سالی پس ازپایان جنگ جهانی دوم،گاندی بزرگ رهبرجنبش استقلال طلبی هند به بریتانیای کبیررفت تا درباره ی طرح استقلال شبه قاره ی هند ودیگرمسایل با مقامات این کشورگفتگو کند . بریتانیا که علاقه ی دیرپایی به این کلنی بزرگ وقدیمی امپراتوری داشت ودل کندن ازآن را برنمی تافت-همچنانکه ایران نفتی را با چنگ ودندان چسبیده وسرجدایی ازآن نداشت- زمانی که پافشاری گاندی را برای رسیدن به چیزی نه کمترازاستقلال کامل دید،به ترفندی پلید روی آورد که اکنون70 سال پس ازآن دیدارتاریخی،چوبش رابا شدت تمام ازدرون مرزهای ملی خود می خورد – چوبی که برخلاف ” چوب خدا ” ، صدای رسایی هم دارد! ترفند انگلیسی ها، برانگیختن نفاق دررهبری جنبش استقلال طلبی هند با تاکید بروجود جمعیت بزرگ مسلمانان هند، و”وظیفه” ی دولت بریتانیا درحفظ حقوق آن ها بود . بریتانیا البته به مراتبِ جاه طلبی وفزون خواهی محمد علی جناح ،که ریاست جناح مسلمانان حزب کنگره ی هند را به عهده داشت، آگاه بود و درواقع ازپیش برروی گرایشات تجزیه طلبانه ی وی حساب بازکرده بود. به این ترتیب ” تخم لقی” بنام بی مسّمای پاکستان(سرزمین پاکان!) با دوبخش غربی وشرقی(بنگلادش کنونی) کاشته شد. گاندی با خیانت جناح وخباثت انگلیسی ها دربرابرعمل انجام شده قرارگرفت، ودرنهایت تن به جدایی این دوپاره ی مسلمان شرقی وغربی میهن داد، وخود نیزقربانی این دسیسه شد وبه دست یک هندوی متعصب که اورا خیانتکارمی دانست، کشته شد .

بنا براین از1947 ببعد، کشوری ” یگانه” بنام پاکستان برروی نقشه ی جهان ظاهرشد، که یگانگی اش درآن بود که صرفا بربنیاد دین شکل گرفته بود،چنانکه ازهمان آغاز”جمهوری اسلامی پاکستان” نامیده شد، ودرعین حال آبشخوری برای پرورش انواع نگرش های افراطی به اسلام سنی وتاحدی شیعی گردید. اما دردوران پس ازاین تولد شوم،جهان وارد فازجنگ جهانی سرد ورقابت همه جانبه ی آمریکا وشوروی شد که همه چیز،ازجمله این رویداد مهم، تحت الشعاع آن قرارگرفت . پاکستانی که ازهمان بدو تولد ازدمکراسی ورواداری حاکم برجامعه ی بزرگ هند بی نصیب مانده و حکومت را هرچند سال یکباربه نظامیان می سپرد، دراردوگاه غربِ ” دمکرات” قرارگرفت وبا پیوستن به پیمان سنتو درکنار ایران، ترکیه وعراق(تا کودتای قاسم در1958)، نقش مهمی درسیاست های نظامی- امنیتی غرب درآسیای جنوب غربی عهده دارشد .غرب وبویژه بریتانیا که دردوران جنگ سرد اسلام واسلام گرایی را متحد استراتژیک خود دربرابررقیب تازه نفسی بنام کمونیسم می دید،شکل گیری نطفه های شوم بنیادگرایی اسلامی درپاکستان را به دیده نگرفت،سهل است به گسترش آن – به کمک پول سرشار عربستان ودیگرشیخ نشین های خلیج فارس – نیزمیدان داد . پاکستان که سه دهه ازموجودیت خودرا (تا اواسط دهه 1970)درکشاکش ارضی با هند گذرانده وطی آن دردونوبت،بخش هایی ازکشمیر و کل پاکستان شرقی را ازدست داده وبه اصطلاح غرور(نداشته ی) ملی اش جریحه دارشده بود، در1977 (دوسال پیش ارانقلاب اسلامی) با کودتای نظامی ژنرال اسلام پناه، ضیا ءالحق،روبروشد . وی رسما قبای اسلام پوشید ،قوانین شرع را درپاکستان با قوت تمام جاری ساخت، و ذوالفقارعلی بوتو، نخست وزیرقانونی کشور را که با کودتا برکنارساخته بود به رغم همه ی مخالفت های داخلی وخارجی اعدام کرد(درست پس ازپیروزی انفلاب اسلامی ایران و تشکیل دومین جمهوری اسلامی منطقه و جهان، و راحت شدن خیالش از”بال و پرگرفتن” اسلام درجهان!). اما نقش بنیادگرایانه و مرتجعانه پاکستان درکنار انقلاب اسلامی ایران و در دهه های 1980 و1990 درافغانستان نمایان شد که مورد حمله و اشغال اتحاد شوروی قرار گرفته بود . افغانستان دهه ی 1980 بهترین آزمایشگاه برای محک این جرثومه بود که درکوتاهمدت کمک موثری به غرب درشکست واخراج شوروی کرد . پاکستان که مهم ترین پشت جبهه ی نیروهای جهادی افغانستان بود ، پرورشگاه موجودیت دورگه ای بنام “عرب افغانها” شد که هسته ی مرکزی بنیاد گرایان سنی(سلفی) را تشکیل دادند . اما غرب که این جرگه را اهرمی درخدمت منافع خود برای مبارزه با کمونیسم شوروی می دید، پس ازخروج شوروی ازافغانستان وفروپاشی بعدی آن، کاررا پایان یافته تلقی کرد وبا مرگ “خرس”، خود نیز به خواب خوش زمستانی فرو رفت…. تا اینکه در11سپتامبر2001، با صدای مهیب انفجارهواپیما های انتحاری درنیویورک و واشینگتن، با هدایت عرب های مغزشویی شده درمدارس اسلامی پاکستان، بیدارشد، بیداری یی که”مع الاسف” با هشیاری همراه نبود و به مانند بیداری طفلی بود که “محتاج به لالاست!” . آمریکا و بریتانیا که ازاین ضربه سخت تکان خورده بودند، پس ازآگاهی ازاین خیره سری و”نمکدان شکنی” دست پروردگان پیشین، خودرا در وضعیت تراژیک و درعین حال مضحکی یافتند. غافلگیری وحجم بزرگ خسارات جانی و مالی وارده و ضایعات روحی- روانی بجا مانده ازاین بزرگترین رویداد تروریستی تاریخ، چاره ای جز یک اقدام سریع وروحیه بخش باقی نمی گذاشت . بنابراین پس ازروشن شدن جزییات حادثه و نقش گروه “افغان عرب”القاعده در سازماندهی واجرای آن، آمریکا و بریتانیا افغانستان را هدف گرفته ودر نوامبر2001عملیات آزادسازی افغانستان ازسیطره ی “عرب افغان ها”ی بنیادگرا را آغازکردند . آنگلوساکسون ها که نمی خواستند آشکارا به نقش قابلگی- دایه گی خود در زایش وپرورش این جرثومه درمرزهای پاکستان- افغانستان اذعان کنند،بی آنکه به افکارعمومی خود توضیح دهند که چگونه یک هم پیمان 50 ساله بنام پاکستان بناگاه یک” خصم مادرزاد” زایید وپرورد، صرفا افغانستان نگون بخت را هدف گرفته و پاکستان پرورنده ی بنیادگرایی اسلامی واتمی شده دردوران خواب زمستانی غرب را بدون بازخواست وگوشمالی درخور رها کردند، وحتا با وعده ی کمک های مالی هنگفت غرب ظاهرا به جبهه ی ائتلاف ضد تروریستی اش کشاندند. غرب چنان با این فرزند ناخلف راه مدارا وبخشش درپیش گرفت، که حتابا فاش شدن فعالیت های شبکه ی قاچاق هسته ای عبد القدیرخان،به اصطلاح دانشمند ودرواقع قاچاقچی اتمی سرزمین “پاکان” ونقش آن درتجهیز اتمی جمهوری اسلامی، لیبی و کره شمالی درسال 2004، گرهی هم بر ابرو نینداخت وکشور”پاکان” بنیادگرا را کماکان متحد استراتژیک خود دانست . درعوض اما، بوش و بلر، دربحبوحه ی جنگ با بنیادگرایان درافغانستان، ناگهان کشف کردند که صدام حسین دین ستیز با القاعده ی ” اسلام همه چیز”، سروسرٌ دارد و عنقریب است که سلاح کشتارجمعی دراختیارآن قراردهد،و…..لذا اوست که درمرحله ی بعد ” نابود باید گردد!” آری، پسران بیخرد آلبیون و سام به تظاهرات اعتراضی میلیون ها تن در شهرهای بزرگ غرب و جهان، و هشدارهای کوفی عنان، پوتین، شیراک، شرودر،… وحتا عتاب مایکل مورِ فیلمساز ترتیب اثرنداده و با حمله ی نابخردانه وناموجه به عراق دل بنیادگرایان شیعی وسنی را شاد و فضای تنفس ومانور گسترده ای برای آنان درعراق ، افغانستان، ایران، و دیگرنقاط منطقه و جهان فراهم کردند. و طنزتلخ روزگار اینجاست که بن لادن این رهبر شرور پدید آورنده 11 سپتامبر تا سال 2011 در داخل پاکستان و یک منطقه ی نظامی زنده بود و تروریست هایش کماکان در منطقه و جهان جولان می دادند، اما صدام حسین و رژیمش که ربطی به آن ماجرا نداشتند و اصولا “گروه خونی”شان به بن لادن و برادران نمی خورد، ومهم ترازهمه خاری درچشم بنیادگرایان شیعی حاکم بر ایران بود، هر دو نابود شدند. ” آهنگر” به آهنگری مشغول و”مسگر” سبیل کلفت بغدادی سرش را از دست داده است.


اما بریتانیای (نه دیگر) کبیر پس ازبمب گذاری های ژوئن 2005 درلندن و روشن شدن نقش شهروندان پاکستانی تبارش درآن فاجعه انگار تازه بیدارشده و دریافته است که “بادی “که 70 سال پیش درشبه قاره کاشت، اکنون به “توفان” سهمگینی که دامنه اش به خود جزیره هم رسیده بدل شده است و مکرر می وزد و ویرانی ببار می آورد و با تاسف پایانی برآن متصور نیست. توگویی آه گاندی بزرگ که با واژه ی “راما” پس ازسوء قصد وپیش ازمرگ برزبانش جاری شد، دامن “کبریایی” بریتانیا وغرب را گرفته است !

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)