من نمی دانم چرا باید سیزده روزنامه نگار (تا حالا) در یک عملیات هم زمان و پرسروصدا دست گیر می شدند، و آیا باید آن قدر این کار پر سروصدا می بود که خبرهای دیگر، یا اتفاقات دیگری را می پوشاند یا نه. نمی دانم هم که این طور آدم های مختلف را از نشریات مختلف گرفتن، برای قرار دادن شان توی چه جور پروژه ی جمعی است، که مثلا به حرکت هایی از داخل یا خارج منسوب شوند یا نه. گمان هم نمی کنم هیچ کدام نه کارشان در مطبوعات و نه نوشته هاشان، چیزی بیش تر از آنی باشد که دیگران می نویسند، چه در نشریات رسمی و چه غیررسمی. این ها را نمی دانم. فقط می دانم که واقعا روزنامه نگارها و اصولا نویسنده ها قرار است مدام مرغ عزا و عروسی باشند و با هر تغییر سیاسی و اجتماعی، هر چه هم کوچک، آن ها گرفتار شوند. طبعا نه به این خاطر که خودشان آدم هایی هستند صاحب بخشی از قدرت. بلکه چون تظاهری از حضور قدرت های سیاسی و اجتماعی هستند. آقای جوانفکر را ببینید! نمونه اش او، که زبان بخشی از قدرت است و نه مستقیم عامل یا دارنده اش (دست کم تا آن جا که من از بیرون دیده ام).

روزنامه نگار ها هم به گمان من جلوه یی از قدرتی دیگر به حساب می آیند، چه این قدرت را اجتماعی فرض کنیم و چه سیاسی. وگرنه خودشان حتما تعجب کرده اند و می کنند که مگر چند خط نوشته شان، یا چند مطلبی که تهیه می کنند برای نشریه یی، که همه اش هم در چهارچوب قوانین و قواعد این حکومت است (حتا اگر نباشد هم)، چه صدمه یی می تواند به کسی یاجایی بزند؟ و همین جلوه یا تظاهر بیرونی یک قدرت دیگر بودن است که همیشه مساله ساز بوده، و همیشه نوشتن را خطرناک کرده است در وضعیت سیاسی _ اجتماعی ما. این نوشتن اگر داستان هم باشد، و اگر شعر هم باشد همین طور است. فقط به شرطی که جلوه یی باشد از چیزی به جز قدرت حاکم و ایدئولوژی اش. این است که بسیاری از ما اصلا نمی فهمیم چرا باید نوشته هامان ممنوع یا سانسور شود. این است که تعجب می کنیم وقتی می بینیم نوشته مان چیزی ندارد که نه سیاسی و ضد جایی محسوب شود و نه حتا ضد اخلاق عرف جامعه، اما باز سانسور می شود. این است که اصولا نوشتن در شرایط ما بغرنج است، خطرناک است، و مستعد هر گونه برداشت و انگی.

آیا می خواسته اند به روزنامه نگارهای دیگری پیامی بدهند برای انتخابات؟ شاید. ولی چه احتیاجی به پیام دادن است، وقتی همه خودشان می دانند در چه شرایطی هستند؟ بعد هم به کدام روزنامه نگارها؟ آن ها که در بخش های ادبی و هنری هستند، مثل امیلی امرایی؟ یا پوریا عالمی که طنز می نویسد؟ یا دیگرانی که من کارشان را دنبال نکرده ام، اما ظاهرا از بخش های مختلف روزنامه بوده اند و نه لزوما از بخش سیاسی نشریات؟ نه، به نظرم احتیاجی به ترساندن و تهدید روزنامه نگار و نویسنده نیست. ما همه مان به قدر کافی ترسانده شده ایم که ندانیم چه نباید بنویسیم و چه نباید بگوییم، دست کم در انظار و در نشریات رسمی.

می خواهم بگویم دنبال دلیل منطقی و متقن گشتن برای فهمیدن علت دست گیری این روزنامه نگارها بی هوده است. همان طور که گشتن به دنبالِ علت سانسور کتاب های نویسنده ها (نویسنده هایی که تعدادشان دیگر از سانسور نشده ها و حذف نشده ها، بسیار بیش تر شده در این سال ها). می خواهم بگویم نفس نوشتن و در چهارچوب تمایلات حکومت (و نه قوانین و قواعدش) ننوشتن، خودبه خود هر کس را مستعد اتهام می کند، مستعد دیگری و غیرخودی شدن و در نهایت حتا، چه بسا دشمن تلقی شدن. کافی است پروژه یی و برنامه یی وجود داشته باشد. به ترین کسانی که می شود مثل مرغ عزا و عروسی در آن جاشان داد و به کارشان گرفت، نویسنده ها هستند، که اغلب هم آدم هایی هستند بدون حمایت های حزبی و گروهی و مالی و غیره و غیره، و یعنی تنها، و یعنی خودشان و قلم شان. این است که برای من شخصا نه چندان گشتن دنبال علت دست گیری شان مهم است و نه پروژه یی که بعد از دست گیری جمعی حاصل می شود. مهم همین نفس نوشتن است و دست به قلم بودن، که در این روزگار کاری است نه آسان و نه برای درددل و خوش مزه گی و تفریح و فراموش کردن آن چه دوروبرمان می گذرد. که اما کاش چنین روزگاری بود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)