از مهم ترين چالش هاي نظام جمهوري اسلامي، سستي بنيان هاي نظري و نداشتن ايده ي منسجم حكومت داري است. ايده ي جمهوري اسلامي به شدت غير شفاف، بي شكل و بلاتكليف است و آميزه اي بي ساختار از انديشه ي ولايي مبتني بر امر ايماني و مردم سالاريِ تحت كنترل و نمايشي است. ناكارآمدي اين ايده در دوره هاي مختلف خود را نشان داده و باعث شده مدام دايره ي خودي ها تنگ تر و تعداد خادمين حكومت كه به جمع فتنه گران و انحرافيون پيوسته اند، به شكلي تصاعدي افزايش يابد. وقتي با نگاهي دقيق به سخنان رهبري نظام در اين سال ها نظر كنيم، آن ها را پر از تناقضات اساسي مي بينيم كه از نداشتن ذهن منسجم تئوريك و برداشت هاي انتخابي و دلبخواهي از انديشه هاي سنتي و مدرن ناشي مي شود. در واقع رهبر و تعدادي به اصطلاح نظريه پرداز كه سعي در بسط و نظام بخشيدن به شيوه ي حكومت داري او دارند، ممكن است با انديشه هاي مدرن آشنايي سطحي و انتخابي داشته باشند، ولي هيچ يك داراي ذهني توسعه يافته به معني واقعي نيستند. همين امر بيشترِ آنان به خصوص رهبر را به سمت نوعي تك گوييِ غير پاسخ گو و نقدگريز برده است. هم چنين تلاش در جهت برقراري نوعي دموكراسي تحت كنترل براي حفظ قدرت خودكامه، منجر به شكل گيري سيستمي شده كه در آن آدم هاي خودي به سرعت طرد و تبديل به دشمن مي شوند. توليد و باز توليد فساد سيستماتيك گسترده نيز كه با ايجاد رانت اطلاعاتي و اقتصادي و رشوه دادن به خودي هاي تحت امر، سعي در ايجاد قدرت سياسي و بالا بردن اعتبار اجتماعي براي هسته ي مركزي قدرت دارد و ناتواني حكومت در مبارزه و مهار آن، نشان دهنده ي همين ساختار غير اصولي و غلط است كه در برخورد با قانون نيز به شكلي دلبخواهي عمل مي كند. چالش هاي نظري فراوان در كنار ناكارآمدي عملياتي، كه ريشه در چالش هاي نظري نظام اسلامي دارد، كشور را در چهار دهه ي اخير به سمت نوعي توسعه نيافتگي مزمن يا توسعه يافتگي فلج و نامتوازن برده كه به گواه آمارها و تحقيقات نهادهاي مستقل بين المللي، ايران را به لحاظ بسياري از شاخص هاي فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي جزو عقب مانده ترين كشورهاي جهان قرار داده است.
اما سؤال اساسي اين است كه چرا نظامي با اين ضعف محتوايي و ساختاري و عليرغم انزجار عمومي كه از همان سال هاي ابتدايي انقلاب به شكلي عيان ظهور كرده، براي چهار دهه برقرار مانده است؟ بقاي چنين نظامي، بي شك ريشه هاي عميق تاريخي و اجتماعي دارد كه بايد به آن ها پرداخت و زمينه هاي آن را با نگاهي پژوهنده بررسي كرد. ساده انگاري است كه فقط قدرت سركوب نظام را دليل بقاي آن بدانيم، البته اهرم فشار، ارعاب و سركوب مي تواند بخشي از توان حكومت براي بقا باشد، اما كساني كه راهپيمايي هاي جنبش سبز و حوادث سال ۸۸ را تجربه كرده اند، مي دانند كه حكومت با چه سرعتي در برابر توده هاي عظيم مردم خلع سلاح مي شود. بنابراين بايد پذيرفت بقاي نظام پيش از آن كه نتيجه ي قدرت سركوب باشد، نتيجه ي ناتواني مردم در ايجاد حركت مستمر و پيگير براي اصلاح يا تغيير در شكل نظام است. در واقع تمام آن چه به عنوان ضعف بنيان هاي نظري حكومت گفته مي شود را مي توان به سطح جامعه برد و در تك تك افراد آن جستجو و به كليت جامعه ي ايران سنجاق كرد. تكان دهنده است كه هيچ رخدادي جامعه ي ما را تكان نمي دهد. بسيار كمتر از اين حجم فساد اقتصادي و اختلاص كه پي در پي اخبار آن نشر مي يابد و مفسدين اقتصادي را به وقاهت در نمايش فساد و شكستن ركوردهاي قبلي كشانده است، رانت خواري آقا زاده هايي با ژن هاي برتر، رشوه خواري نهادينه شده در دستگاه هاي قضايي و دولتي، فساد پنهان در روابط دوستانه و خانوادگي، پايين آمدن سن تن فروشي و اعتياد و بسياري از مشكلات عميق و دردآور كه از نظر بسياري از صاحب نظران علوم انساني و اجتماعي جامعه ي ما را به لبه ي پرتگاه سقوط آورده است، مي تواند بنيان بسياري از حكومت هاي جهان را بلرزاند و آن ها را واژگون كند، اما رخوت و بي تفاوتي عمومي در اعتراض به اين وضعيت نشانه ي چيست؟ چرا اين حجم فساد و بحران اخلاقي كه در صورت هاي مختلف و متفاوت، از زورگيري و خفت گيري گرفته تا آزار جنسي و قتل كودكان رخ مي نمايد، در جامعه ي ايراني فقط وسيله اي براي سوگواري عمومي در فضاي مجازي و متلك پراكني به حكومت مي شود و هيچ حركت اعتراضي را شكل نمي دهد؟
با نگاهي تاريخي مي توان ديد كه فروپاشي ايده اخلاقي و تنزل بنيان هاي فكري در ايران، تطابق معني داري با عدم توليد فكر در سده هاي اخير دارد. ركود و رخوت فكري ايرانيان، جامعه و حكومت را در نوعي فضاي برزخي در شكل دهي به نهاد قدرت و نحوه ي تعامل با آن قرار داده و باعث طولاني شدن روند تحليل محتواي مدرنيته و تكرار اشتباهات تاريخي شده است. در واقع تاريخ ما تاريخ تكرار خطاهاست. ضعف ما در برقراري ديالوگ و تحليل روشمند تا زماني كه در دهكده اي به نام ايران و در فضاي ملوك الطوايفي زندگي مي كرديم چندان به چشم نمي آمد تا آن كه انقلاب صنعتي و رشد چشمگير توليد محصولات جديد شروع و نياز به بازارهاي جديد پديدار شد. حالا ما هم اگر نمي خواستيم جهان خارج از خود را ببينيم، جهان چشم از ما بر نمي داشت و رخنه در بازارهاي جديد از الزامات جهان در حال پيشرفت بود. زماني فرا رسيده بود كه توهمات ما درباره ي خودمان و عقب ماندگي مان در توليد علم و صنعت، وضعيتي رقت انگيز به ما داده بود. نه مي دانستيم با جهان پيرامون كه با سرعتي هراس انگيز پيش مي رفت چه كنيم و نه مي دانستيم در جهاني كه به سمت خردگرايي و عقل عرفي مي رفت و خرافات را مانند دملي چركين به دور مي انداخت چه كنيم. جاي پايمان به دليل ساليان متمادي ركود فكري سست شد و مانند كودكي كه مي بايست پا به پاي بزرگسالان بدود، احساس ناتواني كرديم. جهان بزرگ شده بود و ما كه نخواسته بوديم بيرون از دهكده ي كوچكمان را ببينيم و بشناسيم، در اين جهان بزرگ گم شده بوديم و اين گم شدگي شايد يكي از مهم ترين خصلت هاي جمعي ماست. گم شدگي در چهارچوب هاي تحليل منطقي، گم شدگي در شناخت اخلاقيات جديد، گم شدگي در مواجهه با دستاوردهاي علمي و صنعتي و گم شدگي در برخورد واقع بينانه با خودمان.
ايران در دو سده ي اخير، مكاني براي جنگ ميان ناشناخته ها و تلاش نافرجام يا به فرجام براي شناخت بوده است و اين عوارضي عميق در جامعه ي ما به وجود آورده است. عوارضي كه هر فرد ايراني يا به صورت آگاهانه و يا به شكلي ناخودآگاه و بر مبناي تجربه ي زيسته، آن را با بند بند وجود درك كرده و تاوانش را داده است. عوارضي كه در تمام لايه هاي فرهنگي ما ريشه دوانده و در گذر ساليان طولاني به نوعي همزيستي انگل وار با آن ها رسيده ايم، نوعي توافق نانوشته و ناگفته در پذيرش سياهي. ساليان طولاني انفعال و سرخوردگي، ادراك ما را فلج كرده و مردم را در دو ورطه ي خطرناك دلزدگي يا دلدادگي به جهان توسعه يافته انداخته است و نيروي توليد انديشه را در ما تحليل برده است.
در اين بستر بيمار است كه نظامي ناكارآمد و بي محتوا مانند جمهوري اسلامي مي تواند به حيات خود ادامه دهد. حكومت ها در كنش و واكنش مداوم با مردم اند و مردمي كه خودشان در سردرگمي محتوايي و اخلاقي سير مي كنند، حكومت هايي را بر مي تابند كه آينه اي از وجود خودشان است. بيشتر بي اخلاقي ها، جهالت ها و صفات بدي كه در سردمداران نظام جستجو مي كنيم را مي توانيم در بسياري از مردم سرزمين ايران نيز پيدا كنيم، با اين تفاوت كه حكومتي ها قدرت اجرايي دارند و مردم عادي ندارند. بنابراين اگر قرار است ايران نجات يابد چاره اي جز رشد فكر اجتماعي و تحول انسانِ ايراني وجود ندارد. متفكرين و روشنفكران ايران امروز در كنار توليد فكر و ساخت مدل ها و روش هاي تحليلي كارآمد، بايد بتوانند آن را به زبان مردم كوچه و بازار ترجمه و قابل فهم و براي آنان كاربردي كنند. بايد به مردم فهماند كه مدل هاي ساده و گاه سطحي شان در تحليل و برخورد با مسائل اجتماعي، سياسي يا اقتصادي كارآيي ندارد و در علوم اجتماعي و انساني هم بايد تخصص گرا بود. بايد به مردم فهماند كه بدون كار و تلاش مداوم بر مبناي الگوي هاي علمي هيچ جامعه اي رشد نخواهد كرد و جوامع تخصص گريز كه مردم آن، خود را در همه ي زمينه ها علامه ي دهر مي دانند، نمي توانند در مسير توسعه يافتگي بيفتند. بايد مردم بدانند كه توسعه ي آمرانه كه توسط حكومت و از رأس هرم قدرت شروع مي شود، اغلب توسعه اي ناكارآمد و ناقص است كه نمونه ي تاريخي آن را به خوبي در دوره ي حكومت پهلوي اول و دوم ديده ايم.
پس حكومت خوب براي جوامع خوب است. ما نمي توانيم به شيوه عهد قجر فكر كنيم ولي، تمام تنعمات مردم كشورهاي پيشرفته را هم داشته باشيم. ريشه هاي قدرت نظام حاكم پيش از توان سركوب، در افكار ما مردم است. اين يك جمهوري اسلامي از نوع ايراني است. چه دوستش داشته باشيم، چه نه.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)