به بهانه راهبردتازه دولت آمریکا در موردافغانستان:
چنان که از سخنان ترامپ برمی آید، راهبردتازه براساس عدم خروج نیروهای آمریکا از افعانستان، تقویت آن ها و هم چنین اعمال فشار و هشداربه پاکستان ( که متحدآمریکا هم محسوب می شود) در قطع حمایت از طالبان است و درهمین رابطه نیم نگاهی هم به بهره برداری از رقابت های دیرینه پاکستان و هندوستان دارد. پیشتر ترامپ چنین رفتاری را در مورد قطر، متحدنزدیک به خود، از طریق کیش دادن عربستان بکارگرفت و در موردکره شمالی هم فشارخود را برچین متمرکزکرد. باین ترتیب ترامپ از یکی دیگر از وعدهای انتخاباتی خود در انتقا د به حضورنیروهای آمریکا و آن چه که کشورسازی می نامید عقب نشست. او می گوید به نظرمشاورینش تن داده است. دلیل اصلی هم خلائی است که خروج شتابان نیروهای آمریکا در عراق و هم چنین افغانستان بوجودآورده و اکنون هم ادامه آن در افغانستان می تواند منجر به تقویت داعش و تروریسم و حتی سرنگونی حکومت مرکزی گردد. به همین دلیل کنارگذاشتن استراتژی خروج نظامی براساس زمان بندی های از پیش مقرر، جای خود را به استراتژی نوین عدم تعیین زمان خروج و اتخاذتصمیم براساس ملاحظات میدانی داده است. البته ترامپ ادعا می کند که هدف این استراتژی صرفا مبارزه و تضعیف و نابودی تروریسم و داعش است و مقاصد دیگری در مطمح نظرنیست. این که چنین ادعائی تا چه حدصحت دارد و ماهیت این سیاست و هدفی که دکترین جدید دنبال می کند، موضوع این نوشته است:

آن چه که خلأ قدرت خوانده می شود و به یک تعبیر پرکردن آن توسط دولت آمریکا را می توان درونمایه اصلی دکترین ترامپ نه فقط در عرصه افغانستان بلکه در عرصه جهانی دانست که خود اساسا محصول افول هژمونی آمریکا از یکسو و ناکامی در اهداف مداخلات نظامی و لشکرکشی های گذشته از سوی دیگر دانست. از همان زمان زمان رخدادیازده سپتامبر که بوش پسر با لشکرکشی به افعانستان جنگی را اغازکرد که که پس از گذشت نزدیک به هفده سال به عنوان طولانی ترین جنگ آمریکا در خارج از کشور هنوزهم دارد، و این در حالی است که گفته می شود دولت تحت حمایت آمریکا در افعانستان تنها 50% مناطق کشور را در کنترل خوددارد و حفظ امنیت حتی در مناطق تحت کنترل دولت هم روزبه روز دشوارتر می گردد. با استراتژی جدیدترامپ چشم اندازی برای خروج از باتلاق جنگ ولو به شکل صوری هم دیده نمی شود. در اصل خلائی که خوداین مداخلات تؤسعه گرانه ایجاد می کند، با وسوسه حضوربیشتر پرشدنی نیست. اگر دولت اوباما سعی می کرد با کاهش نیروها و زمان بندی خروج پای آمریکا را از باتلاق افغانستان بیرون بکشد، اگرچه در سال آخرریاست جمهوری اش ناگزیرشد زمانبندی خروج نیروهای آمریکا را تمدیدکند، اما اکنون در دوره ترامپ ژنرال هائی که به او مشورت می دهند، در جهتی معکوس با سودای پرکردن خلاء قدرت و اعاده هژمونی منطقه ای و جهانی آمریکا، وعده ماندن و افزایش نیروی نظامی تا دست یابی به پیروزی را می دهند. بزعم آن ها سیاست اوباما جزپاک کردن صورت مسأله نبود. از همین رو رویکردجدیدآمریکا در افغانستان را در ماهیت خود می توان مصداق استراتژی جهانی ترامپ خواند. استراتژی که با استقبال عناصرمتنفذی در طبقه سیاسی حاکم چون پل رایان رئیس کنگره و جان مک کین رئیس کمیته مسلح سنای آمریکا مواجه شده است. این تصور که آیا با توسل به گزین چنین رویکردی در میانه لشکرکشی انبوه بوش ها و عقب نشینی تدریجی اوباما، ترکیبی از حضورنظامی و اعمال فشاربه کشورها و قدرت های دیگر، بتوان افت هژمونی و خلاء قدرت در منطقه یا حتی جهان را پرکرد، البته با پرسش ها و چالش های جدی مواجه است. زیرا که بعید بنظرمی رسد با توسل به این گونه سیاست های نئوامپریالیستی و نظامی-دیپلماتیک، در افعانستان و منطقه و و یا در مقیاس جهان بتوان روندافت هژمونی و اقتدارآمریکا را که از عوامل ریشه ای تری سرچشمه می گیرد متوقف ساخت و برتری آمریکا را برجهان دیکته کرد. بیشترین احتمال، افزایش ناهم افزائی ها، چالش ها و وخامت بیشتر بحران های جهانی است، تا راهی برای مهار و حل آن ها. اگر هم راه حلی برای کنترل و کاهش این بحران ها متصوربود، این راه حل جز از طریق افزایش چندجانبه گرائی، همکاری های بیشتر و پرهیز از اعمال یک جانبه گرائی و هژمونی طلبانه نبود.
بهمین دلیل راهبردجدید، نه پاسخ به بحران بل که خود بخشی از بحران و بیانگراوج گیری آن است.

ترامپ و استراتژهای وی حاضر به فهم این واقعیت نیستند که:
که اولا نیروهائی چون طالبان که مناطق نفوذشان بیشتر وابسته به جمعیت و اهالی مناطق سنتی-قبیله ای است تا بخش های بالنسبه مدرن ساکن شهرهای بزرگ، قبل از هرچیز از انگیزه نفرت از اشغال کشورشان توسط نیروهای خارجی و حامی حکومت های فاسد و دست نشانده مرکزی برای بسیج نیرو و گسترش نفوذخود بهره برداری می کنند. چنان که مشهوداست در افغانستان حکومت مرکزی حتی از پشتیبانی این اقشارشهری هم برخوردارنیست و بیش از پیش با تکیه به قدرت های خارجی و حمایت های برخی از سران قبایل به حیات خویش ادامه می دهد. آش چنان شوراست که حتی افرادی امثال کرزای نیز به تکیه بیش از اندازه او به حمایت های خارجی معترضند. تصادفی نبود که اشرف غنی نخستین کسی بود که با استقبال از استراتژی جدیدآمریکا، پیام صرح آن را خطاب به طالبان و مخالفان و تروریست ها، حمایت و حضوربدون زمان بندی نیروهای آمریکا دانست.
راهبردتداوم و گسترش حضورنظامی در حکم خاموش کردن آتش با نفت است تا راه حلی برای خروج از بحران. بنابراین اتخاذسیاست گسترش حضورنظامی در افعانستان و انتقاد به خروج سریع و قبل از موقع نیروهای آمریکا توسط دولت قبلی اساسا بر تحلیلی نادرست و غیرواقع بینانه از ناکامی دولت آمریکا و علل رشدطالبان و یا تروریسم در منطقه استوار است و توجیهی برای استراتژی جنگ طلبانه ژنرال های پنتاگون. طبیعی است وقتی ژنرال ها به مشاوران اصلی یک رئیس جمهور تبدیل شوند جز این هم نتیجه ای نخواهدداشت.

ریشه ها
اگر بخواهیم در ریشه یابی از سطح رویدادها فراتربرویم، نکته بعدی خودبحران آمریکا و شرایطی است که منجر به عروج ترامپ شد. ناخرسندی بخش هائی از سرمایه داری از سمت و سوی روندها و رقابت های جهانی و از جمله احساس نگرانی صاحبان صنایع فسیلی- نفتی و صنایع وابسته به آن ها و هم چنین صنایع نظامی، واقعیت افت بحران هژمونی جهانی آمریکا، و بهره برداری از نارضایتی ها و بحران هائی که جهانی شدن شدن تبعیض آمیز در مقیاس سراسری به وجودآورده است، جملگی دست به دست هم داده و سبب تعرض تازه این بخش های محافظه کار و واپسگراترسرمایه داری در قالب راهبردیک جانبه گرائی جهانی بجای چندجانبه گرائی گردید. بی تردید صورت بندی این شکاف ها براساس جهانی سازی و مخالفت با آن تصویر درستی از واقعیت منازعات نیست. اساسا سرمایه داری فربه و جهانی شده قادر به بازگشت به گذشته و عصردولت- ملت ها و ادامه حیات در لباس تنگ ملی گرائی نیست. گرچه این نه هنوز به معنی زایل شدن کامل اشکال رسمی و حقوقی دولت- ملت هاست و نه به معنی عدم بهره برداری از احساسات ملی برای نیل به هدف های خوداست. درحقیقت بحران دولت- ملت ها خود یکی از بحران هائی است که جهانی شدن سرمایه با عبور از آن ها و زایل یا بی اعتبارساختن مرزهای واقعی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، هم با آن دست و پنجه نرم می کند و هم در رقابت با سرمایه های رقیب و ایجادشکاف در صفوف جنبش های طبقاتی-اجتماعی از آن بهره برداری می کند. راهبردقبلی و موسوم به چندجانبه گرائی دیگر قادر به تامین رضایت بخش منافع این بخش بی آینده ولی نیرومند و متنفذسرمایه داری و شرکت های بزرگ متعلق به آن ها نبود. تقویت قدرت نظامی و اعمال سرکردگی به جهان به شیوه سخت افزاری از مختصات این رویکردتازه است. ناگفته نماند که آن ها تعرض خود را سوار بر موج نارضایتی بخش های از مردم متوسط الحال روبه سقوط و حتی زحمت کشی کردند که از جهانی سازی، خیری بجز رنج و درداز دست دادن موقعیت های شغلی و یا سنت ها و ارزش های اجتماعی موردنظرخود ندیده بودند. هم چنین باید افزود گرچه ترامپ در دوره انتخاباتی برای موج سواری، به دادن برخی وعده ها و شعارهای دروغین و فریبنده و بظاهر صلح طلبانه و از جمله بیرون کشیدن آمریکا از باتلاق جنگ ها در مناطق بحرانی و بازسازی زیرساخت های فرسوده و البته به همراه شعارهای انحرافی و نژادپرستانه و ضدخارجی و مهاجرین … مبادرت ورزید، اما شعارهای اصلی وی چون اول آمریکا (و بازگشت اعاده عظمت آمریکا) و تجدیدنظر در پیمان های چندجانبه و کاهش مالیات سرمایه داران و حذفت و یا کاهش بودجه خدمات و افزایش بودجه نظامی و تقویت قدرت نظامی با ادعای بازدارندگی و چانه زنی از موضع قدرت دیگررقبا و یا شعارهای ضدمحیط زیست و مخالفت با توافق برجام و یا عادی سازی رابطه با کوبا از جای دیگری آب می خوردند و خبر از برنامه دیگری می دادند و نمی توانستند نتیجه ای جز اتخاذاین گونه راهبردهای نظامی و قدرت نمائی سخت افزارانه داشته باشند. زیرا که استراتژی تهاجمی و قدرت نمائی پاسخی بود به بحران و افول هژمونی اقتدارآمریکا و در راستای تأمین منافع آن بخش از کلان سرمایه داران که دست یابی به منافع حداکثری آن ها با روندهای و سیاست های موسوم به چندجانبه گری به خطرافتاده بود. بی تردید اوباما هم علیرغم وقوف به واقعیت افت هژمونی و اقتدارآمریکا حداکثرتلاش خود را برای حفظ و تقویت هژمونی آمریکا به کارمی گرفت. اما بازگشت به گذشته و فی المثل خروج از پیمان زیست محیطی پاریس و … در ذات خود هژمونی براندازهستند و نیست مگر مقابله با روندهای ضروری و اجتناب ناپذیری که حتی نظام سرمایه داری برای تداوم حیات خود و لو بدرجات معینی، به همراهی با آن ها نیازدارد و در نهایت این نوع کارشکنی ها جنگیدن با آسیاب های بادی است. ولی بحران های عظیمی که سیاست های جهانی سازی نئولیبرالیستی و بشدت تبعیض آمیز در چنددهه گذشته برانگیخته است، فرصت مناسبی را برای عروج بخش های واپسگراترسرمایه داری بحران زده فراهم ساخت که با توجه به وزن و نقش آمریکا، به اقصی نقاط جهانی کمانه کرده و پی آمدهای آن همه جا محسوس است. چنین فرایافتی در اصل پاسخی است کاذب و بحران آفرین به چالش های های موجودنظام سرمایه داری. چنان که توسل به چنین راهبردی نه فقط با خط و نشان کشیدن به رقبا و مخالفان و دشمنان همراه است، بلکه حتی متحدین سنتی آمریکا نیز از ترکش های آن در امان نیستند. در این رویکرد سوای قدرت نمائی نظامی، بکارگیری اهرم برتری اقتصادی (که البته در ذات خودشکننده است ) هم چون ابزارسیاسی و در ابعادی تازه، نه فقط در موردکشورهای کوچک و متوسط و مخالف خود و حتی برخی متحدان خود، بلکه حتی برای تنبیه رقبای بزرگی چون چین و یا روسیه و یا به درجاتی در برابراتحادیه اروپا و ژاپن و…، رفته رفته به یک رویه رایج و خطرناکی تبدیل می شود که ریسک دامن زدن به جنگ اقتصادی و دامپینگ را به خطرات جنگ های نظامی افزوده است. در شبه جزیزه کره با افرایش تشنج ها و نصب موشک ها و مانورهای تحریک آمیزنظامی، خطراستفاده از تسلیحات هسته ای نه فقط توسط کره شمالی که جای خود دارد، بلکه توسط ابرقدرت صاحب بزرگترین یا یکی از دو بزرگترین زرادخانه جهانی را دامن زده است. رویکردیک جانبه گرائی با هدف مقابله با بحران اقتدار و دست یابی به موازنه برتر در برابررقبا و یا دستکم حفظ موقعیت برترکنونی و از جمله در منطقه با مداخله نظامی بیشتر همراه شده است و در اروپا و ناتو با نصب و تقویت پایگاه های موشکی و افزایش مانورهای نظامی در مرزهای روسیه. در سطحی دیگر با افزایش بودجه نظامی و رقابت تسلیحاتی و نوسازی زرادخانه هسته ای همراه است. شعارنخست آمریکا و توسل به سیات یک جانبه گری و از جمله سیاست حمایت گرانه اقتصادی برای مقابله با رقباء و تامین هژمومی و اقتدارآمریکا در قرن بیست و یکم، در واقع شعاربسیج کننده و اهرم پیشروی این بخش هارتر و محافظه کارترسرمایه داری جهانی است که دست یابی به تکنولوژی نوین نفت شیل و کسب رتبه اول جهانی در تولید و صدورنفت، انگیزه مضاعفی به آن بخشیده است. عاملی که بطوراجتناب ناپذیر منجر به تقویت رویکرداقتدارگرایانه و تکیه بیشتر به بازوی نظامی و دورشدن از ابزاردیپلماسی و گفتگوی چندجانبه می گردد. به بیانی دیگرمی توان گفت که اعمال سیاست یک جانبه گرائی چیزی جز بهره برداری از رانت ابرقدرتی و توسل بیشتر و مستقیم تر به زور و عوامل غیررقاتبی در اقتصاد و یا به عبارتی دیگر مداخله بیشترامرسیاست و دولت درمکانیزم های اقتصادی و مقابله با بحران انباشت سرمایه و تأمین سودبیشتر و بهبودموقعیت آمریکا به عنوان نیروی هژمونیک سرمایه داری نیست. در اصل عروج اقتدارگرائی شبه فاشیستی این بخش از سرمایه داری دستخوش بحران، در پاسخ به فرایندافت هژمونی و اقتدارآمریکا در کل نظام سرمایه داری است.

سترونی اقتدارگرائی در پاسخ به بحران

ناگفته نماند که تأمین اهداف فوق از طریق میدان دارشدن بخش های محافظه کارترسرمایه داری اگر نه درکوتاه مدت که در بلندمدت ناممکن است. این پرسش که عروج این شبه پارادایم واپسگرا با فرجام مبهم و دم افزرون موقعیت ترامپ که هم اکنون در خودآمریکا با انواع چالش ها دست و پنجه نرم می کند، چه نسبتی دارد و چه به سرش خواهد آمد*، البته مهم است ولی در کل نباید فراموش کرد که پایگاه حمایتی این رویکرد فراتر از پدیده ترامپ و نوسان ها و بحران آفرینی های اوست و چنان که مشهوداست سوای برخی عرصه ها، خطوط عمده این سیاست ها توسط بخش نیرومندی از صاحبان سرمایه داری و به خصوص بخش مهمی از طبقه سیاسی حاکم بر آمریکا در کنگره و سنا و دیگرسطوح قدرت، صرفنطر از این که چه کسی در کاخ سفید باشد، نمایندگی و حمایت می شود. گرچه این بخش از سرمایه داری فعلا در گیروداردیکته کردن سیاست های خود به ترامپ است،‌ همان طورکه مثلا در موردبرجام و افغانستان و موارددیگری از این دست خودترامپ صریحا می گوید نظردیگری داشته یا دارد،‌ اما نهایتا تسلیم نظرمشاورانش شده است. در موردروسیه و در شبه جزیره کره هم به همین منوال بوده است. درحوزه های غیرنظامی هم همین وضعیت وجوددارد (مثلا طرح اوباما کر). با این وجود این احتمال هم هست که با ادامه افت شتابان اقبال و محبوبیت رئیس جمهور، و رسیدن آن به مرزهای خطر و افزایش نارضایتی و اعتراضات در خودآمریکا که احتمالش کم هم نیستُ، طبقه سیاسی حاکم و حامی ترامپ حتی برای نجات و حفظ موقعیت سیاسی خود هم شده به فکرتعویض ترامپ قبل از پایان ریاست جمهوری اش هم بیفتد. چنان که هم کنون فشاربه ترامپ از سوی افکارعمومی و برخی سیاستمداران اردوی رقیب، برای کنارگرفتن از قدرت روزبروز بیشتر می شود. آن چه که به سیاست های محافظه کاران مربوط می شود، و آن ها در چهارچوب ترامپسم به دیکته کردن و یا تاکیدبه آن ها پای می فشارند، در خطوط اصلی بدون ترامپ هم می تواند پیش برده شود و این به معنای آن است که نباید علاومت تساوی بین ترامپ و خطوط عمده سیاست هائی که این بخش از طبقه حاکم بدنبال آن است، گذاشت. همان بحرانی که ترامپ را به صحنه سیاسی راند،‌ تا زمانی که حل نشده باشد بدون ترامپ هم ادامه خواهد یافت. از همین روراهبردهائی چون سیاست یک جانبه گرائی و اعمال سرکردگی مبتنی بر زور و بهره گیری از رانت ابرقدرتی برای اختصاص سهم دبیشتر و انباشت سرمایه و بازسازی زیرساخت های فرسوده، تأمین هژمونی بر نظام جهانی و نظایرآن، فراتر از حضور و یا عدم حضور ترامپ است. البته همانطور که به اشاره گذشت، از جهت دیگری این فعل و انفعالات آمریکا در بستربحرانی صورت می گیرد که جهانی سازی چندین دهه گذشته با آن مواجه گشته و منجر به فوران انواع بحران های بزرگ در مقیاس جهانی و تغییرموازنه قوا و شکل گیری قطب ها و بلوک بندی های تازه و تشدیدرقابت بین آن ها، از جمله در قالب جنگ های نیابتی، برای سیادت و نفوذخود بربازارجهانی و جغرافیای سیاسی آن شده است.

نقش شهروندان جهان
ما در ملتقای فروپاشی و یا بی اعتبارشدن نظم و توافق های پذیرفته شده دهه های گذشته و حاکم برجهان و رقابت ها و منازعات دردناک برای شکل دادن به نظم تازه ای بسرمی بریم که هنوز هم به فرجام خود نرسیده و چه بسا اگر علیه اش شوریده نشود، با تخاصمات و رقابت های سنگین تر و تلخ تری توسط قدرت های سرتا پا مسلح به تسلیحات هولناک و امکانات بی سابقه در کل تاریخ بشر همراه باشد. و در این میان اگرقطب جنبش های ضد سرمایه داری و فعال شدن آن چه که «ابرقدرت افکارعمومی» نامیده می شود، که در زمانه ما نقش مهمی در حفظ صلح و علیه جهانی سازی سرمایه دارانه و تبعیض آمیر به شمول هردوگونه اش- هم نرم افرازی که بطورمستقیم مسئول فوران بحران های کنونی است و هم اقتدارگرایانه و شبه فاشیستی دارد- به شکل مستقل و فعالی واردمیدان نشود و به نقش آفرینی علیه قطب های متعارض سرمایه داری نپردازد،‌ بی گمان از دست صاحبان ثروت و قدرت هائی که بر زرادخانه های انباشته از سلاح های مرگبار مسلطند، هرکاری برمی آید. از برق انداختن سلاح های موحش و سودای کسب برتری استراتژیک به عنوان وسیله ای باصطلاح بازدارنده تا بکارگیری آن ها، دره ای عمیق و پرنشدنی و عبورناپذیر وجودندارد. بی تردید آن ها انواع ترفندها و مانورها را برای آشفتن صفوف جنبش های اعتراضی و تقسیم شهروندان جهانی و کارگران و زحمتکشان و 99درصدی ها و کشاندن آن ها بزیرپرچم خود بکار گرفته و خواهندگرفت. با این همه به اندازه ای که قدرت های متنازع و متعارض سرمایه داری توسط این قطب جهانی-مردمی کنترل و محاط شوند، و به اندازه ای که آن ها حول مطالبات کلان و اساسی و جهانی خود و در رأس آن ها مبارزه برای برابری و عدالت اجتماعی و علیه شکاف های هولناک هردم فزاینده طبقاتی-اجتماعی؛ مبارزه برای دموکراسی واقعی و علیه دموکراسی دروغین، نمایشی و سترون شده؛ طرح مطالبات رادیکال در دفاع از زیست بوم بشر و علیه نابودی محیط زیست؛ و مبارزه علیه سیاست های جنگ افروزانه و تامین صلح و همیستگی جهانی و علیه نژادپرستی جمع شوند، به همان اندازه می توانند از ورودجهان به ورطه خطرناک جنگ های گرم و سردقدرت ها و تخریب زیست بوم زمین و دست آوردهای تمدن بشری ممانعت به عمل آورند. روشن است که ایفای چنین نقش مهم و تعیین کننده، بدون وقوف به عمق و ریشه های بحران و تهدیدهائی که متوجه ساکنین این سیاره و دست آوردهای تمدن بشری است، و مهم تر از همه مسئولیت پذیری توسط تک تک انسان ها و آن اکثریت بزرگی که نفعی در جنگ و رقابت قدرت ها و تقسیم انسان ها به دشمنان یکدیگر ندارند،‌ و خودآگاهی و خودباوری نسبت به توانائی و نقش مهمی که در جهان کنونی در دفع خطرات و گشوده راه های نوین پیشروی ، ناممکن است. طبیعی است که در این میان مسئولیت بخش های آگاه تر و پیشروتر به مراتب بیشتر و سنگین تراست. در این فضای گرگ و میش هیچ چیز تضمین شده نیست و تاریخ برای تداوم خود به شکل مثبت و انسانی چک سفیدنداده است. آن چه که به تاریخ معنا و جهت انسانی و مثبت می دهد، جزبکارگیری خرد و مسئولیت پذیری شهروندان جهان و مداخله آن ها در سرنوشت خود نیست.
23.08.2017

*- ترامپ راهبردتازه آمریکا در موردافغانستان را اعلام کرد:
https://www.radiofarda.com/a/trump-afghanistan-strategy/28689551.html

*- بنظرمی رسد که دامنه اعتراضات و نارضایتی در خودآمریکا علیه ترامپ ابعادتازه ای می یابد. ظاهرا ۷ ماه ریاست جمهوری بزرگترین قدرت جهانی و چالش هائی که او برانگیخت کافی بوده است که بسیاری از مردم آمریکا توخالی بودن طبل ترامپ را دریابند. اکنون از همه جهت اوضاع علیه او درحرکت است.
از درون، یاران قدیمی اش یک به یک از او دور می شوند و ازهم پاشیده می شوند و عملا حلقه نظامی ها و ژنرال ها دوراو را احاطه کرده اند. … حتی هم حزبی های حامی اش نیز دارند از او فاصله می گیرند. برکناری بنن راست کیش و مبتکرشعاراول آمریکا یعنی اصلی ترین شعارترامپ خود بیانگرعمق بحران در بالاترین حلقه هر قدرت در کاخ سفیدبود و رفته رفته فشار برخودشخص ترامپ از سوی افکارعمومی و جامعه برای استعفا و برکناری از قدرت محسوس تر می شود. هنرمندان مشهورآمریکا تهدیدکرده ند که در گردهمائی سالانه هنرمندان در واشنگتن که معمولا روسای جمهورآمریکا ازپای ثابت آن بوده اند که اگر ترامپ شرکت کند مراسم امسال را تحریم خواهند کرد. وضعیت چنان شده که ترامپ و همسرش خود از شرکت در آن صرفنظرکردند. شماری از شهروندان آمریکا از طریق تی شرت های تبلیغاتی به تن و به ۱۴ زبان از مردم جهان بخاطرانتخاب ترامپ به ریاست جمهوری عذر خواهی می کنند. الگور معاون پیشین ریاست جمهوری از او می خواهد که کناره گیری کند. حتی راست کیشان حزبی هم به او خرده می گیرند که نفرت نژادی دو طرف ندارد. سایه نویس و معرف ترامپ از این که در گذشته چنین کسی را به جامعه معرفی کرده است عذرخواهی می کند…
یک نکته مهم در این میان وجود دارد: بنظرمی رسد که علاوه بر فشارجهانی نقش خودآمریکائی ها که او را به قدرت رساندند در پائین کشیدن وی تعیین کننده باشد. وقتی چنین ضرورتی در جامعه آمریکا احساس شود مردم آمریکا نشان داده اند که مبارزان و معترضان قاطعی هستند (جنبش های مدنی و یا ضدویتنام و…. همین را نشان می دهند). بله! پاپین کشیدن این هیولا از بام قدرت بیش از هرکس توسط کسانی میسراست که او را به آن جا برده اند.

خیزش علیه نژادپرستی و ترامپ در شهر های مختلف آمریکا:
http://www.irna.ir/fa/News/82636967

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)