شعر نوشتن آسان است، شاعرى اما صعب! تحمل تنهایى سخت نیست اما کسى عمدن تنها نیست! تنهایى مثل آزادی‌ست باید باشى، به دست نمى‌آید! جز این فرشته‌ی بختیارى که حالم را ناب مى‌کند حالِ هیچکس را ندارم این روزها! دوستان ولى دست برنمى‌دارند؛ مدام زنگ می‌زنند که از خانه بیرونم بکشند، من اما به خانه خو کرده‌ام. در خانه می‌توانم فقط خودم باشم، تنها و بی‌لقب! این‌جا هیچ شخصیت کاذبی درکار نیست. هر چه بیشتر به این سرطان خو می‌گیرم به خودم نزدیک‌تر می‌شوم. تنهایی فرصت است، به راحتی هم بدست نمی‌آید؛ خیلی‌ها گرچه تقدیسش می‌کنند اما دائم از آن فرارى‌اند چون در این حالت فقط خودشانند؛ یک هیچِ مطلق! پنج روزِ هفته را بکوب کار می‌کنند که آخرِ هفته استراحت کنند اما همه از آخرِ هفته انزجار دارند، برای همین می‌زنند به دریا که توى جمعیت لخت شوند، با این همه هیچ‌کس دوست ندارد در ساحلی خلوت آفتاب بگیرد، برای این که آن منِ کاذبی که دست و پا کرده درکار نخواهد بود. کسی قادر نیست آخرِ هفته خانگی کند چون سرسام می‌گیرد. آخرِ هفته آدم‌ها بی‌کارند، فقط با خودشان کار دارند اما چون خودی درکار نیست دیوانه می‌شوند؛ بیخود نیست که آمار قتل و جنایت آخرِ هفته بسیار است. آدم‌ها کاملن تهی شده‌اند با درونِ خالی هم گفتگو غیرممکن است، پس می‌روند در باری که گوشی پیدا کنند، نوش بهانه‌ست. گاهی می‌روم در لابی زیرِ آپارتمانم که اغلب شلوغ است! معمولن هم گوش می‌نشینم که کس بشنوم، مغزشان را چرند پر کرده، روزمرگی این‌ها را قورت داده، کار و اداره هم فقط کمک می‌کند که این‌ها یک دیگری بشوند؛ کسی خودش نیست، آقای مهندس است، دکتری در مطب است، لقب است اما تهِ هفته گوز هم نیست. حتی نمی‌تواند لحظه‌ای در خانه با خودش باشد چون خودی درکار نیست که تنهایی‌اش را انجام دهد، برای همین است که یکشنبه می‌رود کلیسا که خدا خودش دست به کار شود. در کلیسا فقط القاب می‌لولند آدم نایاب است … الو! درود عزیزم! مشغولم! امشب نمی‌توانم، فردا نمی‌توانم، دیگر نمی‌توانم؛ هنوز خیلی مانده تنهایی‌ام خودش را انجام دهد. تنهایی دواست کسی نمی‌داند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)