از آنجایی که تعریف چپ و راست سیاسی در ایران با تعاریف جهانی تفاوت دارد، در این مقاله جناح چپ به اعضای گروه های چپ سنتی (شامل مجمع روحانیون مبارز – حزب اعتماد ملی – سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی – حزب اسلامی کار – جمعیت زنان جمهوری اسلامی).، چپ میانه رو (شامل حزب همبستگی ایران اسلامی) ، چپ مدرن یااصلاح طلب شامل( جبهه مشارکت ایران اسلامی – دفتر تحکیم وحدت) و احزاب ملی ـ مذهبی و ملی اطلاق شده، اما طرفدارن جناح چپ عمدتا به افرادی گفته می شود که از سیاستها و اندیشه های محمد خاتمی پیروی می کنند.

محمد خاتمی در حال دادن رأی (۱۳۹۲)

محمد خاتمی در حال دادن رأی (۱۳۹۲)

نحوه تصمیم گیری و فعالیت اصلاح طلبان در مورد  مسایل جاری کشور همواره زمینه بحث و اختلاف نظرهای بسیاری بوده و موافقان و مخالفان بسیاری داشته است. اما آیا می توان این رفتار سیاسی را از دیدگاه روانشناسی نیز بررسی کرد؟  و آیا می توان توجیه روانشناسانه ای  برای نوع رویکرد حامیان این گروه در قبال کنشهای جمعی آنها یافت وقتی که در بسیاری موارد این کنشها به نظردر تناقض با تعاریف مبارزات مدنی می باشد؟

دو دور اخیر انتخابات در ایران فرصتی شد تا سوالات و بحث های بسیاری در رابطه با رفتار انتخاباتی طرفداران جناح چپ مطرح شود.

بسیاری ، ازجمله طرفداران تحریم انتخابات،  رای اصلاح طلبان به نفع کسانی که در نقض حقوق بشر دست داشته اند را غیر اخلاقی تعبیر کرده وشرکت در انتخابات را تایید نظام می‌دانند. از سوی دیگر، اگرچه طرفداران خاتمی در مورد سوءسابقه کاندیداهای انتخاباتی با طرفداران تحریم هم نظر هستند، اما چنین تصمیمی را مبتنی بر درک واقع بینانه شرایط موجود، انتخاب بین بد و بدتر، و در راستای اصلاحات گام به گام اجتماعی می‌خوانند. در این میان، اما نکته جالب توجه نه انتخاب و حمایت از کاندیداهای بحث‌برانگیز، بلکه تغییر تدریجی رویکرد طرفداران “جناح چپ” در مورد نمایندگان خود در حاکمیت است. اگرچه رای دهندگان در ابتدا با توجیه و تکیه بر جنبه های مثبت مشارکت و شعار “شرکت علیرغم میل باطنی” به میدان آمدند، اما رفته رفته دچار تغییرات رویکردی قابل توجه شدند. آنها که قبل از انتخابات پیگیری روند اصلاح و نظارت مداوم و گام به گام  بر منتخبین “بد” در مقابل”بدتر” را تبلیغ می‌کردند ، به تدریج تبدیل به مدافعین تمام قد از سیاست‌های رییس جمهوری در قدرت و اطرافیانش گشتند، سیاست‌هایی  که بسیاری بر این باورند که در عمل توسط خود رأس نظام و نه رییس جمهورتعیین می‌شود. بخشی از این دفاع تمام‌قد را می‌توان در برخوردهای سلبی طرفداران “جناح چپ” همچون استفاده وسیع از القابی نظیر “سلطنت طلب”، “عضو سازمان مجاهدین خلق”، “ایران‌هراس” و یا “جنگ‌طلب”  برای منکوب  کردن منتقدان دولت مشاهده کرد، برخوردهایی که ناخواسته یا به عمد منجر به ایجاد شکاف عمیق بین منتقدین جمهوری اسلامی می گردد و دقیقا همان رویه ای را دنبال می‌کند که جمهوری اسلامی در مقابل منتقدین خود پیش می‌گیرد.

اما چگونه ممکن است نسل جوان ایران، که بخش بزرگی از آن  را جوانان مدرن و تحصیلکرده و یا ساکن کشورهای دموکراتیک تشکیل می دهد، خود را در نقش حامی فعال و یا توجیه گرتصمیم گیریهای حزبی قرار دهند که با خواسته های مدنی آن ها در تناقض آشکار است ؟ چگونه بخشی از مردمی که در سال 88 در مخالفت با سرکوب و نقض حقوق اولیه شهروندی خود به خیابان آمدند، پس از قدرت گرفتن حزب مورد نظر خود، در برابر سرکوب شدید در حکومت، و حتی فساد باور نکردنی افراد درون جناح چپ سکوت کرده و یا خود ابزارانکار، سرکوب و ساکت کردن معترضان می شوند؟  آیا در دو انتخابات اخیر واقعا راه دیگری جز همراهی بدون قید و شرط با تصمیم جناح چپ وجود نداشت؟ و در صورت وجود چرا به آن توجه و اعتماد نشد؟

در این مقاله ما سعی داریم رفتار جمعی طرفداران جناح چپ را در ارتباط با این سه سوال از جنبه روانشناسی سیاسی تحلیل کنیم.

سندروم گروه جدید

تحرکات اصلاح طلبی در ایران پس از انقلاب  گرچه ریشه در سال 1367 و ریاست جمهوری خاتمی دارد، اما به طور جدی پس از جنبش سبز سال 88 شکل گرفت و میتوان آن را جنبشی نو پا نامید که هنوز در بسیاری از بخشهای ساختاری در حال شکل گیری است. هنگامی که گروه سیاسی جدیدی شکل میگیرد،  وجود خلا در ساختار رهبری گروه و روشهای اجرایی آن باعث ایجاد حس عدم اطمینان دراعضای گروه و طرفداران آن می شود. از این رو، اعضا وفادار با هدف تثبیت گروه تازه تشکیل شده و برای به حداقل رساندن بحران و فشارهای بیرونی، تلاش زیادی در حمایت از رهبر یا افراد مقتدر داخل گروه می نمایند. این رفتارکه گروه را بیشتر به  یک دستی و انطباق جمعی میل میدهد سندروم “گروه جدید “[1] نامیده می شود. بر این اساس میتوان گفت که در ایران، نوپایی حرکت اصلاح طلبی یکی از دلایل حمایتگری مبالغه آمیز بعضی طرفداران آن است. حمایتی که گاهی به شکل رفتارهای تهاجمی در مقابل منتقدین و گاهی به شکل تبلیغات شیداگونه برای رهبران حزب بروز میکند.

اما مهمتر از آن، “تعلق خاطر گروهی”  را میتوان دلیل دیگر این نوع رفتارانتخاباتی دانست.اگنوس کمپبل [2]اعتقاد دارد که افراد تدریجا نوعی رابطه تعلق خاطرو وابستگی نسبت به حزب سیاسی خود پیدا می نمایند که بیشتر اوقات تعیین کننده الگوی رای دادن آن ها در تمام طول عمر میباشد. بر اساس ادعای کمپبل ، مردم عموما در طرفداری از حزب خود ثابت قدم بوده و در مقابل تغییرات مقاومت مینمایند[3]. به عنوان مثال، حتی وقتی یک حزب در انتخابات متوالیا بازنده شود، کارکرد او در دولت رضایتبخش نباشد، یا حتی در بعضی موارد سیاستهای مخالف نظر شخص مورد نظر را دنبال کند، فرد طرفدار به دلیل “تعلق خاطر” همچنان از حزب خود حمایت میکند. طبیعی است که در چنینی حالتی،  افراد با هویت حزبی قویتر، همواره سعی در نادیده گرفتن اطلاعات ناخوشایند درباره حزب یا سیاستهای حزبی داشته و بدون توجه به این که چه کسی بعنوان کاندید حزب در نظر گرفته شده و یا جنس منصب مورد بحث ، به کاندید حزب خود رای خواهند داد. با چنین طرز فکری، و در صورت ایجاد تناقض بین دیدگاه فردی با دیدگاه حزبی، تناقضی که فستینگر آن  را “ناهنجاری شناختی”[4] مینامد، فرد  قویا سعی می نماید تا به تعادلی فکری برسد. این تعادل با “توجیه” موضوعات مورد اختلاف یا “بی اهمیت جلوه دادن” آنها امکان پذیر میگردد.

با نگاهی به تحلیلهای فراوان برآمده پیش از انتخابات گذشته برای اثبات این مدعا که چرا باید “به همه لیست” رای بدهیم و مقایسه آن با انتخابات اخیر، شاید بتوان رد “ناهنجاری شناختی ” مورد نظر فستینگر را در برخورد طرفداران آقای خاتمی مشاهده کرد، وقتی برای  توجیه یا بی اهمیت جلوه دادن رفتاری تلاش می کنند که با معیار اخلاقی آنها در تناقض بوده است: رای تایید به لیستی شامل ناقضان حقوق بشردر انتخابات گذشته و جستجویی سخت برای پیدا کردن تغییرات ملموس در زمان ریاست جمهوری حسن روحانی برای توجیه حمایت از او در انتخابات آینده.

تغییر تدریجی در تشخیص جبهه مخالف

توجیه و حمایت از تصمیمات حزب تنها بخشی از موضوع است. تناقضی که می تواند بیشتر بحث برانگیز باشد  فرورفتن بخشی از طرفداران حزب اصلاح طلبی در نقش عامل سرکوب سایر منتقدان  یا در خوشبینانه ترین حالت بیتفاوتی و سکوت در قبال مسایلی است که قاعدتا باید خط قرمز یک طرفدار اصلاحات سیاسی و مدنی باشد.

وقتی جواد ظریف صراحتا اعلام میکند که در جمهوری اسلامی زندانی سیاسی وجود ندارد، همین بخش از طرفداران سریعا به بهانه عدم لزوم دخالت خارجی در مسایل داخل کشوردست به توجیه این دروغ زده و حتی رفتار او را میستایند. در حالی که بخش زیادی از این طرفداران را طبقه تحصیلکرده و جوانی تشکیل می دهد که به خوبی با وظیفه و نحوه برخورد جناح چپ در کشورهایی چون میانمار و ترکیه آشنا بوده و می دانند جلب افکار عمومی کشورهای خارجی به نقض حقوق بشر همیشه بخشی موثر از فعالیتهای حزبی جناح مخالف و فشار بر سیستم قدرتگرا بوده است. یا زمانی که بخشی از فعالین مدنی در زمینه دفاع از حقوق شهروندی مانند حجاب اجباری فعالیت میکنند همین گروه تمام انرژی خود را صرف تحقیر، تخطئه و ساکت کردن این فعالین میکنند. انرژی ای که قاعدتا باید صرف کمک به اصلاحات مدنی کشور و نقد حاکمیت شود. و در نهایت وقتی خاتمی طرح آشتی یک طرفه با نظام را بدون هیچ گونه درخواست مدنی و پیش شرطی مطرح میکند، همین گروه به جای نقد این رفتار منفعلانه، با تمام قوا  سعی در پیدا کردن توجیهی برای این رفتارمینمایند. در مقابل، همین  طرفداران سرسخت حزب، در برابر هر گونه تضییع حقوق شهروندی به طور مطلق سکوت کرده و عکس العملی نشان نمیدهند.

تاثیر متقابل شخصیت فردی و هویت سیاسی

اجازه دهید ما تنها در مورد بخشی از طرفدارن جناح چپ سخن بگوییم که این جناح را بخشی از “شخصیت سیاسی” خود میبننند و به دنبال منفعت شخصی نیستند. میلگرام[5] معتقد بود که مردم در شرایطی خاص این ظرفیت را دارند که برخلاف عقیده، ارزشها و حتی مشاهدات  خود رفتار یا استنتاج کنند. بخش عظیمی از طرفدران جناح چپ در فضای اجتماعی پرفشار و بسته پس از انقلاب به دنیا آمده یا رشد کرده اند. فضایی که در بسیاری از اوقات و در نتیجه فشار و دخالت حکومت در عرصه خصوصی زندگی، نوعی حس “تحقیر اجتماعی” و “محدودیت فرهنگی ” را به مردم وارد کرده است. چنین فضایی تا حد زیادی میتواند غرور شخصی و اجتماعی فرد را تحت تاثیر خود قرار دهد. اینجاست که “نظریه دفاع یا جبران”، بویژه مکانیزم جایگزینی آن، توسط  فروید باید مورد تامل قرار بگیرد. از دید فروید، جاه طلبیهای سیاسی و جستجوی قدرت اغلب بعنوان عوامل جبران برای غلبه بر اعتماد به نفس پایین عمل میکنند.موج جدید ناسیونالیزم مبالغه آمیز در ایران شاید نمونه خوبی از این رفتار باشد. همچنین لاسول “شخصیت سیاسی” افراد را در نتیجه انتقال مسایل شخصی به عرصه عمومی تعریف میکند[6].بعنوان مثال شخصی که در خانه از کمبود عشق رنج برده است، ممکن است آن را در عشق به مردم کشور بجوید. او معتقد است که بهمین دلیل حرکتهای سیاسی وجود خود را مدیون انتقال تاثیر مسایل شخصی به حوزه عمومی هستند. شاید به همین دلیل است که بسیاری از طرفدارن اصلاح طلبی بیشتر از آن که از دروغ جواد ظریف در مورد عدم وجود زندانی سیاسی در ایران برآشفته باشند، از توانایی او در بازی گرفتن حریف و فریب جامعه جهانی لذت برده و ان را نشانه ای از تفوق ایران در مذاکره با جامعه جهانی ای میپندارند که تصور می شد آنها را نادیده گرفته است.

عامل ترس

مورد بسیار مهم دیگری که باید در نوع برخورد طرفداران جناح چپ ایران با مشکلات حقوق بشری در نظر گرفت عامل “ترس” است. مفاهیم سیاسی همواره  با احساسات منفی و مثبت در هم آمیخته است. این احساسات بر روی توانایی شناخت سیاسی افراد اثر میگذارد . به همین دلیل است که بعضی سیاستمداران از عامل “ترس” برای پیروزی در انتخابات استفاده میکنند. گراسمن معتقد است که وقتی یک انسان وحشتزده میشود، تفکر در ناحیه بخش پیشانی مغز متوقف شده و بخش میانی مغز فعال میشود. این همان بخشی است که با مغز حیوانات قابل تمایز نیست[7] و تنها به نجات می اندیشد. شاید این همان اتفاقی است که برای افرادی می افتد که از ترس حاکم شدن جناح “بدتر” و عواقب ترسناک آن به حمایت تمام قد و با اغماض از حزب خود پرداخته و برای حفظ پایداری حزب و فرار از چنین وحشت موعودی بر روی رنج دیگران چشم میبندند. اتفاقی که نمونه های بارز آن را در ایران امروز میبینیم: سکوت مطلق در برابر همدستی ایران در جنایات سوریه و یا توجیه آن به بهانه متوقف کردن داعش، سکوت در برابر دستگیری روزنامه نگاران و فعالین سیاسی و یا در قبال ممنوعیت برگزاری کنسرت به دلیل ترس از بحران داخلی یا اغتشاش نمونه هایی از این دست هستند.

روانشناسی انتخاب

اما برای حسن ختام اجازه بدهید از خودمان یک سوال اساسی کنیم: آیا واقعا در شرایط ایران راه دیگری به جز دادن رای به افرادی با سابقه منفی حقوق بشری و یا پیروی بدون قید و شرط از یک حزب وجود ندارد؟

هربرت سیمون روانشناس سیاسی دو مفهوم قابل توجه را در ارتباط با رفتار تصمیم گیری  انسان پیشنهاد میدهد:” عقلانیت محدود” و  “رضایت از انتخاب موجود” . سیمون معتقد است که انسان با روشی منطقی اما در چارچوب “دانسته های قابل دسترس ” تصمیم میگیرد . به عبارت دیگر، بر اساس ادعای او، افراد معمولا  نه بهترین انتخاب ، بلکه “اولین انتخاب قابل قبول” از بین انتخابهای محدود خود را که به نظر رضایتبخش باشد پذیرفته و جستجو را پایان میدهند.[8] در غیر این صورت، آنها بایستی بخش عمده عمر و انرژی خود را صرف تصمیم گیری برای مسایل بسیار کوچکی مانند انتخاب رستوران یا خرید یک شی ساده بنمایند. وقتی جناح اصلاح طلب با شعار “همه لیست ” به میدان آمد، بسیاری از طرفداران شناخته شده به سرعت شروع به توجیه و تشویق مردم به همسویی با این ایده کردند. تولید انبوه یک روش توجیه گرایانه نگاه به مساله باعث شد تا این توجیه در نگاه یک طرفدار حزب منطقی به نظر آید: خارج کردن سه عضو اصلی اصولگرایان. و از آنجا که این اولین و یا در حقیقت تنها پیشنهاد به ظاهر منطقی موجود برای مردم بود، مطابق  ایده سیمون به سرعت توسط بسیاری پذیرفته و دنبال شد.در حقیقت باید گفت این واکنش مردم نبود که باید زیر سوال میرفت زیرا مطابق طبیعت بشری، مردم با ظرفیت محدود خود برای انتخاب، سعی داشته اند تا بهترین بهره را داشته باشند. آنچه که کمبود آن منجر به چنین تصمیم گیری عجیبی شد در واقع نبود انتخاب جایگزین دیگری بود که بتواند رضایتبخش قلمداد شود. با این نگاه میتوان مدافعان تحریم را در گناهی شریک دانست که مشغول ملامت آنند زیرا  طرفداران نظریه تحریم هرگز پیشنهاد قابل قبولی غیر از ” نهی” و “ملامت” رای دهندگان ارایه ندادند و وقتی را که میبایست صرف استراتژی سازی هوشمندانه و یا ایجاد استدلال قابل قبول برای تحریم می کردند صرف جدال بین طرفداران دو نظریه کردند. همین اتفاق در انتخابات اخیر نیز رخ داد. عدم وجود راه برنامه ریزی شده و مستدل مخالفین تحریم، طرفداران اصلاح را به دو گروه دنباله رو جناح چپ و گروه خشمگین مخالف دسته بندی کرد.

البته کم کاری نظریه پردازان از بار مسئولیت فردی  مردم نمیکاهد و مردم همیشه محکوم به یک انتخاب ساده و گاهی نادرست نیستند. رفتارهای رای دهی یا تصمیم گیری های سیاسی ما تا وقتی از الگوی مشخصی تبعیت میکند که هنوز تصمیم به تغییرات بنیانی در روش تفکر فردی نگرفته ایم. این تغییرات در روش تفکر تنها زمانی ممکن است که ما به شناخت عمیق نحوه تصمیم گیری  خود دست بزنیم .  تحقیقات نشان میدهد که حدود یک سوم مردم ارتباط ضعیفی با حزب خود داشته و مستقلا از حزبی به حزب دیگر متمایل میشوند. این گروه افرادی هستند که  ذهن خود را بجای تمرکز بر “حزب” بر “خواسته ” متمرکز کرده و بجای تمرکز بر پیروزی حزب براساس “نتیجه”  تصمیم میگیرند. وی. ا.کی [9] معتقد است که وقتی مشارکت در انتخابات مسئولانه باشد ، رای دهندگان به سادگی فریب نمیخورند و به متصدیان حزب تنها بر اساس موفقیت آنها در رسیدن به اهداف قول داده شده پاداش داده وبجای چشم پوشی، برای شکست و تخطی از تعهدات ، آنها را مجازات میکنند. او اعتقاد دارد مردم این توانایی را دارند که به سالهای قبل نگاه کرده و حزب را برای نحوه اجرای درست ارزیابی کنند.

منابع:

Boin, A., Hart, P. T., Stern, E. K., & Sundelius, B. (2005). The politics of crisis management: public leadership under pressure. New York, NY: Cambridge University Press.

Campbell, A., Converse, P., Miller, W., & Stokes, D. (1960). The American voter. New York: Wiley.

Grossman, D. (1995). On killing: the psychological cost of learning to kill in war and society. Little, Brown and Company.

Houghton, D. P. (2009). Political Psychology: Situations, Individuals, and Cases. Taylor and Francis. doi:10.4324/9780203362624

Simon, H. A. (1955). A Behavioral Model of Rational Choice. The Quarterly Journal of Economics, 69(1), 99. doi:10.2307/1884852

Snodgrass, J. G., Dengah, H. J., & Lacy, M. G. (2014). “I Swear to God, I Only Want People Here Who Are Losers!” Cultural Dissonance and the (Problematic) Allure ofAzeroth. Medical Anthropology Quarterly, 28(4), 480-501. doi:10.1111/maq.12116


پانویس‌ها

[1]The Politics of Crisis Management : Public Leadership Under Pressure

[2] The American Voter

[3] The American Voter

[4] “I Swear to God, I Only Want People Here Who Are Losers!” Cultural Dissonance and the (Problematic) Allure of Azeroth

[5] Political Psychology

[6] Political Psychology

[7] On killing: the psychological cost of learning to kill in war and society

[8] A Behavioral Model of Rational Choice

[9] Political Psychology

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)