افتاده‌ام در عمیق
و دست به دامن نمی‌برد شب
اگر رشد کند در رحمم تاریک

ویار مقنى چاهی‌‌ست بی‌آب
می‌کند
تا یوسفی در من رشد
لگدهاش
پرت ‌کند حواس
بی‌آنکه بربخورد به کسی
چیزی
حتی به زمین که قیم تنهایی‌ست

در حال ناجورم
و سر کرده‌ام از نه
آنقدر که دیگر به هم نمی‌رسد
دکمه‌هایی
که پرت می‌کندم در مصر
تا دست ‌بردارم از لباس
و در دره اى خلاص

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)