امیلی جونم می دانم دیشب تا صبح خوابت نبرده دخترکم… صبح کله سحر دم اذان مامانی برایت چای داغ آورده است. می بینی؟ این پیرزن به اندازه ای که مادر آنجا باشد سن دارد…

لابد حالش را نداشتی که چایت را بخوری… خیلی زود یاد می گیری که همانطور خواب و بیدار باید چای داغ سر اذان را بنوشی چون تا عصری دیگر از چایی خبری نیست و نکند که سردرد بگیری… نکند آن سردردهای میگرنی ات به سراغت بیاید… بهداری بند همانجا است… نگران نباش.
می دانم سرد است. خب اتاقی با دیوارهای سیمانی زرد و دری آهنی و بی منفذ باید هم سرد باشد. خودت را بچسبان به حفاظ شوفاژ… گرمایش مطلوب است…
از مامانی پتوی اضافه بگیر… دو تایش را زیرانداز کن و یکی از آنها را لوله کن بگذار زیر سرت… پتوهای سربازی کرک پس می دهند می دانم. همه جانت کرکی می شود … می توانی چادری که مامانی بهت داده است را شب ها ملافه پتویت کنی …
شب ها تا صبح چراغ توی آن حفره نزدیک سقف با حفاظ توری اش روشن است. یاد می گیری که می شود شال مشکی ات را روی سرت بیاندازی یا اصلا شب ها هم چشم بند بزنی …
موهای بلند و پرپشتت کرک شده اند. نمی دانی با آنها چکار کنی … می دانم کش موها یت را ازت گرفته اند… یاد می گیری می توان از چشم بند به عنوان تل استفاده کرد… از مامانی شانه بخواه …
می دانم شامپو ها به موهایت نمی سازند. درهم می شوند… یاد می گیری که موهایت را شانه نکنی تا خشک خشک شوند … بعد راحت تر شانه می شوند.
می دانم که نه کتاب داری بخونی و نه قلم و کاغذی و ساعتی هم نداری که زمان را بدانی … زمان در اوین پنج قسمت است. اذان صبح – وقت ناهار و اذان ظهر… وقت چای عصر… و اذان مغرب و وقت شام.
خیلی زود یاد می گیری که از پرتو بازیگوش نور خورشید که از لای میله های پنجره نزدیک سقف رد می شوند و بخشی از دیوار را راهراه می کنند بفهمی ساعت چند است.

اما امیلی جونم انشااله که وقت نمی کنی این چیزها را یاد بگیری و زود می آیی بیرون … ادم که نباید همه چیز را در زندگی اش یاد بگیرد…


نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)