رساند مقابل چشمم است . دزفولی مهربان می گفت : تمام هفته ام به عشق این روز می گذرد .این غذا را با عشق محمدرضا و رفقایش درست می کنم .هیچکس نمی توانست منصرفش کند .حتی اگر قبول هم نمی کردند . می گفت بدهید نگهبان ها به خورند.اگر گرفتن غذا تحریم هم می شد غذای خانم بدیعی مستسناء بود .با قابلمه اش می آمد مقابل درب زندان چمباتمه می زد و با چشمانی که خنده وگریه در آن مخلوط شده بود می خندید ومنتظر باز شدن در می گردید .خانم امام همیشه آراسته می آمد .گوئی به مهمانی بزرگی دعوت شده است .هر گز شکایت نمی کرد دکتر یگانه وزیر اقتصاد برادرش بود .اما هرگر نه او ونه پسرش در خواست کمک نکردند .چه غرور دلچسبی داشت .هنوز هم وقتی به جلسه مادران می آید همان گونه است که بیست سال قبل بود .خانم لطفی همان طور پر شور بود با همه خوش وبش می کرد جلوی رئیس زندان در می آمد .تمام مادران وپدران بودند .تعدادهمسران کم بود .نبض این جماعت با نبض بچه های داخل زندان می زد . هیچ کس از بچه هایشان گله نداشت .همه عاشق بودند !مادران کرد , لر , بلوچ با لباس های محلی می آمدند .از راه دور کسی زمستان وتابستان نمی شناخت .همیشه آن جا بودند .جلوی درب زندان ومجادله ای که همیشه با زندان بان ها بود .مردمان رهگذری که برخی با تعجب , برخی بی تفاوت و تعدادی محدود در همدلی به این جمع نگاه می کردند و می گذشتند . جامعه گوئی از وجود چنین زندان هائی بی خبر بود .شبی که گل سرخی ودانشیان را در تلویزیون نشان دادند پدرت برای اولین بار سخت گریست .آرام وقرار نداشت به هر کس که می شناخت تلفن کرد دیدید این مردان چه کردند ؟دروز ملاقات , گل سرخی به یقه اش زد وبه دیدن تو آمد .او هم به شما پیوسته بود . بعد از این برنامه بود که بقال سر کوچه پس از یک سال که از دستگیری تو می گذشت ! وقتی من را دید از دکان بیرون آمد وگفت :سلام من را به آقا زاده برسانید انشالله که به زودی به خانه بر گردند. ببخشید که تا حالا جویای احوالشان نبودم . چه سنگین گذر بود آن روزها .هر روز خبر در گیری های خیابانی .هر روز کشته شدن عزیزی .روز ملاقات روز قرار ها هم بود برای رفتن به خانه پدر ومادر هائی که بچه هایشان کشته می شدند.
تازه عید را پشت سر گذاشته بودیم بهار در خانه آمده بود .گل های میمونی وبنفشه باز شده بودند . پدرت بعد از دستگیری تو آن قسمت حیاط که اطاق تو مشرف بر آن بود را تنها بوته گل سرخ کاشته بود! سرخ وسفید . خودش پای بوته ها را بیل می زد وبرای خودش شعر می خواند .هر چه که به یادش می افتاد .گاه ترانه ای را زیر لب زمزمه میکرد .” گل سرخ وسفیدم کی می آئی ؟ بنفشه برگ وبیدم کی می آئی ؟ ” آه می کشید و همان جا پای بوته می نشست . برا یش یک صندلی کنار گل ها نهادم با یک میز کوچک گفت : می خواهی کنار باغچه پسرم تنها بنشینم ؟صندلی دیگری نهادم . عصر ها که از کار بر میگشت دیگر در اطاق نمی نشست می رفت سر وقت باغچه ی تو گل ها را آب می داد .می نشست استکانی چای با هم می خوردیم .رفته رفته تمام صندلی های اطاق پذبرائی را کنار باغچه ی تو چید . دیگر تمام بهار وتابستان مهمانان را به اطاق پذیرائی نمی برد . مهمان ها هم عادت کرده بودند . به محض ورود می گفتند :کنار باغچه گل سرخ . یک روز یک تخت پام چوبی را با تاکسی بار به خانه آورد . صندلی ها را جا به جا کرد و تخت پام را آن جا نهاد . روی آن قالیچه ای انداخت وگفت :”هوای اطاق خفه ام می کند از امشب می خواهم در هوای آزاد کنار این گل ها به خوابم” .می دانستم همه این ها بیاد تو می کند . دیگر کمتر به داخل خانه می آمد همه کارش روی همان تخت پام بود .شروع به خواندن آن قسمت از کتاب های تو که باقی مانده بودند کرد . گاه من هم کنارش می نشستم . پاک سیاسی شده بود باهمه بحث می کرد . اواخر فروردین بود سال پنجاه چهار عصر با یک روزنامه به خانه آمد.سخت پریشان بود . روزنامه را طرف من دراز کرد . کشتند ؟دلم فرو ریخت اولش نتوانستم تیتر روزنامه را به خوانم. بغض کرده بود به اطاق رفت در را بست صدای بلندش را می شنیدم که مرتب فحش می داد کاری که کمتر می کرد . نُه زندانی در حین فرار کشته شدند . نام بیژن جزنی و ضیا طریفی را که دیدم .گریه امانم نداد . ترس در دلم ریخت . چطور؟ مگر می شود این طور آسان کشت ؟چنان ترسیده بودم که توان حرکت نداشتم . یاد همسر ومادر جزنی افتادم . واقعا به همین سادگی ؟ حال چه می کشند این دو زن ؟ پسر کوچکش “بابک ” چه می کند ؟ نگرانیم حدی نداشت . در زندان های سیاسی چه خبر است ؟ نکند شما با ساواکی ها درگیر شوید و شما را هم بکشند ! روزهای سختی بود.همه چیز بعد از همان اولین ملاقات بعد از کشته شدن جزنی شروع شد .چه روز سنگینی ! ساعت ها زیر باران ماندیم .پدرت مرتب اعتراض می کرد .به سختی آرامش می کردم . تا آن زمان هرگز اورا چنین بی تاب و عصبی ندیده بودم .یادت می آید وقتی ترا دید از فشار عصبی قادر به بلند شدن نبود .آن روز کوتاه ترین روز ملاقات ما بود وتو حیرت زده به پدرت نگاه می کردی . چند نفر از پدران دورش را گرفتند و به سختی بلندش کردند . من هرگز آن نگاه مشتاق , درمانده و التماس آمیز اورا از یاد نخواهم برد .می دانست که آخرین دیدار است . او سرطان گرفته بود . سرطانی سخت .که بیشتر از چهار ماه دوام نیاورد . نمی توانست از جا بر خیزد دو ماه آخر را در بیمارستان گذراند . با عکسی از تو . هر روز یک گل سرخ از باغچه تو برایش بردم . می گرفت روی صورتش می نهاد بو می کرد و در گلدان آب کنار تختش کنار عکس تو می نهاد .اواخر تابستان بود که فوت کرد . همه این ها را میدانی برایت تعریف کرده بودم . نمی دانم چرا باز دلم می خواهد باز گو کنم . سبک می شوم .مراسم خوبی برایش گرفتیم . تمام خانواده های سیاسی بودند . وصیتی نکرده بود . اواخر دیگر اعتقادی به دین ومذهب نداشت .تنها دو روز قبل از آن که به کما برود به من
گفت: دلم می خواهد چند شاخه از گل های باغچه ترا بر سر خاکش به کارم و مواظب باغچه ات باشم خانه بدون او بدون تو برایم زندان شده بود . گاه چنان احساس خفگی می کردم که می خواستم پیراهنم را پاره کنم . حوصله پختن غذا را هم نداشتم .حوصله هیچکس ! تنها در کنار مادران زندانی ها احساس آرامش می کردم .یکی از مادران گفت که مادر یکی از بچه های کرد که در زندان است پسرکوچکترش دانشکده پلی تکنیک قبول شده وتنها همین دو پسر را دارد .حال که پسر کوچکش تهران می آید او تنها خواهد ماند . اگر ممکن است یک اطاق خانه را به آن ها بدهم که هم خودم از تنهائی خلاص شوم و هم آن مادر وپسر راحت شوند . چنین شد که “سروه” خانم همراه پسرش “هیوا ” ساکن خانه ما شدند . زن ساده ومهربان کرد. چهره قشنگی داشت موهای خود را چتری جلوی پیشانیش می انداخت از وسط فرق باز می کرد و بعد با یک دستار بلند وزیبای کردی آن را می بست . لباس های کردیش را می پوشید و آرام حرکت می کرد . تمام وقت خانه بود کسی را در تهران نداشت . تمام عشقش همین دو پسر بودند . خرجمان یکی شده بود .خرجی هم نداشتیم . ورودشان به زندگیم مانع از پای در افتادن من شد . هیوا پسر هر دوی ما بود . نجیب و با محبت اولین کمک دانشجوئی را که گرفت دو پیراهن نخی گلدار برای من و مادرش خرید .من عادت به پوشیدن پیراهن گلدار نداشتم . اما سروه خانم همیشه رنگ های شاد می پوشید . من برای اولین بار یک پیراهن گلدار پوشیدم .خودم را نمی شناختم . آیا اصلا درست بود بعد از پدرت من پیراهن گلدار به پوشم؟ نمی دانم در آن پیراهن نخی ساده با آن گل های ریز چه بود که هر بار که می پوشیدم احساس آرامش میکردم .نوعی رها شدن وفراخ بالی. عصر ها با هم می نشستیم چای می خوردیم او از زندگی سختش در کردستان می گفت . از این که چطور بچه هایش از کوچکی بی پدر شدند واو با چه سختی آن را بزرگ کرد نان پزی کرد . گلیم بافت .حتی چوپانی کرد !اما بچه هایش را مجبور به خواندن کرد . گاه ترانه کردی می خواند . پیشنهاد کرد بیا باهم یک فرش کوچک ببافیم . فکر کردم شوخی می کند . اما نه جدی بود. من بلد هستم ،یک دار کوچک قالی می زنیم و شروع می کنیم .من گره زدن را به تو یاد می دهم . نقشه انداختن و دف زدنش با من . چند روز بعد”هیوا”اوستای نجاری را که دار قالی بر پا می کرد به خانه آورد .هفته بعد یک دستگاه قالی در زیرزمین بر پا شده بود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)