برهنه بود: صحنه. آن ها. من. آن ها. من
حسم، روبرو شدن ناگهانی و بی انتظار با زنی برهنه و بیگانه بود در خلوت: دلهره. ترس. شرم. هیجان. دست پاچگی. همان قدر شیفته پایان صحنه، که شیفته پایان ناپذیری آن.
هم آنها که بر بالای دار میرقصیدند، و هم آنها که شانه قرض میدادند، و هم آنها که به تماشا نشسته بودند، همگی اشتباهی آنجا بودند. کسی جایش آنجا نبود. آن هم در آن ساعت روز. اما ناگهان با برهنگی یکدیگر، روبرو شده بودند و شیفته و شیدا. روح برهنه، هم قدر جسم برهنه، شیفته میکند آنها هم، از حضور ناخواسته خود، ترسیده بودند. هم میل به ادامه صحنه داشتند. و هم میل به خاتمه آن.
این که اعدام، گونه ای از عدالت است یا خیر، آیا خوب است یا خیر، و آیا اعدام در حضور از اعدام در خفا بهتر است یا بدتر، بحثی است بیشتر حقوقی و نیازمند تخصصی که در من نیست. اما همان اندازه بحثی انسانی نیز هست.
ما به برهنگی خویش خیره شدیم. دیدیم که میتوانیم آنجا هم باشیم و تماشا هم بکنیم و زندگی هم بکنیم، حتی اگر زندگی را گرفته باشیم. ما با تصویر برهنه خویش که بیگانه ای نابهنگام گرفته، روبرو شدیم. تصویری از اعماق وجودمان که انکارش، به قدر پذیرشش، تلخ است و تلخ. ما به سادگی، در قالب هر یک از حاضرین در صحنه زندگی کرده ایم. ملامتی اگر باشد، سهم قربانی و قربان و قربانی کننده نیست. سهم تماشاگران نیز نیست. ملامت، مستقیم، پیکان اش، رو به برهنگی ماست. این که تغییر، از خویشتن خویش می آغازد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)