رفیق ندیده ام آتنا

30روز است که مدام به تو می اندیشم،اما اوج آن امشب است.
شبی تلخ ،طولانی و پر از دلهره که خواب را از چشمانم گرفته است.
زل زده ام به عکس تو در صفحه توییتر، می دانی کدام عکس ات را می گویم؟
نه ،معلوم است که نمیدانی…
تصویرت را می بینم و من ناگهان پرت می شوم وسط آن روزهای پر از ترس و تنهایی در آن اتاق تنگ و همیشه روشن…
پرت می شوم به میان آن همه آرمان و شعار و جنب وجوش .
تو را می توانم تصور کنم اما تنها تا روز هفتم از اعتصابت ، چرا که جان من توان تجربه بیشتر از آن را نداشت.
رفیق من آتنا، من رویای تو را می دانم، ما همه در رویاهایمان مشترکیم،و آن چیزی نیست جز اتمام این همه رنج که بر روحمان نشسته است و پایان آنچه بر مردم و سرزمینمان می رود.
چشمانم را می بندم و رهایی ات را متصور می شوم، و آن روز چه شیرین است، من برای آن روز که روز رهایی همه امان خواهد بود به انتظار می نشینم.
آتنا جان! تو مرا ندیده ایی و نمی شناسی ، اما آنچه ما را به هم گره زده است ،مرزهایمان است و شعور جاری شده از خیابان و بی رحمی آن ، می دانی از چه می گویم که؟
از کودکانی که چشم انتظار رهایی اند و از تنفرمان از کف وسوت در میان دست و پا زدن های یک اعدامی در میدان شهر .
آتنا جان! خواسته ات گرامی ست و ارزشمند، اما جانت و جریانت برای ما گرامیتر است، چرا که ما به تو نیاز داریم ، یعنی این سرزمین به اندیشه های انسانی و والایت محتاج است.
پس رفیق جان! جان من،جان ایران عزیز و به حرمت آزادی، خودت را برای ما حفظ کن ، که بودنت یک مهم است آنگاه که دیوان و سیاهی ها، از این خاک رخت می بندند…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)