نمونه حاضر تنها «یک نمونه» است؛ از این نمونه ها متأسفانه کم نیست. برخی را در سلسه نوشتارِ [«سطحِ فرهنگ» و «فرهنگِ سطحی» در جامعه بامزه ما] گردآوری کرده بودم.
نمونه حاضر طبیعتاً مشخصه اخلاقی – فرهنگی «همه روشنفکرانِ ایرانی» نیست؛ اما مشخصه بسیاری از آنهاست.

تاریخِ معاصرِ ایران لبریز است از لاپوشانیِ دروغها، پنهان نمودنِ ریاها، سرپوش گذاردن بر تزویرها، باندبازی ها، رفیق بازی ها، پارتی بازی ها. و شاید هم همین فرهنگ باشد که نمی گذارد قدمی به جلو برداریم.

چندی پیش بطورِ اتفاقی به نکته ای برخوردم و نظر به اهمیتِ آن، تصمیم گرفتم تا آنرا در یادداشتی کوتاه به اصطلاح “به اطلاعِ عموم” برسانم، یا به عبارتِ بهتر: مشاهده خود را با جمعِ وسیعتری از خوانندگان به اشتراک بگذارم. می دانستم که چنین نکاتی از سوی اغلبِ نشریات و رسانه های ایرانی مسکوت گذاشته می شود و حتی بطورِ عمد «پاک» می شود تا بقولِ خودشان «رسانه ای نشود» («رسانه ای نشود» در چنین مواردی یعنی «سر و صدایش در نیاید» / «گَندش در نیاید»).
.
چنین بود که یادداشتِ کوتاهِ زیر را نوشتم. طبیعتاً آنرا برای درج در اختیارِ چند رسانه خارج از کشور قرار دادم. و دقیقاً همانطور که پیش بینی می کردم، «همه» از درجِ آن امتناع کردند (تا این لحظه: 22.8.2017).
این اولین مرتبه نبود و نخواهد بود که «واقعیتی» بابِ طبعِ ارباب جراید ایرانی قرار نگیرد. منتهی فردی مثلِ من چه می تواند بکند جز آنکه هر بار، از نو، دلِ خود را خوش و خوشبین کند و به خود بگوید: شاید اینبار … شاید این فرد … شاید این نشریه …

شاید (شاید) خودِ قضیه به اندازه «سکوتِ رسانه ای» که گاهی حاکم می شود، زننده و گواهِ عقبماندگیِ فرهنگی نباشد.

(اسامیِ خاص را من از متن برداشته ام)

********************

بی اعتمادیِ جامعه به حق نیست؟
به «سیاسیون» کاری ندارم، اما یکی از شکوه های بزرگِ حتی هنرمندان یا ادبا یا فعالینِ حقوقِ بشر یا فعالینِ فرهنگی و امثالهم اینست که «مردم نمی آیند». و این «مردم نمی آیند» یعنی تقریباً هیچکس هیچ جا نمی رود. و این «هیچکس هیچ جا نمی رود» یعنی مردم هر گونه حرکتِ جمعی را بایکوت کرده و می کنند. تنها حوزه ای که از این بایکوت در امان مانده است موسیقی ست (لطفاً راهپیمائی های زمانِ «جنبشِ سبز» را بعنوانِ ضدِ استدلال مثال نزنید. بحث چیز دیگری ست).
قبلاً بارها اینور و آنور نوشته ام که تقریباً همه فعالیت های جمعیِ ایرانیان در خارج از کشور، از چیزی حدودِ 10 تا 100 چهره تکراری در هر کشوری تشکیل شده است که هم در تئاتر دیده می شوند، هم در شعرخوانی، هم در راهپیمائیِ سیاسی، هم در اعتراض به آلودگیِ هوا، هم جلوی پارلمانِ اروپا، و هم در تحصن برای اعتراض به قتل و عام درختان در ناحیه آمازون. و تازه همین عده هم اغلب دوست و رفیق و فامیلِ هم اند. این، «مردم» نیست. این، یک گروه است، یک دسته است، یک جمع است (و از نظرِ من یک «جمعِ بسته» با تمامِ مشخصاتِ جامعه شناسیکِ آن).

بی اعتمادیِ مردم، گریزِ مردم، نفرتِ مردم، عدمِ تمایلِ مردم – اسمش را هر چه که مایلید بگذارید – عللِ مختلفی دارد؛ تک علتی نیست. اما از حقیر بپذیرید: یک علتش، شاید یک علتِ عمده اش، اینست:

شاعرِ خوب و والای مان، دکتر «اسماعیل خویی»، متنی را در تاریخِ «سه‌شنبه ۲۴ مرداد ۱٣۹۶ – ۱۵ اوت ۲۰۱۷» در نشریه «اخبار روز» منتشر می کند تحتِ عنوانِ «فلسفه ـ ای مردِ دانش!ـ علم نیست»:
http://www.iran-chabar.de/article.jsp?essayId=81574

خواننده با دقت و نکته بینی بنامِ «یاسمین م» در بخشِ «نظرات» خطاب به شاعر می نویسد:
«شاید جای این گله و شکایت در این جا نباشد. اما من چاره ای ندارم. از طرف عده ای از دوستان می نویسم. اسم شاعر بزرگ معاصر اقای اسماعیل خویی را در اعلامیه دعوت به کنگره سکولار دمکراسی در فرانکفورت المان اقا ی … دیدم. خیلی متاسف شدم. حیف از شاعر بزرگ ایران که از نامش سواستفاده می کنند یا شاید هم خودشان خبر ندارند. باعث تاسف است که در این سال های حساس زندگی اقای خویی نامشان در این بیانیه ها می اد. در این بیانیه که اقای … منتشر کرده. در کنار اسم هایی مثل … به جرم همکاری با وزارت اطلاعات که در فرانسه دستگیر شده است . دیگری … است که از کمپ تیف آمریکایی ها به ایران رفته است و به کمک جمهوری اسلامی خارج شده است ! یکی مثل … که همکار … است و حتی از حزب مشروطه اخراج شده و به خاطر مسایل امنیتی و جاسوسی دوجانبه و رابطه با لابی اسراییل در شهر بروکسل معروف است. و لابد چند وقت دیگر نفراتی از سفارت های جمهوری اسلامی هم دراین جمع عکس خواهند گرفت . عجب اوضاعی است. ایا آققای خویی که بسیار خوشنام هستند خبر دارند»؟

و شاعر، ظاهراً حیران و متعجب، پاسخ می گوید:
«دوستان!
درود بر شما.
من از این چگونگی ها هیچ آگاه نبوده ام. سپاسگزارم. اما من هیچ کاره ام. بهتر است با آقای دکتر … سخن بگویید.

اسماعیل خویی
۲۷ مرداد ۹۶
بیدرکجای لندن».

خُب این چیست؟ این رفتار چه نام دارد؟
– یعنی در طی این همه سال، کسانی نامِ ایشان را بدونِ پرسش و اجازه ایشان، بر پای اعلامیه ها یشان می نوشته اند؟
– یعنی در طی این همه سال، ایشان یکی از این اعلامیه ها را ندیده و نخوانده اند؟
– یعنی در طی این همه سال، یکی – حتی یکی – نبوده است که ایشان را مطلع کند؟
پس آن همه «چاکریم – نوکریم» و با ایشان عکس گرفتن و به دوستی با ایشان افتخار کردن کجا رفته بوده است؟

کُلِ این ماجرا، اگر بی فرهنگی و عقبماندگی، اگر تزویر و ریا، اگر دروغگوئی و دو روئی نیست؛ پس چیست؟ در چنین جوی، چه اعتمادی باید به چه کسی و در چه زمینه ائی داشت؟
این آینه ای کوچک از درونِ جامعه ماست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)