“ما اساساً روشنفکر نداشته ایم ” !

سخن هر چه گویم همه گفته اند             بر باغ بی حاصلی رفته اند

در بررسی و تجزیه و تحلیل شرایط کلی جامعه ی ایران ، به ویژه در جریان انقلاب اسلامی و پس از آن ، یکی از پر مصرف ترین واژه ها ، ” روشنفکر یا روشنفکری ” است که برخی بی هیچ قید و بندی و بدون کمترین آگاهی از تعاریف آن و بی توجه به شرایط تاریخی ، اجتماعی ، و فرهنگی در خصوص آن داد سخن می دهند. بعضی ، روشنفکران دوره ی پهلوی دوم را علت اساسی پیروزی انقلاب می دانند و بعضی دیگر بر این باورند که روشنفکران آن زمان وظیفه ی خود را به درستی انجام داده اند و نه تنها نباید ایشان را مقصر دانست که لازم است بزرگشان داشت و از تجاربشان بهره گرفت.

من اما ، نه قصد سرزنش ایشان را دارم و نه تمجیدشان. هدف من در این نوشتار البته کوتاه ، نمایاندن واقعیت ماهیت روشنفکری در دوران انقلاب و پس از آن است که در چند قسمت مجزا ارائه می شود و قضاوت را به خواننده ی این نوشتار وامی گذارم. البته به لحاظ اهمیّت موضوع، بر ” لزوم باز تعریف روشنفکر و روشنفکری ” – حداقل در ایران – پیشاپیش تأکید می کنم و امیدوارم این تأکید در پایان نوشتار ، بی نیاز از پرداختن به آن به عنوان مقوله ای مجزا نمایانده شود.

به منظور پرهیز از اطاله ی کلام ، نیازی نمی بینم به خاستگاه روشنفکری در ایران و یا حتی به رستاخیز آن در بحبوحه ی انقلاب مشروطه بپردازم اما به جهت اهمیت مطلب و کارهای ارزشمنددی که توسط بزرگان و پیشکسوتان در این زمینه انجام گرفته ، صرفا” به این واقعیت اشاره می کنم که ” چقدر پند فراوان و پند آموز اندک است “.

در بخش نخست ، نگاهی دارم حتی المقدور مجمل و ساده به جریان روشنفکری و روشنفکران دوره ی انقلاب . گو اینکه در همین آغاز به حاشیه پردازی و دور افتادن از اصل مطلب در غلتیده ام ولی فرصت را مغتنم شمرده و در پاسخ به مخالفان جمهوری اسلامی که –  خود یکی از ایشان هستم – از سر دشمنی و کینه ( ولو به حق ) به جای انقلاب از ” بلوا و آشوب ” و واژه هایی از این قبیل استفاده می کنند – و ندانسته به تطهیر انقلاب می پردازند – و از آن سو ، ندانسته و برخی از دو دوزه بازان – به قول عوام – دانسته به جای ” حکومت اسلامی ”  واژه ی ” نظام ”  را به کار می برند عرض می کنم ، آیا انقلاب چیزی جز زیر و زبر کردن ارزش ها و قواعد و اصول پیشین و جایگزین کردنشلن با ارزش ها و اصول و قواعد جدید ، هست ؟ و آیا انقلاب با ایران ما چنین نکرده است ؟ و در مورد نظام ، در کجای این حکومت بی نظم و قاعده که در آن هر کسی ساز خود می نوازد ، نظمی می بینید که از آن به نظام تعبیر می کنید ؟

در فرهنگ های لغت غربی ، به ویژه فرانسه ، که اولین مرتبه به تعریف روشنفکر پرداختند و از واژه ی Intellectual استفاده شد و بعدها در ایران برایش معادل ” روشنفکر ” به کار بردند ، به فردی روشنفکر گفتند که به کار دستی یا فیزیکی اشتغال نداشته باشد. در واقع ، افرادی روشنفکر محسوب می شدند که به کار فکری می پرداختند. چنانکه معلوم است دامنه ی این تعریف به قدری گسترده است که بسیاری از مشاغل و افراد را در برمی گیرد. اما آیا به راستی چنین تعریفی دقیق هم هست ؟ مسلّماً خیر . به عنوان مثال ، کم نداریم معلمان ، ادبا ، مهندسان ، روزنامه نگاران ، و پزشکانی را که جهت در امان ماندن از چشم زخم وباطل کردن سحر و جادو همه آن می کنند که می دانیم ! و از دیگر سو کارگرانی داریم – حتی بی سواد – که حقیقتا” بایستی فرهیخته و خردمند دانستشان. پس ، پر واضح است که چنین تعریفی از روشنفکر بسیار ناقص و نارساست .

تا آنجا که من جسته ام ، در فرهنگ های لغت متأخر ” روشنفکر ” را فردی می دانند که ” به عقلانیّت و محوریّت عقل و خرد و تفکر باور دارد و بدان پای بند است و دانش را زائیده ی تعقل می داند و بس ” . بر این اساس می توان نتیجه گرفت که هر کس در گردش امور و گفتار و کردارش از عقل و خرد پیروی کند و خرد را منشاء و خمیر مایه ی علوم بداند و عملاً نیز این باور و دریافت را به کار بندد ، روشنفکر محسوب می شود.

صرف نظر از یک جزء این تعریف که به راحتی نمی توان آن را پذیرفت ، یک ایراد دیگر هم بر آن وارد است. جزء ناپذیرفتنی این تعریف آنجاست که ” دانش را زائیده ی تعقل می داند وبس ” در حالیکه بی هیچ نیازی به کنکاش و پژوهش می توان موارد متعددی را برشمرد که بیانگر عدم قطعیّت این گفته است .چون قصد ندارم این مطلب را بسط دهم و به تبع آن از خوانندگان انگشت شمار – البته ، احتمالاً – این نوشته باز هم بکاهم ، جهت اثبات حرفم ” تجربیات شخصی و غرایز فردی ” را صرفاً به عنوان شاهد ذکر می کنم و توضیح بیشتر را به آینده ای نامعلوم وامی گذارم ! و اما ایراد وارده اینکه ، در قضایا و موضوعات غیر قابل سنجش و فاقد پیشینه و معیارهای تشخیص، آیا باز هم می توان به محوریت و فرمانروایی عقل متکی بود ؟

به نظر می رسد تا ارائه ی تعریفی جامع الاطراف و جهان شمول از روشنفکر و روشنفکری ، چاره ای جز پذیرش تعریف اخیر نداریم. حال وقت آن است که بپرسیم بر اساس این تعریف ، آیا ما به راستی در دوران انقلاب روشنفکر داشته ایم ؟ آیا این افراد ، به واقع ، وظیفه ای داشته اند ؟ اگر داشته اند ، آیا به درستی از عهده ی انجامش برآمده اند ؟ پس از پاسخ منطقی به این پرسش هاست که می توان به قضاوت پرداخت و حکم صادر کرد.

چنانکه می دانیم ، روشنفکری حرفه و پیشه نیست بلکه صفتی است که بر اساس ویژگی ها و مؤلفه های ذاتی و محیطی در فرد ظهور و بروز می کند. طبق این واقعیت می توان و باید پذیرفت که روشنفکر وظیفه ای فراتر از سایر افراد جامعه ندارد مگر اینکه به صورت خود خواسته به میدان و معرکه ی تخصصی اش در عرصه ی عمومی اجتماع وارد شود که در این صورت ناگزیر از اعمال نقش و انجام وظیفه است. کما اینکه ، بوده و هستند خردورزان و اندیشمندانی که به اجبار عزلت گزیده اند تا گزیده نشوند.

به باور من می توان به روشنفکر از دو منظر تخصصی و عمومی ارزش و بها داد و از وی ایفای نقش – البته ، خواست او به عنوان پیش فرض پذیرفته شده – انتظار داشت. بدین معنی که اگر فردی در زمینه ی اقتصاد اندیشمند و صاحب نظر است به حکم ارتباط نسبی – و گاهی هم قطعی –  علوم با یکدیگرمی توان از چنین فردی در زمینه های سیاسی و فرهنگی و اجتماعی هم انتظاراتی فراتر از افراد عادی جامعه داشت و اظهار نظر و پیشنهادها و انتقاداتش در زمینه های فوق الذکر را مهم و درخور تأمل قلمداد کرد. اما از آنجائیکه تخصص گرایی در دنیای امروز حرف اول را می زند و مقوله ای کاملاً پذیرفته شده است – گو اینکه در ایران امروز به ” مدرک گرایی ” تغییر ماهیّت داده – من نیز از این منظر به ادامه ی بحث می پردازم.

به باور من ، هر گاه یک روشنفکر به عرصه ی فعالیت های جمعی وارد شود و قصد تأثیر گذاشتن بر روند امور را داشته باشد و ایفای نقش را بپذیرد وظیفه اش این است که در خصوص شناخت و رفع مشکلات و نا به سامانی های جامعه ی جهانی – عموماً – و میهن خویش – خصوصاً – تمامی همت خود را به کار گیرد و جهت هر چه بهتر کردن زندگی انسان ، به ویژه هموطنان خود تلاش کند تا بدانجا که اگر نمی تواند در بهبود اوضاع اثری مثبت داشته باشد لااقل در دانسته ها ایجاد تردید کند. در این راه ابزار کار وی فکر و نیروی اندیشه است و می بایست یا با خلق و تولید تئوری (های) جدید و یا اصلاح و بازآفرینی تئوری ها و قوانین و اصول پیشین و موجود – و البته تطابق آنها با شرایط زمانی و مکانی متفاوت و کارآمد کردن آنها – به ادای وظیفه بپردازد. در مورد این بخش از بحث گفتنی ها بسیار است اما فعلاً از آن در می گذرم.

تا آنجا که من دریافته ام – البته بر پایه ی عرف رایج در کشور ما – مراد از روشنفکر ، روشنفکر سیاسی است ! و هر چند – چنانکه پیشتر گفتم –  روشنفکری در تمامی شاخه های علم نمود دارد لیکن همانند بسیاری از اصطلاحات نادرست رایج ، این مطلب به میزان زیادی ( حتی در محافل علمی ) پذیرفته شده است !

با توجه به آنچه گفته شد ، قویّا” باور دارم که ما – در دوره ی مورد بحث – فقط در زمینه ی ادبیات پارسی و تا حدودی هم تاریخ ایران دارای روشنفکر بوده ایم که این موضوع تا حدود زیادی به زمینه ی فعالیت خردورزان و اندیشمندان  این دو حیطه مربوط می شود. صد البته ، به این نکته هم باور دارم که هر گاه روشنفکران این دو حوزه به عرصه ی سیاست و اظهار نظر و موضع گیری در این خصوص وارد شده اند ، به خطا رفته و ویژگی های روشنفکری را در آنها بسیار کمرنگ شده می بینیم.

صرف نظر از از دو مورد فوق الذکر که شرایط مساعد رشد و پرورش همه جانبه ی چنان روشنفکرانی در آن قابل انکار نبوده و احتمالاً در کوتاه ، و حتی میان مدت قابل تکرار نیز نخواهد بود ، در سایر زمینه ها ، در بهترین اظهار نظر و برترین حالت ، می توانم بگویم ” افرادی دارای استعداد متوسط داشته ایم که به نحوی باور نکردنی و بر خلاف تعاریف موجود به سهولت راه خطا پیموده و خود و دیگران را به زیبایی تلخی فریفته اند “. بر این پایه ، به جرأت ادعا می کنم که کنشگران و افراد مؤثر در پیروزی انقلاب اسلامی به هیچ وجه واجد شرایط و صفات روشنفکری نبوده اند. البته ، چنانکه حتی در استوارترین قوانین هم استثناء هست ، در این مورد نیز استثناهایی وجود دارد ولی در مقیاس و ظرفیت های کشوری چون ایران می توان گفت نادر بوده اند و به این دلیل و دلایل دیگری که از حوصله و موضوع این نوشته بیرون است ، نمی توانسته اند منشاء اثری باشند.

بی گمان خواننده ی این سطور خواهد پرسید ، برای اثبات این ادعا دلیل یا دلایلی هم داری یا همانند بعضی از هموطنان که پیرو مد روز هستند و می خواهند از قافله عقب نمانند و ” تقلید ” را سرلوحه ی زندگیشان کرده اند و ورد زبانشان شده است ، ” برو کمی مطالعه کن ” فقط چیزی از کسی شنیده ای و می خواهی با بیان کردنش بگویی ، ” ما هم هستیم ” ؟ !

اگر بگویم دلایل متعددی دارم ، بیهوده نگفته ام . برای آنکه در خور این نوشته باشد ، دو دلیل اثباتی و یک دلیل ایجابی تقدیمتان می کنم. علت آوردن دو دلیل هم سمبلی از دو بال پرواز همای سعادت انقلابیون و فرود آمدنش بر بنای رفیع آزادی – آزادی انجام هر آنچه می خواستند ، بی هیچ تنازع و مقاومتی –  و پیروزی غیرقابل باور ، یعنی اسلام و کمونیسم ، است .

در اینکه تمامی افراد مؤثر و کارآمد انقلاب – صرف نظر از توده ی عوام ، که متأسفانه کارآمدترین نیرو بود چرا که نا آگاهی توأم با تعصب مخرب ترین نیرو را فراهم می آورد به ویژه زمانی که از کنترل صحنه گردانان خارج شود – به یکی از این دو نحله ی فکری ( یا بهتر بگویم ، ایدئولوژی ) تعلق داشتند تردیدی نیست .

اساس و رکن بنیادی روشنفکری چیست ؟ پیروی از نیروی خرد و اندیشه و عقل نقاد . حال ، بنیان و گسترش و تداوم دین برچه پایه ها و مبناهایی استوار و پا بر جاست ؟ دروغ ، توهم ، خرافه ، باورهای غیر علمی و گریزان از عقل و خرد . آیا این دو با هم قابل جمع هستند ؟ آیا می توان پذیرفت کسی که به دین – عموما” – و اسلام – خصوصا” – باورمند و پای بند است ، روشنفکر باشد ؟ به قول پیامبر اسلام در قرآن : ” فاعتبروا یا اولی الابصار “.

و اما دلیل دوم که به کمونیسم مربوط است. در این خصوص آنقدر تضاد و تناقض زیاد است که نمی دانم کدامیک را برشمرم ! لاجرم ، چند تناقض را به صورتی بسیار مجمل ارائه می کنم. آیا عقل سلیم می تواند مرام اشتراکی را – حتی در بهترین حالت آن – بپذیرد ؟ آیا باورمندان به این ایدئولوژی – به عنوان بخشی از وظیفه ی روشنفکری خود – آن را با مقتضیات جامعه ی سنتی ایران – در آن زمان و نه حتی اکنون که کمونیسم می رود تا به موزه ها بپیوندد – همخوان می دیدند ؟ آیا خود انقلاب پرولتاریا و حاکمیت این طبقه در نهایت به استبداد جدیدی ختم نمی شود و آیا چنین روندی نقض غرض نیست ؟ آیا در آن دوره ، سرنوشت روشنفکران منتقد شوروی نمی بایست هشداری جدّی برای روشنفکر نماهای  کمونیست ایران باشد ؟ ( بماند که بسیاری از این افراد اصلاً نمی دانستند کمونیسم چیست – به مصاحبه ی تلویزیون ” بی بی سی فارسی ” با احمد محمود مراجعه شود – و صرفاً به عنوان یک ژست روشنفکری و ضدیت با نظام پادشاهی – یا به قول خودشان ” بورژوازی ” – و حکومت پهلوی به آن گرویده بودند ) . آیا چنانکه بعدها معلوم شد ، بسیاری از سردمداران این ایدئولوژی در ایران ، وقتی به چین و شوروی مسافرت کردند پشیمان نشدند ؟ و آیا وظیفه ی روشنفکری – و البته ، اخلاقی – حکم نمی کرد که در همان دوره واقعیات را به مردم بگویند ؟ آیا یک مقایسه ی منطقی – به دور از تعصب ، و بر پایه ی اصول و قواعد روشنفکری – بین کشورهای بلوک شرق و غرب نمی بایست باورمندان به این ایدئولوژی را به این واقعیت رهنمون شود که ” این ره به ترکستان است ” ؟ و آیا های متعدد دیگر … و بر این اساس ، آیا می توان فرد باورمند به این ایدئولوژی را – به ویژه در شرایط آن زمان ، آن هم در ایران – روشنفکر دانست ؟

امیدوارم در نوشته های آتی به برخی جنبه های ” پشیمانی ” بعضی از به اصطلاح روشنفکران آن زمان بپردازم تا از بابت این ” پشیمانی حساب شده ” دیگر باره قهرمان نشوند !! همان هایی که به قول مسعود صدر ، ” قلم بر دست و ذکر خاطراتند ” و به قول هوشنگ ابتهاج ، ” اینها فقط خاطرات می نویسند و گناه و تقصیری نکرده اند و معلوم نیست آن گناه و تقصیرها را چه کسانی مرتکب شده اند ” !

چنانکه پیشتر گفتم ، روشنفکر با حواس خود و استفاده از روش های تجربی و با محوریت خرد و تعقل به انجام کار یا وظیفه می پردازد. مثلاً ، مطالعه می کند و با مقایسه به تازه هایی دست می یابد و …و … به تأیید دوست و دشمن حکومت پهلوی ، کشور ایران جز در زمینه ی سیاسی در سایر زمینه ها از تمام کشورهای منطقه و بسیاری از کشورهای جهان پیشتر بود ( اینکه در آن زمان و حتی امروزه در کجای دنیا دموکراسی ادعایی انقلابیون ساری و جاری است و ایشان از حکومت آن زمان ایران با آن بافت ملوک الطوایفی و…و… آن را طلب می کردند و اینکه شیخ نشین قطر که در آن زمان بزرگترین آرزوی امرایش گذراندن تعطیلات در ایران بود و امروز در رأس مرفه ترین کشورهای جهان است و ایران ما از آخر اول است ، مقولاتی هستند که بهتر است برای حفظ اندک آبروی به یادگار مانده از آن دوران ، همچنان سر به مهر بمانند ) . بر این اساس باید بپذیریم که انقلاب اسلامی برای بهبود شرایط کلی و بهره مندی از آزادی سیاسی و دموکراسی کلید خورده بود !

به گمانم همگان با من هم عقیده باشند که پیشرفتگی و توسعه در دو بعد سیاسی و اقتصادی اساس پیشرفت کلی جامعه و حرکت به سوی مدرنیته و استقرار دموکراسی است . حال باید پرسید ، در آن زمان – و حتی اکنون – کدام کشور اسلامی یا کمونیست را حداقل در این دو بعد پیشرفته می دیدید که با الگو برداری از آن به پیشرفت و تعالی و رفاه ، و احیاناً دموکراسی دست یابید ؟ از طرف دیگر ، از ویژگی های ابتدایی و بنیادین روشنفکر توجه به هشدارهای کارآزموده ها و صاحب نظران است و اینکه از گفتار و هشدارهای ایشان بی اعتنا نگذریم . آیا در آن دوره نداشتیم صاحبنظران کارآزموده و میهن پرستی چون روان شاد دکتر شاپور بختیار و … و … را که به کرّات و مرّات همگان ، و به ویژه کنشگران سیاسی و روشنفکران ! را از عواقب زیان بار و دهشتناک انقلاب اسلامی هشدار می دادند و از مبادرت به آن منع می کردند ؟ آیا روشنفکرنماهای ما کمترین توجهی به این هشدارها کردند ؟ و اصلاً ، آیا جز اسلام گراهای تندرو جایگزینی برای حکومت وجود داشت و فعالان سیاسی ما به این مهم توجه کردند ؟ آیا نمی دانستند در رأس این جنبش آیت الله خمینی قرار دارد و آیا به حکم روشنفکری ، اصلاً وی را به درستی می شناختند و آثارش را خوانده بودند و نظریاتش را مورد بررسی موشکافانه قرار دادتد ؟

اینجاست که عقیده ی راسخ دارم چون کنشگران سیاسی آن دوره از ویژگی های روشنفکری بهره ای نداشتند و در حقیقت نمی دانستند چه می خواهند و چه می کنند و اصلاً چرا چنین می کنند به جای اینکه در روندی عقل محور ، رهبری توده ی عوام را داشته باشند تعقل را یکسره رها نموده و در جوّی سراسر احساسی پیرو و دنباله رو عوام شدند. پس ، به ایشان نمی توان و نباید روشنفکر گفت.

حاصل کلام اینکه ، صرف نظر از چند مورد استثناء – که آن هم اصلاً به دیده نمی آید – ما در دوران انقلاب روشنفکر نداشته ایم. و خواهش من از کسانی که در این باب می گویند و می نویسند – در صورت پذیرش آنچه تقدیم حضور شد – این است که در توصیف این افراد از هر واژه ای می پسندند بهره گیرند مگر روشنفکر.

               مسعود ولایتی ( م . نحوست منش ) – 26 / 1 / 1392 ، ایران

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)