یک نفر از ایرانیهای اینجا که می شناختم، به من تلفن کرد به قول خودش جهت احوالپرسی. وقتی گفتم تازه جابجا شده ام؛ با یک جور حرصی گفت: “تو عجب شانسی داری! توی این شهر که برهوت خانه است و این همه متقاضی، اراده می کنی خانه پیدا می شود!! تا جایی که من می دانم اینجا تا آدم دهان باز کند ایرانی است؛ بهش خانه نمی دهند.البته شاید ظاهر هم مطرح است! چون دوستم آقای فلانی ، بعد از هشت ماه گشتن هنوز خانه پیدا نکرده، لابد به خاطر ریشش که سیاه هم هست” … در پایان مکالمه به نظرم آمد که خدایا صبر … و توبه. کم کم یک جوری دارد می شود که همین پنج و شش تا آدمهای ایرانی دور و برم را هم بایکوت کنم. چرا؟ چون حرف چرند دوست ندارم من، چه گفتنش چه شنفتنش … من شانس چی از کجا آوردم؟ اگر یک آدمی به خاطر معلوم الفراخی مفرطش نمی رود بگردد دنبال خانه/شغل/شهر/رشته تحصیلی/همسر/معشوق دلخواهش، اگر ترجیح میدهد روزهای تعطیلش را تعطیلی حال کند، اگر بعد از ساعتها و ساعتها کار باز پاشنه را ور نمی کشد برود دنبال آنچه دلش میخواهد، اگر هزار بار نه می شنود و به هزار و یکمین بار امید می بندد، اگر زحمت چند باره کشیدن زندگی اش را از این سر شهر به آن سر شهر، از این کشور به آن کشور، از این قاره به آن قاره متحمل نمی شود؛ این به فقدان کدام شانس یا پیشانی یا خدا یا گوشه چشم حضرت فلان بستگی دارد؟ من هر بار به هر حق انسانی و قانونی یک شهروند که می رسم معنی اش این است که پدرم در آمده از چند وقت قبلش… و در این مورد خاص کدام ظاهر ؟ من آیا با بیکینی مد امسال  ویکتوریا سیکرت شیرجه رفتم روی میز بیلیارد آقای صاحبخانه و اغوایش کردم که علیرغم ایرانی بودنم به من گوشه چشم افلاطونی داشته باشد و صدقه سر همه یک خانه هم به من بدهد؟ یا خیر پدر خودم را درآوردم و هر روز خدا نه ساعت کار کردم و چهار ساعت کلاس رفتم و تازه سر شب عاشقها کوله ام را انداختم روی دوشم و دنبال کار را گرفتم؟  و تازه خودم را خیلی بیشتر از آدمهای دور و برم به زحمت انداختم تا در هر شهر جدیدی دیالکت همان شهر را حرف بزنم لااقل در حدی که طرف بفهمد با یک “آدم” طرف است نه با یک “چیز” که وای چه بد که ایرانی هم هست و رئیس جمهورش علاقمند به زندان و سانسور و میمون های فضایی است. شانس چی و کشک چی؟ سر هر اتفاق خوبی به آدم  و البته که بیشتر پشت سرش می گویند چه شانسی آورد… سر درس، سر شغل، سر روابط اجتماعی، سر هر حرکتی غیر از افتادن یا فرورفتن یا جا ماندن و درجا زدن می گویند طرف مثل خر شانس آورد! مثل خر را هم بیشتر با حرص می گویند … خب آن موقعی که صاحب شانس داشته  پدرخودش را در می آورده و هروله می کرده یا خودش را قرنطینه می کرده و می خوانده یا سه برابر توانش کار می کرده یا هزار جور فرم پر می کرده و ثبت نام میکرده و امتحان می داده و صدها ایمیل می زده و در ملغمه ای از خستگی و فرسودگی گریه اش را قورت می داده و فرصت لوس شدن به خودش نمی داده؛ شما معتقدان به شانس ها و عملکرد دعاها و جور شدن ستاره ها کجاها بودی؟ وقتی که توی فیس بوک فرضا داشتی عکس بقیه را شخم می زدی یا تیک و تاک میکردی یا چه میدانم سرت با تهت بازی می کرد، آن آدم دهان صافکاری شده ای داشت عزیزم؛ گزینه خدا و پیغمبر و شانس و ماورا ء را از روی میز بردار
بگذریم
در کنار همه اینها، برای مقداری توازن بی عملی فعال را دوست دارم که بیشتر تمرین کنم. در مقابل آنچیزهایی که کاری در موردشان از من ساخته نیست. فرضا مواجهه با آنچه که دوست نمی دارم. یا حلش برایم کشنده است. یا در موردش نمی توانم اقدامی کنم. در چنین وقتهایی من زیادی از خودم و حسم و حنجره ام مایه می گذارم و این مرا تمام می کند پیش از موعد. تصمیم جدی گرفتم که در چنین مواردی بی عملی فعال را تجربه کنم.  این روزها، وقتی یک اتفاق دوست نداشتنی می افتد، من کمی گریه اش را می کنم یا غرش را می زنم یا حرصش را میخورم … کمی یعنی چند دقیقه. بعدش یک لیوان رنگی دستم می گیرم و لم می دهم زیر پنجره نورگیر. و یادم می آید که واقعا بی اعتبار است. همه چیز. همه چیز

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)