مرداد ماه سال ۸۷ بود! ساعت ۷-۸ عصر بود که در خانه زده شد، هوا کم کم داشت تاریک می شد، برادرم سراسیمه خود را به خانه رساند و گفت برادر دیگرم که در تهران زندگی می کرد تصادف کرده است، پدر و مادرم را برداشت و شبانه راهی تهران شدند.

آن ها راهی تهران شدند و ما در شوکی عمیق و بغضی که هیچ کس نمی خواست برای اولین بار بشکند ثانیه ها را می شمردیم تا به تهران برسند و خبری از سلامتی او بدهند. هرچند این سراسیمگی حتی با دروغ: فقط پایش شکسته! هم نمی توانست آراممان کند.

آن شب اولین شبی بود که در کنار هم نخوابیدیم، هر کدام به اتاق جداگانه ای رفتیم، چراغ ها را خاموش کردیم و در فکر فرو رفتیم، شاید بغزمان را شکستیم، شاید دست به دعا شدیم، التماس کردیم، نمی دانم، واقعا نمی دانم در آن اتاق ها تا سحر چه گذشت.

کابوس ما از همان روز شروع شد، خانواده ام صبح نشده بود که به بیمارستان چمران تهران رسیدند، سعید تصادف کرده بود. مردی تقریبا ۶۰ ساله که داشت از دست پلیس فرار می کرد از فرعی با سرعت به خیابان اصلی پیچیده بود و …

۲۱ روز پر از درد و رنج گذشت، دو بار عمل شد و بالاخره چند روز بعد از عمل دومش درست در سالروز تولدش ما را به همراه فرزندش کی هنوز به دنیا نیامده بود ترک کرد.

در آن ۲۱، روز هر روز خبرهایی به گوشمان می رسید که جز ویرانی و به هم ریختگی چیزی به همراه نداشت، نفس هایی که به دستگاه بند بود و اعضایی که یکی یکی از کار می افتاد.

او ۶ ماه بود ازدواج کرده بود، قسط های وام ازدواجش هنوز تمام نشده بود، به دلیل علاقه اش به بچه همسرش زود باردار شده بود، و اکنون با آن همه شور و ذوقی که برای زندگی داشت ما را ترک کرده بود.

مردی که به برادرم زده بود در همان روزهای اول با رضایت پدر آزاد شد و هیچ شکایتی صورت نگرفت!

مردی که من هرگز ندیدمش، اتفاقی که هیچ عمدی در کار نبود، اما می خواهید واقعیت را بدانید، علارغم همه اینها از آن مرد متنفرم!

مردی که با بی احتیاطی خود و برای فرار از جریمه ای نهایت ۵۰ هزار تومانی، کودکی را بی پدر، پدری را بی فرزند، مادری را داغدار و خانواده ای را نابود کرد.

نزدیک ۱۰ سال از آن اتفاق می گذرد و من دوست دارم آن مرد را روزی ببینم و بگویم که چطور پدرم دو ماه بعد مرگ برادرم سکته کرد، چطور خواهرم مریض شد، چطور مادرم یک شبه پیر شد و معصومه! دخترش! چطور معصومه از کسی که پدرش را از او گرفت متنفر بود!

معصومه بعد از سالها در مورد آن اتفاق پرسید و گفت که از او متنفر هست، سعی کردم قانعش کنم که اتفاق بود و آن مرد خودش هم به خاطر این مساله ناراحت و شرمنده هست و این درحالی بود که خودم از آتش خشم و کینه و نفرت پر بودم!

اتفاقی که برای خانواده من رخ داد بی احتیاطی یک مرد میانسال بیش نبود، اما همین بی احتیاطی نیز به خاطر اینکه عزیزترین شخص زندگی مان را از ما گرفته بود همه را منقلب کرده به هم ریخت. حال بعد از نزدیک به ۱۰ سال نه با درد از دست دادنش کنار آماده ایم و نه با جای خالیش! درد مثل همان روز اول تازه و زخم مثل همان روز اول خونین است!

که اگر من اکنون و بعد از این همه سال قاضی آن محکمه بودم هیچ جزایی برای آن مرد نمی توانست دل زخم دیده و جگر آتش گرفته ام را تسکین دهد. پدرم اما کار درست را انجام داد، گذشت و بخشید!
———————————
حال دختر بچه ای ۷ ساله در پارس آباد به دست مردی تقریبا چهل ساله کشته شده است! قاتل قبل از قتل به او آزار جنسی رسانده، بعد از قتل او را در ساکی گذاشته و در بشکه ای در پارکینگ منزلش مخفی کرده بوده( حکایت ها از مثله شدن کودک نیز وجود دارد که فعلا موثق نیست). مردی که پیشتر سابقه کودک آزاری و تجاوز به عنف و شرارت داشته است.

دقت کنید که:

۱- قاتل سابقه تجاوز و شرارت داشته است،
۲- هیچ اشتباه غیرعمدی در کار نبوده است، حتی ظاهرا پیشتر زن دیگری را نیز کشته بوده که به آن هم اعتراف کرده است.
۳- کودک ۷ سال بیشتر نداشته،
۴- کودک مورد آزار و اذیت جنسی قرار گرفته،
۵-کودک به شکل فجیعی کشته شده است.
۶-قاتل آشنا و حداقل همشهری است.

حال می خواهم مقایسه کنید با تجربه ای که برایتان نوشته ام.

تجربه ای که در آن نه عمدی بوده، نه سابقه ای و نه آزاری!

حتی با وجود این که تجربه از دست دادن عزیزترین اشخاص زندگی ام را داشته ام توان درد و رنجی را که خانواده آتنای ۷ ساله می کشند همه بدنم را می لرزاند.

اما آنچه که مرا به نوشتن و این مقایسه واداشت چیز دیگری بود! عده ای در این میان باز فاز لمپن اینتلکچوالی(روشن فکری) به خود گرفته اند و بر مسند قضاوت تکیه داده و به جای درک عمق فاجعه و تحلیل جامعه شناختی-روانشناختی برای جلوگیری از عدم تکرار اینچنین فاجعه های غیرقابل جبرانی حکم صادر می کنند! عده ای حکم سنگسار و عده ای حکم عفو!
هر دو به یک انداره احمق، هر دو به یک اندازه بی شعور!
——————————-
اعدام آن هم با روش هایی مانند سنگسار جز نهادینه کردن خشونتی دیگر نه تنها نمی تواند درس عبرتی برای افراد بیماری همچون قاتل آتناباشد که به کودک ۷ ساله هم رحم نمی کند بلکه باعث تقویت روحیه خشونت در افراد آن هم با سبک و سیاقی جدید می شود. همانطور که اعدام در مورد جرایم مربوط به مواد مخدر هرگز حکم بازدارندگی ایجاد نکرد و سال به سال به تعداد آن افزوده شد تا اینکه تصمیم بر لغو آن گرفته شد!

از سویی دیگر بخشش و یا حبس موقت به قصد متنبه شدن مجرم فکری به کل بیهوده است. مجرمی که اگر بعد از تجاوز و زورگیری های اولیه خود به این راحتی به جامعه بازگردانده نمی شد مردمی اینچنین از روی احساسات فریاد سنگسار سر نمی دادند!

سوال اصلی ای که این روزها هر شخص آگاه و متاثر از این فاجعه باید از خود بپرسد این هست، جامعه (دولت-قوه قضاییه) برای اشخاصی که مرتکب جرم های مرضی مانند قتل و تجاوز جنسی و آزار و اذیت می شوند چه تدابیری اندیشیده است؟

گیرم که شخص متجاوز چند صباحی هم دستگیر شده باشد، آیا قبل از بازگرداندن او به جامعه از سلامت روانی او مطمئن شده اند؟ آیا مشاوره درمانی های لازم برای اطمینان از عدم تکرار جرم انجام گرفته است؟ آیا بعد از آزادی تدابیر کنترلی لازم بر روی او صورت می گیرد؟

جامعه چه؟ تحلیلگران اجتماعی تا چه حد به چرایی این امر پرداخته و دلایل آن را شناسایی کرده اند. آیا این مورد اولین و آخرین عفونت این کالبد بیمار جامعه بود؟ آیا پیشتر از این اینچنین مواردی رخ نداده بود و بعدتر از این رخ نخواهد داد؟

ملت عزیز ایران چرا به جای قاضی شدن به فکر فرو نمی رویم؟ پاسخ روشن است قصاص چه قبل از جنایت و چه بعد از جنایت برای ما راحت تر است تا اندیشیدن! و ما آدم های راحت طلبی هستیم. دوست داریم کل دنیا را به هم بزنیم و در این میان نظریه پردازی کنیم و ماهی بگیریم از این لجن زار متعفن که اسمش را گداشته ایم جامعه مدنی.

آتنا برای همیشه ۷ ساله ماند، کودکی که سال ها بعد از ذهن من و توی نظریه پرداز فراموش خواهد شد، مانند خیلی از قتل های دیگر. اما خانواده ای هر روز به امید التیام دردشان خواهند خوابید و هر صبح با دردی عمیقتر بیدار خواهند شد.

بیداری ای که در نتیجه خفتن ما رقم زده شد!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)