نه حتی نادرست

دانش نمای سرمایه داری

نویسنده: پل کاکشات / مترجم: اشکان.الف

 

هنگامی که از نظریه کلاسیک میگوییم منظورمان نظریه ای است که بر مبنای آن مبنای ارزش اقتصادی در واقع ارزش کار است. این اصلی پذیرفته شده بود از زمان ابن خلدون تا آدام اسمیت و کارل مارکس1 . اما امروزه اگر بخواهید در مدرسه یا دانشگاه یک واحد درس اقتصاد بگذرانید بعید است که آن را به شما بگویند. در عوض شما را با نظریه های نئوکلاسیک قرن نوزدهم نویسندگانی چون جونز یا مارشال آشنا میکنند. استدلال میشود که این نظریه محبوبیت خود را از آنجا به دست آورد که نظریه کلاسیک که تا آن زمان توسط نویسندگان سوسیالیست اقتباس شده بود، تصویری نسبتا نادرست از جامعه داشت. تئوری نئوکلاسیک اما به نظر میرسید به مراتب پیچیده تر است. بیشتر جنبه ریاضی داشت و ظاهرش به شدت علمی بود2 . این نظریه ویژگی اطمینان بخشی خود به مخاطب را با رسم نمودارهای مبهم افزایش میدهد. اگر تا کنون درس اقتصاد را در دانشگاه نگذرانده اید بدانید که نمودار شکل زیر چیزی است که دانشجویان تحت عنوان نظریه قیمت یاد میگیرند.

آنچه به میلیونها دانش آموز تحت عنوان تئوری قیمت درس داده میشود

شکل 1- تعادل عرضه و تقاضا

نظریه قیمت که به میلیونها دانش آموز درس داده میشود.

محور افقی مقدار و محور عمودی قیمت را نشان میدهد.

 

نمودار از دو خط متقاطع تشکیل شده؛ گاه این خطوط با اندکی انحنا کشیده میشوند (که البته نه مقدار انحنای آن معلوم است و نه مکان هندسی منحنی. مترجم). یکی تابع عرضه(supply) و دیگری تابع تقاضا(demand) نام دارد. تابع تقاضا بر این مبنا است که اگر چیزی ارزان باشد، مردم بیشتر از آن خریداری می کنند، بنابراین شیب آن را به سمت پایین رسم میکنند. معلمان برای شیرفهم کردن دانشجویان در این مورد کار سختی ندارند.
خط دیگر که شیب مثبت دارد تابع عرضه را نشان میدهد. آنچه این خط نمایش میدهد این است که هرچه عرضه چیزی بیشتر شود هزینه آن هم بیشتر میشود. توضیح این مطلب دشوارتر است چون تجربه های مشترک دانش آموزان و عقل سلیم؛ به آنها چیز دیگری میگوید: آنگاه که تولیدکننده تولیدش را بیشتر کند میتواند راندمان کار خود را افزایش داده و هزینه را کم کند. در این هنگام استادان در جواب به اعتراض دانش آموزان کمی این خطوط را دستکاری کرده و ناچار به انواع مغالطه و توجیه میشوند 3.
ویژگی جالب نمودارها این است که هم خوب در ذهن باقی میمانند و هم مفهوم را به شکل بصری به ذهن منتقل میکنند. بیان مفاهیم ریاضی به شکل نمودار, قدرت پردازشی قشر دیداری مغز را برای فهم مطلب فعال میکند. به خاطر همین بعد شهودی است که نمودار وِن بسیار راحتتر به ذهن می نشیند تا مثلا مباحث انتزاعی نظریه مجموعه ها. مغز ما میگوید وقتی چیزی به چشم درست بیاید نه تنها درست است بلکه حقیقی هم هست. با دیدن این نمودار دانش آموزان گمان میکنند عرضه و تقاضا دو مفهوم حقیقی هستند چون به هر حال دارند دیده میشوند. و تازه بحث به اینجا ختم نمیشود؛ با دیدن این نمودار میتوان گفت که نقطه تقاطع دو تابع, هم قیمت (p) و هم مقدار (q) کالا را به دقت برآورد کرده است.
چنانچه این نظریه به جای نمودار به شکل کاملا جبری بیان میشد هم دشوارتر بود هم کمتر جذاب بود و هم البته بیشتر در معرض بررسی انتقادی قرار میگرفت. در ادامه نشان داده میشود که اگر این نظریه به جای حالت نموداری به حالت جبری بیان میشد معلوم میشد که دو اصل بنیادین روش علمی را نقض میکند. ظاهرسازی علمی این نظریه کاملا جعلی است.

تیغ اوکام:

این اصل به نام “ویلیام اوکام” ؛راهبی در قرون وسطی نامگذاری شده. او چنین گفته: ” entia non sunt multiplicanda praeter necessitatem ” یعنی مفاهیم مورد استفاده را نباید بی دلیل اضافه کرد. حکم او را دانشمندان به طور گسترده مورد تایید قرار داده اند و چنین تفسیر کرده اند که در بنا نهادن یک فرضیه باید آنرا تا جای ممکن ساده نگه داریم4 .
چرا این اصل خوبی برای علم است؟
با نادیده گرفتن باورهای فلسفی ای که میگویند قوانین طبیعت همگی صاف و ساده خلق شده اند؛ ما دلایلی کاملا پراگماتیک داریم که چرا به کار بردن تیغ اوکام در روش علمی لازم است. دلیل اصلی اینکه هرنظریه ای هر چند نادرست را اگر به اندازه کافی پیچیده کنیم در این صورت با هر مجموعه از نپاهش ها سازگار خواهد شد( نپاهش معادل observation اصطلاحی جدید است که ” آقای محمد حیدری ملایری” ابداع کرده است. واژه مشاهده معمولا مشاهده با چشم را به ذهن میاورد در حالی که در علم, مشاهده محدود به دیدن با چشم نیست. و ایشان به این منظور, واژه نپاهش را پیشنهاد کرده اند. مترجم). این اما به بهای از دست رفتن توانایی پیش بینی عمومی نظریه تمام میشود. نمونه مشهور آن هم نظریه زمین-مرکزی یونانی است که با اضافه کردن مفهوم کمکی ” فلک تدویر” گسترده اش کردند تا بتواند حرکت بازگشت ظاهری مریخ را توضیح دهد 5. هرچند بطلمیوس با این کار میتوانست پیشبینی های موثری انجام دهد (کاری که اقتصاددانان کلاسیک آشکارا ناتوان از آن هستند) اما کارش به این بها تمام شد که نظریه ای بنا نهد با کمترین منطق درونی به طوری که ما امروزه میدانیم نظریه اش کاملا وارونه بود.
نظریه نوکلاسیک عرضه و تقاضا تعداد مفاهیم را بی دلیل افزایش داده است. هر یک از دو تابع عرضه و تقاضا دست کم دو پارامتر دارد یکی شیب خط و دیگری عرض از مبدا آن 6( البته اگر فرض کنیم که خط است. اگر هم آن طور که در برخی کتابها رسم شده است, منحنی باشند باز هم نیاز به دو پارامتر دارند یکی معادله دیفرانسیل تابع و دیگری یک مقدار مرزی. مترجم). اما داده های نپاهشی تنها دو پارامتر میتوانند داشته باشند: مقدار و قیمت کالا در یک روز مشخص. یعنی نظریه ای که میکوشد دو عدد را توضیح دهد در فرایند محاسبه منجر به معرفی چهار عدد جدید میشود- تولید مفاهیمی که نیاز نبوده اند.

برای بطلمیوس, موضوع پیچیده فلکهای تدویر تنها باعث افزایش دقت در پیش بینی حرکت سیارات شد. به این معنا که او هیچ فلک تدویری را به طرح خود اضافه نکرد مگر آنکه برای دستیابی به آن دقت, لازم باشد. نظریه بطلمیوس از معیار تیغ اوکام پیروی کرده بود. اما ولخرجی اقتصاددانان در برکشیدن پارامترهای اضافی بی هدف, اثر معکوس داشته است. نظریه قیمتی تعریف نشده دارند و هیچ پیش بینی بررسی-پذیری مطرح نمیکنند.

بررسی پذیری (Testability )

یک سنگ بنای دیگر روش علمی است. نظریه استدلالی باید بررسی-پذیر باشد تا بشود فهمید درست است یا نه. برای اینکه چنین شود؛ مفاهیمی که به کار میبریم باید قابل اندازه گیری باشند. اما کدام پیش بینی بررسی-پذیری را نظریه نوکلاسیک میتواند درباره ساختار قیمت های صنعتی در مثلا اقتصاد آمریکا انجام دهد؟ هیچ. زیرا توابع عرضه و تقاضا برای کالاهای گوناگون نه تنها در اینجا مجهول هستند, بلکه بنا بر اصول نوکلاسیک همیشه غیر قابل دانستن میباشند. نظریه میگوید این دو تابع منحصرا قیمت و مقدار فروش در یک روز خاص را تعریف میکنند. حال آنکه میدانیم میتوان بی نهایت جفت خط رسم کرد به گونه ای که در همان نقطه ای که در شکل 1 با مختصات (q,p) مشخص شده تلاقی کنند. اصلا هم فایده ندارد که بخواهیم بررسی کنیم قیمت و مقدار فروش از یک روز یه روز دیگر چه تغییراتی داشته اند چون خود نظریه میگوید هر تغییری در قیمت و مقدار باید با انتقال مکان منحنی ها به وجود آید ( بسیار دیده میشود تابع تقاضا را به همان شکل که هست به بالا و پایین یا چپ و راست, شیفت میکنند. این هم از امکاناتی است که ابهام در اختیار ما میگذارد. البته که تابعی که مقدار مرزی ندارد را میشود به هرجا که بخواهیم یا هر جا که درستی نظریه من-درآوردی ما را توجیه کند منتقل کرد. مترجم). پس معلم اقتصاد خیلی راحت خطکش را بر میدارد و دو خط جدید رسم میکند به طوری که در مختصات قیمت و مقدار دیگری تلاقی کنند. سپس رو به کلاس میگوید که این چیزی است که در واقعیت بازار رخ میدهد؛ قیمتها تغییر میکنند چون توابع عرضه و تقاضا تغییر مکان داده اند(به جای اینکه بگوید این من بودم که خطوط جدید را طوری کشیدم که در نقطه ای که انتخاب کرده بودم تلاقی کنند. مترجم).
شما به شکل تصادفی چند نقطه را روی همین دستگاه مختصات قیمت-مقدار بگذارید, بلا استثنا در هر کدامشان میتوانید دو خط گذرنده از آن نقطه هم بکشید. فرض کنید این نقاط قیمتهای روزهای آینده باشند. خواهید دید هیچ اندازه گیری قیمتی نیست که نتوان با حرکت دادن خطکش و رسم دو خط متقاطع “توضیح” داد. این چنین است که این نظریه ابطال ناپذیر است. هیچ گونه پیشبینی عملیاتی درباره قیمت و مقدار نمیکند. این نظریه درست است چون تهی است. حتی نادرست هم نیست ( این اصطلاح را ولفگانگ پاولی, فیزیکدان به کار میبرد. هرگاه با نظریه ای بررسی ناپذیر رو به رو میشد میگفت: حتی نادرست هم نیست. در آخر نویسنده کتابی را معرفی میکند به همین نام:”نه حتی نادرست”, نوشته پیتر وویت که به بررسی یکی از تئوریهای رایج در فیزیک نظری اختصاص دارد این تئوری هم همچون اقتصاد نئوکلاسیک از به هم بافتن بدون دلیل مفاهیم ریاضی پدید آمده بدون اینکه امکان نپاهش داشته باشند. این کتاب در قسمت منابع در انتهای مقاله آمده. خلاصه, ریاضی بودن نظریه نئوکلاسیک نباید ما را فریب دهد. ریاضیات این نظریه نه علم بلکه صرفا پازل و بازی-ریاضی است. مترجم).

 


پانویس:

1- اگر چنین باشد که مطرح شد باید دانست که چنانچه سرمایه ای که فرد کسب کرده یا کسب میکند, ناشی از یک مهارت باشد این سرمایه ارزشی دارد که در “ارزش کار” او قابل تشخیص است. این است معنای “درآمد(سرمایه)”. هیچ چیز در اینجا (در اصل) به استثنای کار وجود ندارد و (نیروی کار) به خودی خود به عنوان محصول (سرمایه، جز ارزش حاصل از آن) مورد نظر نیست. بعضی ازمهارتها به طور نسبی با دیگر مهارتها مرتبط هستند. به عنوان مثال، نجاری و بافندگی با چوب و نخ (و صنایع مورد نیاز برای تولید آنها) مرتبط است. با این حال، در مورد هر دو، کاری که به آنها می رسد مهم تر است و ارزش آن بیشتر است. سود ( وسرمایه بدست آمده)اگر بخواهد حاصل چیزی جز مهارت باشد به ناچار باید شامل ارزش کاری که منجر به استخراج آن چیز شده هم بشود. بدون وجود ارزش کار, آن چیز فاقد ارزش است. در اکثر موارد نقش ارزش کار در درون مقدار سود, چیزی آشکار است. بخشی از ارزش, چه کم چه زیاد از کار ناشی میشود. اما گاهی ارزش کار ممکن است از دید, پنهان باشد. مثلا در مورد food¬stuff ( معنای واژه را نمیدانم. به گمانم منظور,مواد غذایی گیاهی فراوری شده باشد مثل بیسکویت و آبمیوه و چیزهایی ازاین دست. مترجم) کار و هزینه ای که صرف آنها شده, خود را در قالب غلات و دیگر مواد اولیه درون آنها نشان خواهند داد. اما این محصولات درون مناطق کشاورزی که مراقبت اندک و ابزار تولید کم و محدودی نیاز دارند؛ پنهان اند. پس تنها چند کشاورز هستند که از ارزش کار و هزینه نهفته درون آن محصولات مطلع هستند. به این ترتیب مشخص میشود که سود و درآمد، به طور کامل یا به طور عمده، ارزش حاصل از کار انسانی است. اینگونه معنای کلمه ßustenance (نگهداری/ خدمات) معلوم میشود: بخشی از سود است که مورد استفاده قرار می گیرد. بدین ترتیب معنی کلمات “سود” و “خدمت” روشن شده است. معنی هر دو واژه توضیح داده شده است : – مقدمه ابن خلدون .جلد نخست . فصل پنج. بخش نخست.-

در طول تاریخ همه جوامع, آنچه گران بوده چیزی بود که با کار و هزینه زیاد به دست می آمد و چیزی ارزان بود که با کار کم وآسان تولید میشد. بنابراین کار, هیچگاه با ارزش خود تفاوت ندارد. و تنها معیار نهایی است که ارزش کل چیزها را با آن میتوان سنجید و مقایسه کرد. کار, قیمت واقعی است. پول تنها یک قیمت اسمی است.- آدام اسمیت . ثروت ملل . ص136 –

قیمت مبادله ای محصولات ( که با پول مشخص میشود. مترجم) تنها یک کارکرد اجتماعی برای آنها است. و هیچ ارتباطی با خصوصیتهای طبیعی آن محصولات ندارد. اول باید پرسید: ماده اجتماعی مشترک برای همه کالاها چیست؟ کار است. برای تولید یک کالای خاص، باید مقدار مشخصی از کار را برای آن و یا بر روی آن انجام دهیم(و من میگویم نه فقط کار بلکه “کار اجتماعی”). شخصی که چیزی را برای رفع نیاز کوتاه مدت خود میسازد تا خودش مصرف کند؛ یک محصول(product) ساخته اما نه یک کالا(commodity). یک خودکفای از تولید- به مصرف؛ هیچ ارتباطی به جامعه پیدا نمیکند. ولی در تولید کالا, تولیدکننده چیزی را میسازد نه فقط برای برآورده کردن فلان نیاز جامعه؛ بلکه خود کارش هم باید بخشی از حاصل جمع کل کار مصرف شده به وسیله جامعه را تشکیل دهد.باید از تقسیم کارها درون جامعه پیروی کند. و این کار بدون درنظر گرفتن تمام تقسیم کارهای دیگری که در جامعه وجود دارد, فاقد معناست و باید با آنها جمع شود.

اگر کالاها را به مثابه ارزش فرض کنیم آنها را تنها در چهارچوب یک وجه تشخیص داده شده, قرارداد شده, یا اگر مایلید کریستالیزه از کار اجتماعی فرض میگیریم ( کریستالها یا بلورها موادی هستند که ساختار میکروسکوپیک آنها از کنار هم چیده شدن دانه هایی با جنس و ساختار یکسان تشکیل شده است. نویسنده در اینجا این استعاره را برای بیان کلی که نتیجه حاصل جمع اجزای آن است به کار برده است. مترجم) . در این وضعیت تنها تفاوت آنها میتواند در بیشتر یا کمتر بودن مقدار کار درونشان باشد. مثلا مقدار کار درون یک دستمال ابریشمی بیش از یک آجر است. اما چگونه ارزش کار را اندازه بگیریم؟ با عامل زمان. زمانی که انجام آن کار طول کشیده است ( لازم به ذکر است آنچه نویسنده کوشیده توضیح دهد درکی بسیار کلاسیک از مفهوم سنجش ارزش کار است. واضح است که ارزش کار غواصی که در عمق 60 متری آب تنها نیم ساعت کار مفید در روز دارد با کار کارگری که در کارخانه مسئولیتش تنها در فشار دادن یک دکمه است, تنها با عامل زمان قابل مقایسه نیست. بلکه آنجا عوامل دیگری هم دخیل است که برای تعیین آن ازعلوم دیگر مخصوصا بیوفیزیک استفاده میشود. عامل اصلی که امروزه برای سنجش ارزش استفاده میشود مفهومی در فیزیک آماری و ترمودینامیک به نام انتروپی است تا جایی که میتوان گفت امروزه “نظریه ارزش کار” به “نظریه ارزش انتروپی” تکامل کرده است. جالب است بدانید در”تئوری اطلاعات”, حتی اطلاعات هم انتروپی دارند. پل کاکشات خودش جزو پیشگامان این حوزه هاست. بدین صورت میتوان کار فکری یک ریاضیدان را با کار بدنی یک نانوا قیاس کرد! مفهوم انتروپی میتواند ماده, انرژی و اطلاعات را به هم پیوند دهد. مترجم ). واضح است در به کار بردن این معیار همه کارها به کار ساده یا کار مبنا کاهش میابند. به این جمعبندی میرسیم: کالا دارای ارزشی است چون تبلور(crystallization) کار اجتماعی است. کم یا زیاد بودن ارزش آن یا ارزش نسبی آن به کم یا زیاد بودن ماده اجتماعی نهفته در آن بستگی دارد. که میشود گفت مقدار نسبی از کار لازم برای تولیدش. بنابراین ارزش نسبی کالاها به وسیله مقدار یا مقادیر مربوط به کار انجام شده , دانسته شده, قرارداد شده تعیین می شود. مقادیر وابسته به هم از کالاهایی که میتوانند در زمان برابری از کار تولید شوند با هم برابرند. یا ارزش یک کالا برابر ارزش کالایی دیگر است؛ آنگاه که مقدار کاری که در آن ثبت شده است، برابر مقدار کار ثبت شده در دیگری باشد.- کارل مارکس 1910 -.

 

2- Mirowski [1989] نشان داده است ریاضیات مربوطه عمدا از نوعی فرمالیزم ریاضی لاگرانژی از تئوری میدان در فیزیک اقتباس شده.

 

3- این ها به این نتیجه می رسند که دانش آموز باید بتواند بین دو مفهوم تعادل کوتاه مدت عرضه و تقاضا و تعادل بلند مدت که شامل عوامل دیگری میشود تمایز قائل شود. این کار را با شیفت کردن تابع عرضه به سمت راست انجام میدهند. مثال کلاسیک از کاری که پژوهشگران تاریخ علم, آنرا اضافه کردن فلک تدویر میگویند.برای اینکه بتواند تناقض فاحش تئوری با واقعیت را بپوشاند.

 

4- نباید علل عوامل طبیعی را به تعدادی بیش از آنچه برای توضیح نپاهش ها لازم و کافی هستند بپذیریم.
برای توضیحش فیلسوفان چنین گفته اند که طبیعت کار بیهوده نمیکند. آنگاه که کمتر کافی است بیشتر بیهوده است. طبیعت سادگی را خوش میدارد و دلایل بیهوده رویش موثر نیست.- ایزاک نیوتون. قانون نخست استدلال-.

5- فوریه به ما میگوید که هر تابع را میتوان با تقریب مناسبی بر حسب حاصل جمعی از توابع سینوسی باز نویسی کرد ( البته این نظر خود فوریه بود . ولی باید تبصره هایی به آن اضافه کرد. اگر فرض کنیم تابع ما دارای دوره تناوب T باشد آنگاه f( t+T)= f(t) و لذا بنا بر تبدیل فوریه که دراینجا مجال بحث آن نیست, تابع به صورت

قابل تبدیل است. اما همانطور که گفته شد باید شرایط دیگری هم باید باشد که در اینجا آن شرایط دیگر برقرار است. مترجم). ما از این فرمول در بسیاری چیزها همچون تلویزیونهای دیجیتال استفاده میکنیم.کاری که فلک تدویر انجام میدهد, افزودن یک سری هارمونیک اضافی است. از آنجا که میتوان هر تابعی را با این اجزای هارمونیک تقریب زد, لذا با اضافه کردن تعداد کافی از فلکهای تدویر به فلکهای تدویر قبلی؛ طبق قضیه فوریه می توانیم به هر دقت دلخواه از هر حرکت ظاهری سماوی دلخواه دست پیدا کنیم.

 

6- اگر خط باشند ما دو معادله داریم: p = a –dq برای تقاضا و p = b+sq برای عرضه. اگرs وd شیب خطوط باشند, b و aنقاط برخورد خطوط با محور قائم هستند. واضح است که 4 پارامتر داریم: a,b,s,q .


منابع:

 

[1]
Ibn Khald¯un, Franz Rosenthal, and Nessim Joseph Dawood. The Muqaddimah: an introduction to history; in three volumes. 1. Number 43. Princeton University Press, 1969.
[2]
G. Lakoff and R. Nunez. Where mathematics comes from: How the embodied mind brings mathematics into being. Basic Books, 2001.
[3]
Karl Marx. Value, price, and profit. CH Kerr & Company, 1910.
[4]
P. Mirowski. More Heat Than Light: Economics as Social Physics, physics as Nature’s Economics. Cambridge University Press, 1989.
[5]
Isaac Newton. The Principia: mathematical principles of natural philosophy. Univ of California Press, 1999.
[6]
Adam Smith. The Wealth of Nations. 1974.
[7]
Peter Woit. Is string theory even wrong? American Scientist, 90 (2): 110-112, 2002.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)